۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

دنیا عوض شده است

لعنتی. مگر همین هفته ی قبل نبود که حسام زنگ زد و برای عروسی اش دعوت کرد؟ خودم اصرارش کردم که کارت نیاورد و این روزها به کار و بارهایش برسید. گفتم کارت لازم ندارم که، با کله می آیم. چند بار هم روی این با کله آمدن تاکید کردم؟ امروز کارهایم را در آزمایشگاه زودتر تعطیل کردم. ساعت هشت خانه بودم. ریش هایم را زدم، حمام رفتم، موهایم را خشک کردم. کت و شلوار پوشیدم و عطر زدم. خندان خندان از خانه زدم بیرون. در باشگاه که رسیدم دیدم در را بسته اند. آدرس را درست آمده بودم.رفتم دم در از سربازی که آنجا بود پرسیدم. گفت از عروسی خبری نیست. گفتم اشتباه می کنی، امشب عروسی آقای فلان است. گفت تیمسار فلان را می گویی؟ آنها که هفته ی پیش بودند. گفتم نمی فهمی آقا جان، من می گویم امروز بوده است. برو بپرس. می رویم دفترش را نشان می دهد. می بینم که یک هفته عقب هستم.
زنگ می زنم. حسام بر می دارد. نمی دانم چه بگویم. می گویم که دم در تالار ایستاده ام و اینجا خبری نیست. می گوید کجای کاری، ما رفته ایم ماه عسل مان و برگشته ایم. دعوت می زند بروم خانه شان. می روم، با گل هم می روم تا روی گلش را ببوسم.

چرا این قدر فاصله؟ دیگر مختصات را نمی شناسم. حسام با سالروز ازدواج امیرالمومنین و فاطمه زهرا آدرس زمانی داده بود و من اصلاً نفهمیدم این روز کی آمده و کی رفته است. ندیده ام جشن های بزرگ داشت این روز را. ندیده ام، ندیده ام. این قدر از دستگاه مختصات خارج شده ام که نفهمیدم امشب، شب شهادت است و کسی عروسی نمی گیرد. چرا این همه فاصله؟ انگار دیگر پاهایم روی این زمین نیستند. انگار. انگار.انگار.انگار.

هیچ نظری موجود نیست: