۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

گود ریدز


می خواهم از تو خواهش کنم. می خواهم خواهش کنم بروی در گودریدز اکانت باز کنی. کتاب هایی که خوانده ای را آرام آرام به یاد بیاوری و به لیست کتاب هایت اضافه کنی. کتاب هایی را که دوست داری بخوانی و هنوز نخوانده ای را به لیستت اضافه کنی. کتاب هایی را که همین روزها به دست گرفته ای و داری می خوانی به لیست اضافه کنی. می خواهم از تو خواهش کنم که بعد از همه ی اینها من را هم به لیست دوستانت اضافه کنی. بگذار در جریان کتاب هایی که می خوانی باشم. بگذار ببینمت که در کتاب خواندن از من جلو می زنی. بگذار ببینمت چه کتاب هایی می خوانی و به تو حسودی ام شود. بگذار به این خیال ساده زنده بمانم که دوستانی دارم که مثل من دلشان برای کتاب ضعف می رود. بگذار من دیوانه که این همه راه کوبیده ام و رفته ام شیکاگو و فقط سه ساعت فرصت گشتن در شهر داشته ام و همه اش را در بردرز خیابان میشیگان گذرانده ام، و دست بر کتاب ها کشیده ام و از لذت نوازش جلد لطیفش ارضا شده ام، بیایم در صفحه ی تو در گودریدز و بر کتاب هایی که داری دست بکشم. بیایم و ساعتی فراغتم را با قدم زدن در کتاب خانه ی تو بگذرانم. از تو خواهش می کنم (این آخری را با لحن دکتر بهمن مهری)

پ.ن: برایت دعوت نامه ی خودکار نفرستادم ترسیدم دعوت را هرزنامه خیال کنی و خیالش برایم ترسناک بود. گفتم بیایم اینجا روی این دیوار بنویسم. شاید  گذرت به این دیوار بیفتد.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

قمارباز


انسان اولیه* در جنگل قدم می زند. بوته ها تکان می خورند. محل نمی گذارد. بی خیال از کنار بوته ها می گذرد. جلوتر که می رود ببری از میان بوته ها در می آید و انسان که دیده است رفیق قبلی اش را ببر خورده است فرار می کند. ببر که دیده است برای شکار به سرعتی بیشتر از سرعت اجدادش نیاز دارد طی چند هزار سال سرعتش اضافه شده است. در این رقابت ببر برنده می شود.
انسان بعدی که برادرش را ببر خورده است، تکان خوردن بوته که می بیند خیال نمی کند باد میان بوته ها است و این حرکت از باد است. انسان بعدی ببر پنهان لای بوته ها را می بیند. این بار بوته را از دور که می بیند راهش را کج می کند. زحمت زیاد به خودش می دهد، مسیرش را دور می کند تا از کنار بوته های باد در میان نگذرد.
با این کار خودش را نجات داده است. هم زمان در مم نسل های بعدش اش این را کاشته است که هر بوته ای که می جنبد، جانداری پشت اش نشسته است. در ذهن نسل های بعدش اش این را کاشته است که هر پدیده ی ساده می تواند علت های پیچیده داشته باشد. در ذهن نسل های بعدی اش ایمان به چیزهای عجیب و غریب را کاشته است. با همین کار ساده اش چند هزار سال بعد، لکه ای در آسمان را به بشقاب پرنده تبدیل کرده است.
انسان اولیه دو انتخاب داشته است.  می توانسته است اشتباه مثبت یا اشتباه منفی کند. یکی منجر به خورده شدنش توسط ببر می شده است یا کوتاه تر شدن راهش. دیگری منجر به در امان ماندن از خطر ببر و در عوض طولانی تر شدن راه. انسان اولیه لعنتی از همان اول هم تاجر بوده است. چرتکه انداخته است و هزینه فایده حساب کرده است. تصمیم گرفته است زحمت بیشتر را انتخاب کند گیرم هزینه جانبی اش ساختن ببر موهومی از تکان باد بوده باشد.
***
از آقا امام صادق اعتقاد به ذات اقدس حق را پرسیدند. فرمود گیرم آخرتی وجود نداشته باشد، ما چه چیزی از دست داده ایم؟ گیرم آخرتی باشد شما چه چیزی از دست داده اید؟
***
*انسان اولیه در اینجا چیزی از جنس حضرت آدم نیست. گونه ای تکاملی است در سیر انسان شدن.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

که چون همه کس گیر شده است وقاحت اش از یاد رفته


در ام.اس.یو لابد مثل بقیه دانشگاه ها، قبل از شروع رسمی سال تحصیلی معمولاً جشن معارفه ای برای دانشجویان ورودی جدید بین المللی می گیرند. در مراسم امسال ما، دومین جلسه ی این معارفه اختصاص داشت به آداب و رسوم نوشتن علمی.
مجری جلسه خانمی بود از دپارتمان رایتینگ دانشگاه. اولین سوالی که بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی کردن خودش پرسید این بود که آیا هیچ کدام از شما از کشوری آمده اید که در آن کپی برداری علمی جرم نباشد. همه خندیدند. بعد این خانم جدی شد و گفت خب نه. نخندید. فرهنگ ها فرق دارند شاید کسی از کشوری آمده باشد که در آن، استفاده از متن دیگران در لا به لای متن خود بدون استفاده از کوتیشن مارک و ذکر منبع اشکالی نداشته باشد. اصلاً شاید در فرهنگی آدم ها به گمان شان استفاده از این روش به اعتبار متن بیفزاید.
حرف من این است که شما از کجای دنیا آمده اید بدانید که در ادبیات علمی جهان این کار جرم محسوب می شود. بدانید که اگر در تکلیف کلاسی خودتان هم متن کسی را استفاده می کنید باید در کوتیشن بگذارید و منبع ذکر کنید. سعی هم بکنید که هیچ وقت عین عبارات را به کار نبرید بلکه جمله ها را بازنویسی کنید و شاید چیزی بیشتر از نیم ساعت توضیح داد. لا به لای حرف هایش گفت حتی ممکن است اساتید شما هم چنین اشتباهی کنند یا از شما بخواهند چنین کاری بکنید. بدانید که استادها هم اشتباه می کنند. شما اشتباه نکنید.
***
آن روز من هم جزو کسانی بودم که وقتی آن خانم سوالش را پرسید خندیدم. تا به حال خیال می کردم من از کشوری آمده ام که در آنجا هم کپی برداری علمی جرم است. لااقل همت دکتر قدسی و دیگران که استاد راهنمای عزیز من هم در آن جمع حضور دارد این طور به من القا می کرد. اما انگار در ایران همه چیز عوض شده است. وزیر علوم مان که مقاله تقلبی می دهد و عین خیالش نیست. بعداً یک متنی در می آید که آقای وزیرمی گوید دانشجویم بوده است و من نبوده ام. اگر تو نبوده ای و آن قدر به خودت زحمت بازبینی نداده ای که غلط می کنی اسمت را روی مقاله می چسبانی و ارتقاء هم بابت آن مقاله می گیری. اگر هم تو بوده ای و دانسته ای و داری دانشجویت را قربانی می کنی که اشکالی ندارد، دروغ گویی را خوب یاد گرفته ای. اصلاً همین دروغ گویی رشدت داده است در این دولت و انتخابات و ... غیره.
از این جالب تر آن یکی وزیر لات راه و ترابری است. حرف هایی زده است از جمله تعریف جدیدی برای تقلب علمی آورده است که دوست دارم ببینم این تعریف در کجا وجود دارد: «مجددا تاكيد مي‌كنم كه به مقاله‌اي دزدي اطلاق مي‌شود كه كل مقاله با تغيير نام مصادره به مطلوب گردد.» انگار مجلات علمی و فضای آکادمیک حوزه ی وزارت حضرتش است که با این لحن می گوید مجدداً تاکید می کنم که...
آقای دکتر بهبهانی استاد راهنما تز دکترای رئیس جمهور ایران
این تعریف را شما از کجا استخراج کرده اید؟
در مقاله مراجعی هم که از آن کپی برداری شده معلوم نشده است و بعد با کمال پر رویی می گوید : « لذا تعدد منابع و ماخذ موجب شده است كه اشتباها ذكر نام برخي منابع از قلم بيفتد»
اگر کامران دانشجو پر رویی و دروغگویی را از رئیس جکهور یاد گرفته باشد، گمان کنم این استاد راهنما پر رویی و دروغ گویی را به احمدی نژاد یاد داده است.
***
باید بروم آن خانم دپارتمان رایتینگ را پیدا کنم و بهش بگویم که من از کشوری آمده ام که وزیر علوم من هم کپی برداری علمی می کند. باید بروم پیدایش کنم و بگویم استاد راهنمای رئیس جمهور کشور هم کپی برداری علمی را مجاز می داند. باید بروم برایش بگویم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

بالتی هی احسن


این طرف دنیا هم هستند پس. ایستاده بود و داشت تبلیغ به دین می کرد. تنها نبود البته. دو سه نفر دوست هم داشت. یک فیلم بردار هم داشتند. اما خودش از بقیه پیرتر بود. ایستاده بود سر چهار راه و داشت قصه هایش را تعریف می کرد. جالب بود که کسی برای حرفش نمی ایستاد. خوب برای من بامزه بود دیدنش. ایستادم. گفت : «دو یو هو انی کوئزشن؟» که گفتم نه بابا فقط دارم گوش می کنم. ادامه داد با صدای بلند حرف زدن. برایم بانمک بود حرف هاش. بیشتر از حرف ها، لحن و جدیت اش خوب بود. عقب تر رفتم و فیلم گرفتم. لحن و جدیت اش را می توانی در اینجا ببینی. به قول شیخ مهدی کروبی اگر هم فیلتر کرده اند، فیلتر شکن داری لابد!

فیلم را که قطع کردم بروم به کلاس حبیب صالحی برسم، دیدم یک دختری رفت سمتش. فکر کردم لابد دارند بحث می کنند. دختر را هم فیلم کردم. جلوتر که رفتم و وارد بحث شان شدم فهمیدم دختر هم یک مسیحی است و می خواهد از آقا دلگرمی بگیرد که او هم بتواند این گونه تبلیغات را برای اعتقادش انجام دهد. آقا می گوید دخترم اگر دوستانت تو را مسخره کردند برایت مهم نباشد، عیسی مسیح حامی تو خواهد بود. من نوزده سال است به این دانشگاه می آیم و این حرف ها را می زنم. بیشتر از نود و پنج درصد این بچه ها من را مسخره می کنند. من دلم برای آنها می سوزد. من می خواهم به جهنم نروند. من دلم می خواهد این ها گناه نکنند. اگر من را مسخره کنند مهم نیست. عیسی را هم اذیت می کردند. تو هم به دلت ترس راه نده. اگر بتوانی یک نفر را هم از گناه دور کنی ارزش دارد. دخترک خوش حال رفت.

من هم خوش حال شدم. لااقل این بنده خدا برای دور نگه داشتن مردم از آتش نرفته حکومت اسلامی تاسیس کند. البته خدا نیاورد آن روز را. این ها هم پتانسیل تبدیل شدن به ا.ن را دارند.

پ.ن: شاید نوشته ی روی آن تابلو معلوم نباشد. این عکس را رفنم جلوتر با موبایل گرفتم. ببخش که کیفیت ندارد.






۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

چه رسمی داری ای دوره زمونه، که هر روزت یه جا عاشق کشونه

اسم هاشان را یک یک نوشته ام و شماره زده ام. یکی را زنگ می زنم، آن یکی را می روم می بینم. آن یکی را فقط به نامی دلخوشم. تمام که شد اسم را خط می زنم و باقی مانده اسامی را نگاه می کنم. تا تصمیم بگیرم فردا کدام یکیرا ببینم به صرفه است و زمان کمتری می گیرد و می توانم تا آخر سه هفته لیست را تمام کنم.

تمام که بشود یعنی دیگر هیچ کسی نمانده است. یعنی دایره دوستان پر. یعنی علی مانده است و حوضش.

کتاب ها را یک یک نگاه می کنم. کدام را ببرم، کدام را نبرم، کدام را هدیه دهم. کدام را نگه دارم شاید روزی روزگاری آینده ای بود و برگشتی و کتابی و از نو کتاب خانه ای. مگر آخر سر چند تا را می توانم ببرم. دو چمدان دارم هر کدام با محتویاتش حداکثر سی و دو کیلو، باید همه زندگی را جمع کنم بریزم درونش و خانه به دوش شوم.

تمام که بشود، چمدان ها که جمع بشود، لیست که خط خطی شده باشد، چاره ای نمی ماند برایم جز رفتن و رفتن. آن وقت است که رسماً مهاجرت (تو بخوان آوارگی) آغاز خواهد شد. آن وقت است که باید بروم و بمانم و باز به زندگی ادامه دهم. زندگی جدیدی را از صفر بسازم با دوستانی دیگر و جامعه ای دیگر.

می گویند یکی دو سال اولش سخت است. بعدتر خودت هم در آینه، منِ قبلی را تشخیص نمی دهی. منِ قبلی ات خواهد مرد.

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

دزد


آن قدر حقیر بود که نتوانست پادشاهی را از نو بسازد و خودش را به عنوان پادشاه، همان طور که هست بقبولاند. منصب را که دزدیده بود هیچ، می خواست تمام افتخارات دیگران را نیز داشته باشد. می خواست «مرد» را در یک نبرد نابرابر در برابر نگاه همه زمین بزند. نمی توانست ببیند همه استادیوم را که اسم مرد را فریاد می زنند. باور کن شنیدن نام مرد تنش را می لرزاند، آرامش نداشته اش را به هم می ریخت، خواب را از چشمانش می گرفت. خنجر را قبل از شروع مسابقه در بدن مرد فرو کرد، خیالش می تواند افتخار مرد را هم بدزدد.
***
رای بیشتر از «سید» به دست آوردی کافی ات نبود که سید بودنش را هم می خواهی تصاحب کنی؟

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

دستی از غیب برون آید و کاری بکند؟

ماشین خط کشی دارد کار خودش را می کند. خیابان را داده اند آسفالت کرده اند. حالا دارند خط می کشند. انگار نه انگار جماعتی نمی توانند دیگر حتی نفس بکشند.

کاظم عباس را کول می گیرد که ببرد. حقه زده اند. ماشین و راننده گذاشته اند و کلیدش دست دیگران است. همه چیز می رود به یک تراژدی ضد نظام، ضد اخلاق و ضد انسان ختم شود.

نوری از بالا می آید. هلی کوپتری می آید و همراهش کپی فاکسی است که سلحشور را پریشان می کند. سلحشور باور نمی کند. احمد کوهی داد می کشد سرش که دستخط آقاست.

آن بچه موتوری ها دودشان دارد همه را خفه می کند. دست خط آقا نرسیده است هنوز؟

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

تاریخ انقضا


رای سبزم را بر برگه ای سبز نوشتم و به صنوق انداختم. خانه که آمدم، قهوه را ریختم در قهوه جوش و شیر را در آوردم که در محفظه اش بریزم. روی جعبه شیر نوشته بود: تاریخ انقضا 88/03/22.
چشم هایم را می بندم و خیال می کنم طرف تاریخ انقضایش فرا رسیده است. چه قدر خیال خوب است. خیال، خیال سبز.

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

دردها


همین مشت را که بر میز می کوبی
همین انگشتِ کشیده را که به رخ شان می کشی
همین طنین صدایی که دروغ گو می خواند شان
همین گراف هایی که می ایستانی و نشان می دهی
همین دردها، همین دردها
همین رنج که می کشی