۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

از درون می تراود

آن هایی هستند، لحظه هایی هستند، که آدم احساس درون اش دیگرگون است. با آن چه باید باشد یا به صورت معمول هست تفاوت دارد. کلمات معانی خودشان را ندارند. از تعبیرها چیزهایی می فهمی که خیال می کنی دیگران نمی فهمند. خودت هم نمی فهمیدی در شرایط غیر. این موقع است که احساس می کنی حرفت درون نمی گنجد. باید بازش کنی. باید بنویسی اش. باید بخوانی اش. باید آوازش کنی. باید موسیقی اش کنی. باید رمان بنویسی. باید فیلم بسازی.
آدم های زیادی هم بوده اند که دنبال این فکرشان رفته اند. مایکل گاندری فیلم ساخته است که از رابطه هایی که باخته است بگوید. باب دیلن از جنگ خسته شده است و اواز خوانده است. ایوان کلیما از نظام توتالیتر کشورش کلافه است و مقاله نوشته است، رمان نوشته است. 
آدمی هم هست مثل من که بلد نیست ساز به دست بگیرد. بلد نیست دوربین روی دوش بگذارد. بلد نیست کلمات را کنار هم بنشاند و متن هایی دیگر بنویسد ولی در احساسی شبیه به آن چیزی که «تصور کن» جان لنون را به وجود آورده با او شبیه است. در تردیدی که جی.جی.آبرامز در هستی داشته است و لاست ماحصل همه ی آن شک و تردیدها شده است، شریک آبرامز است. شریک احساسی است با لئونارد کوئن و محسن نامجو. و لحظه هایی هستند که احساس ها به این آدم هجوم می آورند و در تمام این لحظه ها تنها راه فرار از این همه احساس را پیاده کردن آن احساس می داند، به هر زبانی. بعد خیال می کند که می روم موسیقی یاد می گیرم و این احساس را می زنم. 
می خواهم به این نوع آدم توصیه کنم، پیشنهاد بدهم که راه را اشتباه می رود. محسن نامجو در فیلم «دیازپام ده» یک جایی آن آخرها می گفت که ساز زدن هم مثل همان قرص است. اثر قرص شاید چهار-پنج ساعت باشد، اما اثر ساز همان پنج دقیقه است که می زنی و باز همه چیز از بین می رود، باید جستجو کنی از نو. بعد می بینی شده ای کسی خود همین نامجو. موسیقی می سازد برای رها کردن خودش، موسیقی اش می شود بازی دست چهار تا بچه مزلف. باید برود روی صحنه بایستد و آهنگ بزند و بخواند برای چهارتا بزغاله که پول داشته اند و داده اند بلیط خریده اند تا یک روز عصرشان را پر کنند. نه می فهمند نامجو چه گفته است، نه چرا گفته است و نه برای شان مهم است بفهمند. می شوی باب دیلن از این شهر به آن شهر باید تور بگذاری برای کسانی که کلمات تو را نمی فهمند. 
You know brother, I hate to end up being someone like them. Join my club and let's keep it for ourselves.

هیچ نظری موجود نیست: