۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

نبودم. اما خب می شوم. سگ می شوم و این موس را بر می دارم و می افتم به جان فرند لیست. لیست بلند بالایی هستند همیشه این گوشه ی جی.میلم که سبز و نارنجی و خاکستری هستند. سال به سال روی مان به روی هم نمی افتد و حال نمی پرسم و نمی پرسند. پس به چه کار می آید این لیست؟ برود بگذارد در کوزه آبش را بخورد جی.میل با این تکنولوژی. موس را بر می دارم و تک تک نگاه شان می کنم. رایت کلیک. لفت کلیک و بلاک. دانه دانه حذف شان می کنم. می شوم مثل بچه ی تنبل و خسته ای که امتحان درسش را می دهد و از سر امتحانش راحت می شود و کتاب را برگ برگ جدا می کند و می سوزاند. خیالش نیست که دو سه ماه دیگر همین برگه ها به کارش می آیند و زندگی با یکی دو امتحان ثلث سوم تمام نمی شود. می سوزانم و بر باد می دهم. به دست خودم. فیس بوک را باز می کنم نوشته است فلان قدر رفیق. غلط کردی می گویی تو چهارصدتا رفیق داری. اگر رفیق من هستند پس کجا هستند؟ تعارف نداریم که. دل تنگ بشوند گوشی را بر می دارند زنگ می زنند حال بپرسند. کدام شان؟ رفاقت این طور نیست که یک تکه گچ دستت گرفته باشی و از کنار خانه ی یارو رد می شوی روی دیوارش یک خط بکشی. باید در بزنی بروی بنشینی تو دوکلمه حرف بزنید. قربان صدقه رفتن و دیوار خط خطی کردن که رفاقت نیست. خاله بازی است. جمع کنید بساط رو. من را قاطی خاله بازی تان نکنید. رفیق های من ستاره های آسمان اند. آن ها که رفیق اند فاصله شان را از من با سال نوری می سنجند و آنها که نزدیکند فقط هستند، چهره ای، دیداری، خنده ای و دیگر هیچ.

پ.ن: شاید برای کسی که نداند باید بگویم که عنوانی که در بالا گذاشتم از فاضل نظری است و خب با حال درونی من در این موقع از روزگار هم خوانی دارد.

هیچ نظری موجود نیست: