- پ.ن: برای محمد مقدسی که روزی در جزیره ای با هم به دنبال آب می گشتیم.
- Jack: [after a long pause] Been flying a lot.
- Kate: What?
- Jack: That golden pass they gave us? Been using it. Every Friday night I fly from L.A. to Tokyo... or Singapore... or Sydney. I get off... have a drink... fly home.
- Kate: ...why?
- Jack: Because I want it to crash, Kate. I don't care about anyone else on board. Every little bump we hit, turbulence... I actually close my eyes, and I pray... I pray that I can go back.
- Kate: This is not going to change...
- Jack: No, I'm sick of lying. We made a mistake.
- Kate: I have to go. He's going to be wondering where I am.
- Jack: We were not supposed to leave.
- Kate: Yes, we were. [she begins to leave and get in the car]
- Jack: We have to go back, Kate. [the car pulls away] We have to go back!
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
نباید ترک می کردیم
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه
جواب های مان در باد می دوند
سوت می زدم تنهایی
صدای سوت زدن دان هم می آمد
آمد پیشم گفت امیدوارم ریسرچت از این مدل نباشه
حتما مثل خنگ ها نگاهش کردم کردم که پرسید احتمالا نکته ام را نفهمیدی
گفتم اره نفهمیدم
گفت امیدوارم جواب ریسرچت در باد نره
خندیدم
گفت تو هم سوت می زنی
گفتم تنها ابزار موسیقیایی منه دیگه
خواستم بهش بگم مثل مشهد که مکه ی فقراست - سوت هم موسیقی ما بی سوادهاست
خب دان نه می دونست مشهد چیه و نه لابد مکه
نگفتم
باید بهش نزدیک می شدم. گفتم می دونی باب دیلن داره میاد هفته ی بعد اینجا؟
خوش حال شد. بیشتر شاید از این که من دوست داشتم برم گوش بدم موسیقی اش رو
گفت به سن ات نمی خوره از این چیزا گوش بدی. من رو که می بینی شصت و پنج سالمه. با این آهنگها بزرگ شده ام
خواستم بگم به قول شریعتی ما پیرمرد بیست و پنج ساله ایم. دیدم دان شریعتی رو هم نمی شناسه
سر گرم کارم شدم و سر گرم کارش
کارم تموم شد براش دست تکون دادم و بیرون رفتم
برام آخر هفته ی خوشی آرزو کرد
سوت می زدم
سوتم جلوتر از خودم در باد می دوید
۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه
باور نمی کنم
سخته برام دیدن این که جک در فیلم دیگری- با لباس دیگری- در حالات روحی دیگری بازی کنه. جک باید همان آدم مرددی باشه که در کار خودش جلو رفته و در کار خودش مونده.
جک باید همیشه چشم هاش قرمز باشه. جک نباید بتونه احساسی که ازش لبریز هست رو نشون بده. جک باید هر بار می خنده لبخندش هم تلخ باشه.
باور کردنش برایم سخت است که جک یک بازیگر باشه مثل همه ی بازیگرها. نمی خواهم باور کنم که جک پول گرفته است تا نقش بازی کند.
جک باید همان مرد تنهایی باشد که پشت پیانو می نشیند و آهنگ می زند.
جک باید همیشه نفس نفس بزند. در زندگی واقعی اش هم. جک باید همیشه به دنبال کیت باشد و نتواند یک کیت را کنار خودش نگه دارد. جک باید نتواند.
جک باید کسی چز ماتیو فاکس نباشد. راستش ماتیو فاکس باید کسی جز جک نباشد. نمی خواهم باور کنم که تاکسیدو مشکی می پوشد و دست یک مدلی- بازیگری را می گیرد و روی فرش قرمز می رود و می تواند بخورد و سرش را گرم کند برای افتر پارتی.
نه. نه که نخواهد- جک اصلا نباید بتواند.
بگذارید به یک چیز ایمان بیاورم.
دکورها را جمع نکنید بروید سر زندگی تان. بازی تمام نشده است. من تسلیم این «صحنه آرایی تان» نمی شوم. این بار نه. باورتان کرده ام. شما حق ندارید با باور من بازی کنید. شما حق ندارید در سالن کنسرت هنرمند محبوب من با موبایل حرف بزنید.
من کسی نیستم که از حق حرف بزنم. حق اصلا چیست؟ این یک خواهش است. خواهش می کنم موبایل تان را خاموش بکنید یا بروید بیرون حرف بزنید. بیرون سیگار هم می توانید بکشید اگر خواستید. فقط بروید لطفا.
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
قصه گو
پ.ن: این نوشتار خرد است. نوشته ای است از سر احساس و دورتر از منطق. البته نویسنده هنوز نمی داند فرق احساس و منطق چیست و مرزی بین احساس و منطق وجود دارد یا نه. اگر بتوان فرض کرد که طبق قرایت رسمی؛ دو سرطیفی قرار دارند این نوشتار به احساس متمایل تر است.
***
زمانی را یادم هست که تعصب بیشتری روی چیزهای بیشتری داشتم. ناراحت می شدم اگر کسی می گفت که آژانس شیشه ای حاتمی کیا رونویسی خوبی از بعداز ظهر سگی لومت است. ناراحت می شدم و البته سعی می کردم ظاهری حفظ کنم و ناراحتی نشان ندهم. خب حالا خیالم که این تعصب ها در کمیت و کیفیت کمتر شده باشند. حالا بعداز ظهر سگی را می بینم و بیشتر از آقای کارگردان خودمان اومت را تحسین می کنم.
***
باز یادم می آید که یکی از این متعصب له ها برای من علی شریعتی بود. در فضایی هم درس خواندم و بزرگ شدم که شریعتی خواندن و دوست داشتن چندان مطبوع نبود و خب شاید همین هم تشویق کننده ای بود برای متفاوت بودن و نمی دانم چه. سیزده چهارده ساله بودیم که با مدرسه رفتیم کلاردشت و شب را کنار دریاچه چادر زدیم برای خواب. همان سفری بود که معلم مان از ویلایی که اولیا جور کرده بودند بیرون آمد و گفت این خانه غصبی بوده است و مال بنیاد است و نماز خواندن ندارد و حتی نگذاشت با آب خانه وضو بگیریم و صف مان کرد رفتیم کنار جاده نماز مغرب خواندیم و صبح زدیم بیرون و کنار دریاچه چادر زدیم. چادر هم که نداشتیم. موکت پهن کردیم و آتش روشن کردیم و معلم ها تا صبح کشیک دادند که سگی شغالی گرگی بیماری مزاحم بچه های مردم نشود.
خب کنار دریاچه بودیم و می خواستیم برویم شنا و آب تنی. من چه می دانستم و بچه بودم. مایو پوشیده بودم و نمی دانم خیالم شاید بامزه بود که حتی در آب هم که نیستم مایو پایم باشد. یکی دو بار فهمیدم معلم ها بد نگاهم می کنند. به روی خودم نیاوردم. یکی شان بالاخره برگشت و گفت اگر مقلد شریعتی هم باشی به خدا این طور لباس پوشیدن درست نیست یا چیزی در همین مایه ها. من چه می دانستم اداب و مارودات اجتماعی را. پاستوریزه بودم خب. اما ان قدر تعصب به شریعتی داشتم که از ان همه چیز؛ این قسمت به خیال خودم تکه پراندن به دکتر برایم پر رنگ بماند.
***
خب هم کلاسی نوه ی بزرگ پسری شهید مطهری باشی و در مدرسه ی فلان درس بخوانی و حرف مرتضی مطهری برایت حجت نباشد؟ فضا طوری بود که بحث می کردیم حرفی می زدیم فصل الخطاب بحث ها مرتضی مطهری بود و من تا می خواستم از شریعتی حرف بزنم فصل الخطاب می آمد که آن کتاب اسمش اسلام شناسی نیست و اسلام سرایی است. قبل تر دقیق یادم بود حالا یادم نیست و مرجع هم در دسترس نیست. یک جایی آقای مرتضی مطهری نوشته بود که من در قطار مشهد تهران که بودم کتاب این آقا را خواندم. مثلا در ادبیات بیست بود و در جامعه شناسی مثلا پانزده بود و در فلان فلان بود و در اسلام صفر.
خب آن وقت این حرف برای من لاقل سنگین بود. خفه ام می کرد. بعضی وقت ها سعی می کردم فرار به جلو کنم و بگویم از کجا معلوم که حرف های خود آقای مطهری همه اش درست باشد که فصل الخطاب بالاتری می آمد که تک تک این کلمات مورد تایید است.
حالا- همین حالا که نه؛ مدتی است- فکر می کنم می بینم بنده ی خدا مرتضی مطهری راست می گفت ها. این شریعتی بدبخت اسلام را می سرود. شعر می گفت انگار (تعبیر خیابانی شعر). اسلام یا هر شریعت رسمی دیگری چفت و بستی دارد و متولیانی. شریعتی زور زیادی می زد. اسلام به معنی رایج و متداول آن با قرایت مرتضی مطهری و دوستان سازگاری بیشتری دارد؛ به ایشان نزدیک تر است. شریعتی فضای ایده آل ذهنی داشت و می خواست آن را در مدلی اسلامی تطبیق دهد. این را من بعدها از شرلوک هلمز یاد گرفتم و الان هم نوشته ام چسبانده ام بر درب آزمایشگاه مان که تعبیر شواهد برای این که با مدل ها و تیوری های ما درست در بیایند اشتباه بزرگی است؛ باید تیوری ها را با مشاهدات تطبیق داد. و خب شریعتی حاضر نبود از مدلش کوتاه بیاید. محبور بود بسراید.
***
چرا دارم این ها را می نویسم؟
چند روزی است همسایه های گودری مان راه افتاده اند و ژانر شریعتی راه انداخته اند و دیواری کوتاه تر انگار پیدا نکرده اند. ژانر شوهر خواهر و زن بابا اینها انگار تمام شده است و یا حالا هر چی.
حالا البته نه من دیگر آن آدم قبلی هستم و نه شریعتی. دل لعنتی هم دیگرآشوب نمی شود. می گویند و می روند و سوژه ی جدید پیدا می کنند. مقدسات ام نیست (و بود روزی) که تهدید کنم و حالم خراب شود. تازه تهدید کنم زورم مگر به کجا می رسد؟
دیده ام و خوانده ام. عیب و نقصان دیده ام در آثارش. شنیده ام که به شاعری گمنام به نام استاد شاندل رجوه می دهد و گشته ام و اثری از استاد پیدا نکرده ام و مشکوک شده ام. اما خب
اما خب دوستش دارم. مثل کودکی که بابانویل را دوست داشته باشد حتی اگر بزرگ تر شود و بفهمد که بابانویل سرکاری بوده است. خاطره ی خوش بچه گی اش وقت هدیه گرفتن و خیال و انتظار وبابانویل که دروغ نبوده است. لذت اش برده است. هنوز هم خیالش و بازسازی آن حس برایش لذت دارد. برای من هنوز کویر خواندن خاطره ی خوشی است. یادت هست ماتریکس را؟ استیک را می گذاشت در دهنش. می گفت می دانم که این احساس لذیذ بودن غذایم دروغ است. فقط سیم هایی هستند به مغز من متصل که این احساس را در من القا می کنند اما خب دوستش دارم.
کاش همه بابانویل من را دوست داشته باشند. بابانویلی که حالا در آن طرف پشت میله ها رها است مثل قیصر اش.
***
پ.ن:
۱- خسته می شود آدم گاهی وقت ها از منظم فکر کردن و مقدمه -روش- نتیجه- بحث-پیشنهاد-مرجع نوشتن. اینجا رها کمی لحظه ای
۲- سیستم عامل جدید است هنوز با کیبورد فارسی اش مشکل دارم. ویرگول و همزه را پیدا نکردم. ایراد تایپی عمدی یا سهوی نیست. مجبوری است.
۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه
بیزارم از جفای تو
باید هر از گاهی یادآوری مان کنند. باید بگویند تا یادمان نرود که پشت پاسپورت مان نوشته است جمهوری اسلامی ایران. باید بگویند که این قانون به دلیل همین نوشته ی پشت پاسپورت برای شما اجرا نمی شود. باید بگویند که پشت پاسپورت تان اسم رمزی نوشته است که در سرزمین فرصت ها از بعضی حقوق اولیه ی انسانی محروم تان می کنند. باید یادمان بیاورند چه زعمای احمقی داریم. باید بفهمانندمان روسای خودشان هم دور هستند از انسانیت
پ.ن: آژانس شیشه ای رو یادته و زن عباس و گوشت قربونی؟
پ.ن: آژانس شیشه ای رو یادته و زن عباس و گوشت قربونی؟
۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
زندگی دیگران
زندگی دیگران نیست؛ زندگی خود ماست.ببین. بی صدا؛ آرام. قطره قطره اشک از گوشه ی چشمت بریزد. سر بخورد از روی گونه هایت بچکد.
ببین. دلت شاد باشد که روزی این دیوار هم خواهد ریخت. دیوار ترس و وحشتی که ساخته اند خواهد ریخت. آن روز، شاید روزی باشد که ما از شغل خود هم تبعید شده باشیم. آن روز، روزی است که آدم ها می توانند بی ترس بنویسند.
***
پ.ن: هزار هزار غصه و اشک و درد و دیدن فیلم. کارگردان می گفت که فیلم را ساخته ام تا کسی که می بیند امید بگیرد. خب؛ مخاطب ایرانی هنوز خیلی دور از امید است.
ببین. دلت شاد باشد که روزی این دیوار هم خواهد ریخت. دیوار ترس و وحشتی که ساخته اند خواهد ریخت. آن روز، شاید روزی باشد که ما از شغل خود هم تبعید شده باشیم. آن روز، روزی است که آدم ها می توانند بی ترس بنویسند.
***
پ.ن: هزار هزار غصه و اشک و درد و دیدن فیلم. کارگردان می گفت که فیلم را ساخته ام تا کسی که می بیند امید بگیرد. خب؛ مخاطب ایرانی هنوز خیلی دور از امید است.
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
به سمت تو سرازیرم همیشه
اگر آدم ها را بتوان به دو دسته ی خوش خنده و بد اخم تقسیم کرد؛ لوکس حتما همیشه در دسته ی خوش خنده ها خواهد بود.
اگر بتوان استادهای دانشگاه را به دو دسته ی دل نشین و بد عنق تقسیم کرد؛ لوکس حتماً همیشه دل نشین بوده است.
اگر بتوان شصت سال به بالاها را به دو دسته ی جوان و پیر تقسیم کرد؛ لوکس حتماً جوان همیشه جوان است.
***
اولین بار در شریف دیدمش. آمده بود در سمینار آشنایی با مهندسی کنترل صحبت کند. کنار حائری نشسته بود. حرف می زد. سحر می کرد حرف هایش. سحر می کرد خندیدنش. حرف هایش یادم نیست زیاد. یادم هست چه خودش حرف می زد؛ چه حائری، داشت لبخند می زد. لبخند آن روزش یادم مانده است. لبخندی که می زد و چشم هایش کوچک می شد و ریش های سفید بابانوئل اش می رفت تا توی چشمش. آن روز خنده هایش یادم ماند. یادم ماند دوره اش کردیم سمینار که تمام شد. یادم هست به شوخی می خواستیم برای افطار نگه داریمش. یادم هست هی و هی خنده هایش را.
***
می دانستم برای فوق لیسانس دوست ندارم شریف بمانم. می خواستم بگردم و در هوای دیگری نفس بکشم. شریف با همه ی خوبی هایش کافی بود. فرم انتخاب رشته که آمد اول کنترل را انتخاب کردم به عشق کارو لوکاس و بعد مهندسی پزشکی تهران را به عشق حمید سلطانیان زاده. کنترل قبول نشدم و مهندسی پزشکی قبول شدم و به هر دو عشق ام رسیدم.
***
باید از لوکس بنویسم. باید بنویسم از همه ی لحظه هایی که از وجودش لذت بردم. باید بنویسم و جز نوشتن مگر چه ابزاری دارم؟ مگر صدایم به کجا می رسد؟ با این قلمی که این روزها آن قدر تنبل شده است؛ این روزها این قدر بی حوصله شده است. باید از لوکس بنویسم با این قلمی که این روزها در تردید فراموش کردن زبان مادری و هضم شدن در فرهنگی شلوغ و بی انتها است. باید از لوکس بنویسم با این قلمی که مدت ها است رمان خوب نخوانده است. مدت ها است اصلاً رمان نخوانده است. سطح خیال فکرش نزول کرده است به چند رابطه ی فیزیکی و شیمیایی و چند رابطه ی ریاضی. باید بنویسم از لوکس که یادم داد مخلوق می تواند از خالق ظرفیت های بیشتری داشته باشد. باید بنویسم و امید داشته باشم نوشته ی من -مخلوق من- توانایی بیشتری از من داشته باشد. می گفت؛ با خنده می گفت؛ با شیطنت می گفت که در دهه ی هشتاد این مرز که خالق حتماً توانایی بیشتری از مخلوق دارد شکسته شد. می گفت و گاهی سری می گرداند ببیند کسی می فهمد که با این حرف کدام پایه ها هستند که دارند چو بید بر سر ایمان شان می لرزند. می گفت و می گفت که شبکه های عصبی به ما این امکان را دادند که این فرضیه را آزمایش کنیم. باید از لوکس بنویسم و امید داشته باشم که این قلم خسته مخلوقی خلق کند قوی.
***
با رافی و آریانا رفتیم در اتاقش. دو ماه بود فوق لیسانس را شروع کرده بودیم. آن قدر خوب درس نخوانده بودم در لیسانس و شاید کمتر از آنچه یک دانشجوی لیسانس باید از مهندسی برق بداند می دانستم. دو ماه بود وارد شده بودم و موضوع تحقیق گروهی درس را پردازش سیگنال های ژنتیکی انتخاب کرده بودیم. رفتیم در اتاقش. هیچ چیز از ژنتیک نمی دانستیم. استادمان هم. گفتیم می رویم از لوکس می پرسیم. رافی را فرستادیم جلو؛ گفتیم ارمنی حرف بزن بیشتر تحویل بگیرد. دم در اتاقش بود. کیفش را انداخته بود روی دوشش می خواست برود. به رافی گفتیم بپرسد که کی می توانیم برویم پیشش و سوال بپرسیم. به ارمنی پرسید. به فارسی جواب داد. بعدتر فکر کردیم حتماً نمی خواهد روابط مذهبی-قومیتی اش در کار اثر بگذارد. گفت با من کار دارید. گفتیم بله. کلید انداخت و در اتاقش را باز کرد گفت برویم داخل بنشینیم حرف بزنیم دم در نمی شود.
خب ما آن قدر حرف آماده نکرده بودیم. همین طور رفته بودیم فقط وقتی بگیریم ازش. بیشتر از ساعتی برای مان وقت گذاشت. خجالت زده شدیم. نه از این که وقت رفتنش را به ما اختصاص داده بود. از سواد کم مان در برابر دریای دانش اش. از این که این همه زیست شناسی می دانست. شرمنده شدیم.
***
لوکس معلم خوبی به معنی متعارف معلم ها نبود. فاصله اش با دانشجو زیاد بود. در عوالم دیگری بود و دغدغه هایی داشت از جنس دیگر. نباید انتظار می داشتی که بروی در کلاسش بنشینی و درس را از الف تا ی یاد بگیری. باید درس را از الف تا ی بلد می بودی و می رفتی در کلاس لوکس می نشستی و زاویه دید لوکس به درس را می شنیدی؛ می دیدی؛ می آموختی؛ با زاویه دیدش مخالفت می کردی. هیچ اصراری نداشت همه به کلاس هایش بیایند. هیچ اصراری نداشت همه، همه ی مطالب کلاسش را یاد بگیرند. می گفت تو باید خودت انتخاب کنی کدام قسمت درس را دوست داری یاد بگیری. امتحان نمی گرفت. جلسه ی اول هم دلایلش را توضیح می داد. می گفت که امتحان به نظرش خلاقیت را می کشد. به یک کتاب مرجع معرفی کردن برای درس، اعتقاد نداشت. در هیچ چارچوبی نبود. می گفت و راست هم می گفت که هیچ ابایی ندارد از این که همه ی دانشجویانش بیست بگیرند. باید یک مقاله می نوشتی تا اخر ترم و تحویل می دادی. در زمینه ای مربوط به یک قسمتی از درس.
سپیده تعریف می کرد که یک بار از لوکس پرسیده است چطور دو روزه این همه مقاله را می خوانی و با این دقت نمره می دهی. خندیده بود و گفته بود پرت شان می کنم هوا. هر کدام نزدیک تر به من بر زمین افتادند نمره ی بیشتری می گیرند. هر کدام که سنگین تر بودند و باد هوا این طرف آن طرف نبردشان. و دقیق هم نمره می داد. همان چند نفری که می دانستیم درس را گرفته اند و هیچ کدام از کلاس های هشت صبح را نیامده اند و پروژه را هم یک روزه کپی کرده اند درس را می افتادند. می گفت کپی نکنید، امکان دارد من نفهمم ولی اگر بفهمم هیچ رحمی در کار نیست. راست هم می گفت.
***
این قلم تا کجا می تواند بنویسد؟ آن هم این وقت که در استرس مقاله ی استاد و موش آزمایشگاهی و کدهای کامپیوتری است؟ خواهم نوشت روزی از لوکس. خواهم نوشت روزی از لوکس که رفتم در دفترش نشستم. سیراب بیرون آمدم. برایش گفتم و او گفت. تاریخ برایم گفت. فلسفه برایم گفت. زبان شناسی برایم گفت. برایم از دانشگاه تهران گفت. برایش از داوکینز و دنت گفتم. چشم هایش برق زد. گفت یادم می ماند این. یادش مانده بود، لااقل تا چند جلسه بعد که در کلاس همین طور بی ربط گفت یکی از دوستان تان در این کلاس هست که فلان کتاب داوکینز را خوانده است. حس من است؛ چیزی نگفت اما یک ربع بعد حس کردم سه دقیقه در چشمان من زل زد و حرف زد. بعد دوباره برگشت به حرف زدن عادی اش. بار دیگری هم یادش بود شاید؛ گفت از بچه های همین کلاس هستند که کتاب دانیل دنت را خوانده باشد. نمی دانم هنوز یادش مانده ام یا نه. البته من برای او برگ بودم. یکی از برگ هایی بودم که وزیدن گرفت و من را با خودش برد. افتخار دارم که بیدی بوده ام که با باد لوکس بلرزم. بیدی بودم که باد فکر لوکس تکانم داد بر سر ایمانم. حالا باد رفته است. هوا آفتابی شده است. بید هنوز مانده است استوار. امید که سایه ای باشد برای دیگران و البته هیچ وقت این بید یادش نخواهد رفت بادی را که آمد و به گوشش قصه گفت و رفت.
حالا لوکس می رود. به زودی از دانشگاه تهران تشییعش خواهند کرد. تن نازنین اش را، ریش های سفید بابانوئلش را، سلولهای خاکستری شبکه ی عصبی اش را به زیر خاک و سنگ خواهند سپرد. لوکس به چرخه ی حیات باز خواهد گشت. به همان جایی که به آن تعلق داشت. لوکس در چرخه ی حیات خواهد ماند. تا هست آدمی تا هست عالمی.
۱۳۸۹ تیر ۱, سهشنبه
درب ها را به رویت می بندند
آقاجون آدم ساده ای بود. اصالتاً اهل تبریز بود و در تبریز بزرگ شده بود، بعدتر مهاجرت کرده بود تهران و مغازه ای در تهران پارس داشت. خیلی زودتر از آن که من بتوانم خاطره ی دقیق و شفافی از او داشته باشم فوت کرد. فکر کنم چهار پنچ سالی بعد از شهادت علی خودش در آزادسازی خرمشهر.
برایم نقل کرده اند که قید خاصی داشته است حتماً نمازهایش را مسجد بخواند. می گفته است و حتماً شنیده بوده است که مرد نباید نماز در خانه اش بخواند. مثال عمده ترک های قبل از انقلاب مقلد آقا بوده است. آقا سیّد کاظم شریعتمداری
روزی بود که آقا برای خودش مرجع بود و احترام داشت و اعلی حضرت هم درخواست اش را بی جواب نمی گذاشت و اگر می نوشت آقای خمینی مجتهد است و مرجع است بی خود می کرد شاه که بخواهد اعدامش کند. روزگار عوض شد، روزگاری رسید که آقا را فحش می دادند، یک مشت بچه. یک مشت بچه که تازه داشتند ته ریشی در می آوردند.
بچه ها قلدر شده بودند. جلوی آقاجون رو گرفته بودند در مسجد. می گفتند مقلدهای شریعتمداری حق ندارند تو مسجد نماز بخونند. آقاجون هیچ وقت سیاسی نبود. اصلاً ترک ها بعد دو تا انقلاب دیگه هیچ وقت سیاسی نشدند. ترک ها دیگر رفتند تو لاک خودشان. پشت دست شون رو داغ کردند که به این بچه تهرانی ها هیچ وقت اعتماد نکنند.
آقاجون که سیاسی نبود. آقا جون فقط آمده بود مسجد نمازش را بخواند. نگذاشتند این بچه ها. حالا باید چی کار می کرد؟ می رفت خونه نماز می خوند؟ قبول نیست که. آقاجون با خودش جا نماز می برد. می رفت تو صجن مسجد، یه گوشه پیدا می کرد. جانمازش رو پهن می کرد، نماز می خوند. باز دم بچه ها گرم که آقاجون رو از حیاط مسجد بیرون ننداختند. آقا جون ما که سیاسی نبود. اصلاً ترک ها هیچ کدوم شون سیاسی نشدند دیگه. آقا جون چقدر گفت علی نرو دنبال اینا. آخرش خودت رو به کشتن میدی ها. علی رفت. رفت و زود رفت. بچه تخس ها البته هنوز مانده اند. می روند این طرف آن طرف عربده می کشند هنوز.
***
من که یادم نمی آمد. این ها را برایم تعریف کرده اند. همیشه دلم برای آقاجون می سوخت. با این تصویر که چه دردی می کشیده است، تنها گوشه ی مسجد نماز می خوانده. حالا که این و این و این و این را دیدم نمی دانم چرا دوباره تصویر آقاجون در ذهنم آمد. شاید چون من هم سیاسی نیستم. اما خب سیاست همه چیزمان را به هم ریخته است دیگر
اشتراک در:
پستها (Atom)








