۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

چرا باور نمی کنی؟

یک تفاوت عمده ای بین مومنان و «دلیل گرایان» است و آن اینرسی/ثبات* شان در برابر ایده ی جدید است. دلیل گرایان از آنجا که به چیزی ایمان ندارند عموما از ایده ی جدیدی که باور قدیمی شان را به چالش می کشد استقبال می کنند و معمولا راحت از ایده ی قدیم خود دست می کشند، می خندند و می گویند که « ععع ما رو نیگا این همه مدت اشتباه فکر می کردیم. عجب اسگلی بودیم به خدا» و مومنان به ادله ی جدید طرح شده می خندند، مسخره اش می کنند، شبهه اش می نامند، مطمئن هستند که کسی در بین «علما» هست که جوابی دندان شکن برای این «شبهه» داشته باشد و بقین دارند که هیچ تهدیدی از جانبش به ایمان شان وارد نخواهد شد.

این دو مدل رفتاری مختلف است که حتی در یک فرد خاص می تواند بسته به موضوع انتخاب شود. مثلا من در زمینه ی فوتبال از مدل ایمان استفاده می کنم و به پرسپولیس ایمان دارم، حالا قعر جدول هم باشد برای من بهترین است و می دانم روزی به آن بالا برخواهد گشت. همیشه هم روزگار شش-هیچی ها را به خاطر دارم و به هر بی ایمانی یادآوری می کنم. اگر سال قبل هم نتایج مان افتضاح بوده است تقصیر «پرسپولیسی» ها است که آرمانهای پرسپولیس (و علی آقا) را درست پیاده نکردند وگرنه که پرسپولیس زلزله همیشه قهرمان است. همین من مومن به پرسپولیس به علم زیست شناسی که می رسد دلیل گرا می شوم. به مذهب مورمون که می رسد دلیل گرا می شوم، در معبدشان در «سالت لیک سیتی» رو در روی مبلغ می ایستم مودبانه اجازه می گیرم و به اعتقادش توهین می کنم: به نظر خودتان این واقعا احمقانه (ridiculous) نیست که جوزف اسمیت آن کتاب را توی جنگل پیدا کرده باشد؟ و مبلغ مورمون مومن است به آن چه ایمان دارد. به رویم لبخند می زند و می گوید اگر من هم مثل تو ایمان نداشتم به نظرم احمقانه می آمد. فرق من و تو این است که من ایمان دارم... 

 * در انتخاب واژه تعلل کردم که کسی آزرده نشود. قضاوت نمی کنم. می توانی نامش را ثبات فکری بگذاری و ارزش بدانی اش. می توانی هم اینرسی و جمود فکری بدانی و ضد ارزش در نظرش بگیری. قضاوت با خودت. من قاضی نیستم، یک مهندس/فیزیولوژیست هستم!

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

عطر دوستی تان


داشتم به دیگری معرفی اش می کردم. در معرفی دوستانم همیشه کلمه کم می آورم. این بار گفتم بهترین دوست من در میشیگان. بعد با خودم فکر کردم که نکند این را دوست نداشته باشد. بعد بپرسد یعنی فقط فاصله ی مکانی است که ما را به هم این قدر نزدیک کرده است؟ بعدتر -یعنی امشب- با خودم فکر کردم دیدم که بهترین دوستم کدام شان است؟ بهترین انگار وجود ندارد. می توانم شاید بگویم بهترین دوست شریف فلانی بوده است.  بهترین دوست دانشگاه تهران فلانی بوده است. بهترین دوست حوزه ی هنری دیگری بوده است. بهترین دوستم در فیس بوک فلانی بوده است. روزهای گودر بهترین رفیقم آن یکی بوده است. 




بعدترش فکر کردم دیدم نمی توانم این بهترین ها را با هم قیاس کنم و بگویم بهترین بهترین ها کدام بوده اند. انگار که هر رفاقت برای خودش زمان و مکانی دارد که رفیق را بهترین می کند. باز حتی دیدم که نمی توانم بهترین را در همین میشیگان پیدا کنم. نمی توانم بگویم بهترین شان در روزگار شریف کدام یکی بوده است. توی سالن غذاخوری و بوفه یکی بهترین بوده است، توی نقطه سر خط یکی. توی بسیج!دانشجویی دیگری، موقع آهنگ گوش کردن رفیقی کاملا دیگرگون بهترین بوده است.  خیال می کنم هر رفیق در لحظه ای از زمان و مکان متولد می شود و بهترین می ماند. آنهایی هم که رفیق نیستند، درخششی می شوند کوتاه مدت و بعد محو می شوند. نام شان هم در خاطر نمی ماند. رفیق ها اما همه شان بهترین هستند. رفیقی که بهترین نباشد را فقط شرایط و جبر روزگار در کنارت نگه می دارد. مثل آن یکی که نزدیکم می نشیند و در معرفی اش دقت می کنم، می گویم همکارم. دوست نیستیم، تنها در یک اتاق نزدیک به هم کار می کنیم. سلامتی همه فرقا.

پ.ن: به قول حضرت عمام، رفیقی که رفیق نباشه، رفیق نیست. 

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

شبی با پینکر



این هفته ای که گذشت دو میهمان داشتیم. درباره ی دوم شاید بعدتر نوشتم. روز دوشنبه شب استیون پینکر آمده بود برای یک سخنرانی از یک سلسله جلسه درباره ی علوم اعصاب و شناخت. پینکر را کم و بیش از آثارش و سخنرانی هایش می شناسم. دو سه سخنرانی اش را دیدم و یک کتاب و نصفی اش را هم خوانده ام. استاد روان شناسی هاروارد است. همین جایش یک حس متناقض به من دست می دهد. روان شناسی خیلی هم خوب و سکسی و معرکه. اما هارواردش زننده است. عمده ی کسانی که با اسم آن موسسه خود را می شناسانند را بر حسب تجربه مغرورهای گند دماغی دیده ام. شکر خدا پینکر روی این ویژگی اش مانور نداد. همین جایش یک نمره مثبت برای پینکر. در عوض تاکید بر عضویت در آکادمی ساینس و غیره اشاره کرد که عضو «باشگاه دانشمندان مو قشنگ» است! همین مو قشنگی شاید دلنشین ترین قسمت سخنرانی آن شبش بود.


سخنرانی خلاصه ای بود از کتابی که چند سال قبل نوشته است. نظریه ای را مطرح کرده است که میزان و نوع خشونت در طول تاریخ بشر کاهش یافته است.  شواهد و مدارکی را هم نشان داد که مرجع می دهم کسی علاقمند بود ببیند. پینکر به دنبال دلیل برای این کاهش میزان خشونت می گشت. حتما چنین پدیده ای تک عاملی نیست و مجموعه ای از عوامل دست به دست هم داده اند تا جامعه ی انسانی به اینجا رسیده است. 
به نظر پینکر رشد علم و سواد عامل بسیار مهمی بوده است که در نهایت منجر به کاهش خشونت شده است. رشد تجارت که برای بقایش به ثبات اجتماعی نیاز دارد عامل مهم دیگری بوده است. در سالهای اخیر، سکولار شدن جامعه ی غربی و رها شدن از افسار مذهب را در کاهش بسیاری از خشونت ها علیه زنان و اقلیت ها مفید دیده است. پیشرفت های ساختار نظام سیاسی را مفید می دانست و در نهایت تعریف حقوق بشر را عاملی مهم در شناخت و احترام به حقوق اولیه انسان دانست که منجر به کاهش خشونت شده است.




مهم ترین و شاید عجیب ترین عامل را که برای کاهش خشونت بیان کرد ایجاد مونوپولی برای خشونت بود. پینکر معتقد بود که برای کنترل خشونت در جامعه لازم است که یک دولت (که او معتقد بود باید از طرقی دموکراتیک بر سرکار بیاید) تنها منبع اعمال خشونت باشد. از همینجا می توان گفت که او در چه حد در تناقض با این خواسته ی جمهوری خواهان در آمریکا قرار دارد که خواهان آزاد بود تجارت اسلحه هستند.
در جمع بندی او چهار عنصر را برای کاهش خشونت مهم شمارد:
۱)  یک نظام اجرایی و حقوقی که سیطره ی انحصاری بر اعمال خشونت داشته باشد
۲) گسترش تجارت: که تجارت نیازمند یک نظام بازی است که در آن همه برنده باشند
۳) گسترش حلقه ی روابط انسانی: که باید یاد بگیریم خود را به جای دیگر افراد خارج از خانواده و گروه خود قرار بدهیم و با آنها هم احساس و هم درد شویم.
۴) رشد منطق: که از طریق بالا بردن سواد عمومی، مبارزه با خرافه گرایی حاصل می شود.

سه نکته بیشتر از همه برای من اما از این سخنرانی به یاد ماند. شاید هم چهار نکته:

۱) این مونوپولی خشونت برای دولت ها. می تواند وحشتناک شود. قدرت بی نظیر به دولت بدهد و راه هرگونه اصلاحی را ببندد. پینکر هیچ مکانیزمی برای مهار دولت پیشنهاد نداد جز استفاده از واژه ی گنگ «دموکراسی».  بشار اسد و حسنی مبارک هم جکومت های دموکراتیک داشتند. آمریکا هم کشوری دموکراتیک است. فرانسه و آلمان و بلژیک هم دموکراسی دارند. هر کدام شکلی است، ساختاری دارد و از بقیه متمایز است. راه درست چیست؟ نمی دانم. پینکر هم جوابی نداد.

۲) هرنموداری نشان داد و میزان خشونت را در واحد زمان رسم کرد در دنیای غرب همه ی معیارهای خشونت کاهش پیدا کرده بودند. آمریکا البته از این قانون پیروی نمی کرد. آمریکا از همه ی غرب متفاوت بود. هیچ کشور غربی به اندازه ی آمریکا در سالهای اخیر به جنگ نرفته است. هیچ کشور غربی به اندازه ی آمریکا اعدام نداشته است. هیچ کشوری به اندازه ی آمریکا حقوق زنان و اقلیت ها را نقض نکرده است. وقتی از پینکر پرسیدند که چرا این طور است پاسخ داد که خب آمریکا کشور بزرگی است. فرهنگ های متفاوت دارد. آمریکا یک کشور مذهبی است. مردم به خدا اعتقاد دارند. بعد هم آمریکا همگون نیست. اگر همه ی آمریکا مثل ساحل شرقی بود که اینجا هم می شد سوییس و سوئد. اما آمریکا هم یک جنوب و تگزاس دارد با فرهنگ خاص خودش. می توانید تصور کنید وقتی فردی از تگزاس رییس جمهور شود چه اتفاقی برای صلح جهانی می افتد (تشویق حضار)
 * این هم باز نشان دارد از همان نکته ی گنگی که درباره ی تعریف دموکراسی گفتم. دموکراسی توانایی این را دارد که جلادها را هم بر مسند بنشاند.




۳) این باور در خیلی وجود دارد که بازی های خشن کامپیوتری باعث به وجود آمدن خشونت بیشتر در جامعه شده اند. وقتی از پینکر این را پرسیدند خیلی راحت گفت که هیچ داده ای در تایید این ادعا وجود ندارد. در حقیقت مطالعات آماری چنین همبستگی را رد می کنند.

۴) موهایش! (پینکر عضو افتخاری یک انجمن عجیب و غریب است. اینجا )

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

استحاله ی آمریکایی

باید بنویسم آمریکا زنی اغواگر است که به تو می خندد و با هر خنده اش تو را آلوده می کند. از خودت کوتاه می آیی تا خنده اش را جذب کنی و آرام آرام دیگری می شوی. سالها بعد که می گذرد نه دیگر چیزی از آن شعرهای پر شور در تو مانده است و نه خیالی برای پارادایس. پارادایس آمریکایی یک قایق تفریحی است و تمام.


رد این استحاله را می توان در کریس نولان دنبال کرد.  کریس نولان در انگلستان متولد شد و رشد کرد. از میراث تاریخی انگلستان برداشت کرد و تا سالها از ته مانده ی آن تغذیه کرد تا فیلم های بی مانندی چون Memento و Prestige و بی خوابی را بسازد. داستان تکراری و ساده ی «بت من» را تبدیل به اثر پرشکوه «شوالیه ی تاریکی» کرد. داستانی که حتی فکر کردن به نامش ستون وجودت را می لرزاند. زن اغواگر آرام آرام با خنده هایش کریس را هم مسحور خود کرد. مستش کرد و شرابش نوشاند و کیسه ی زرش را ربود. لباسش را از تن در آورد و پرده را کنار کشید. نیمه ی شب. درست نیمه ی شب دیدمش، برهنه. کریس نولان در نیمه ی شب سهراب خودش را سر برید. البته که  The dark knight Rises را می گویم. نازک آرای تن ساق گلی را از لا به لای کتاب های کمیک در آورده بود و معنی دوباره بخشیده بود، درست در همانجا که باید به ماه و ماورا می فرستاد، از پا در آورد. این بار کریستین بیل هم از پا در آمد. آمریکای زیبا کریس را تا سرچاه برد و کریستین را آن ان.هثاوی فریبنده. بت من این بار فقط یک مرد خفاشی بود، دیگر از شوالیه ی تاریکی خبر نبود. خبرش هست که سال بعد هم بت من دیگری خواهد آمد و این بار بن افلک قرار است ماسک مرد خفاشی بر چهره بزند. همین است. زن اغواگر می کشاندت. مستت می کند، کیسه ی زرت را می رباید. برهنگی ات را به همه نشان می دهد و با دلقکی* جایگزین ات می کند.

کریس نولان باید به جزیره برگردد. برای من و تویی هم که خدایان مان پشت کرده اند، جزیره مان را دزدیده اند راه فراری نیست. در آغوش این زیبای اغواگر می مانیم، از ایده و ایده آل و شعر و موسیقی و ادبیات تهی می شویم. لحظه را شاد زندگی می کنیم، تا بعد...

* این یک مورد استعاره نیست. بن افلک است :)

پ.ن: بگذار باز هم بنویسم که در این دنیا که آمریکا آن زن بلوند اغواگر است، انگلیس پیرمردی با سبیل های مشکی است که روی صندلی اش در ایوان منزلش تاب می خورد دود پیپش را حلقه حلقه بیرون می دهد. جزیره دارد صدای  مان می زند، باید برگشت...

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

سردار رانندگی

در یک ماشین دو نفره و تنها نشستن صمیمیت می آفریند. دو طرف حرف هایی را می زنند که شاید قبل ترش به هم نمی گفتند. این را من همیشه غنیمت شمردم. کسانی بودند که دوستشان داشتم و زمین و زمان را به هم می دوختم که بهانه ای جور شود و زمانی را در یک ماشین بگذرانیم. دو نفره شد که چه بهتر، نشد در معیت دیگران. هنوز مزه ی شیرین سوار ماشین مسعود سدیفی شدن و گپ و گفت با معلم فیزیک خشن روزهای اول را به یاد دارم. که همان باعث علاقه ام به فیزیک شد و به مهندسی خواندن آلوده ام کرد. بعدترهایش که حوزه ی هنری می رفتم طرح ترافیک خیابان حافظ و بچه محل بودن مان با رضا به یک ماشین مان کشاند. روز های شیرینی را به یاد دارم از ترافیک اتوبان مدرس که من خدا خدا می کردم سنگین و سنگین تر شود و دیرتر به خانه برسیم. و البته که خدا مرده است. هر وقت می خواهی پشت چراغ بمانی و وقت تلف کنی همه ی چراغها سبز می شوند. یکی دیگر از همین شب ها علی معلم دامغانی را تور زدم. روزهایی بود که شجریان را روزانه در چند دز می بلعیدم. معلم را کنار دستم نشاندم و از پل حافظ تا سر خیابان ظفر برایش شب سکوت کویر پخش کردم. خواستم برایم از مولانا حرف بزند و او خواست برایش از رباتیک بگویم.
روزها می گذرند. آدمها در لحظه تغییر می کنند. احساسات ما با بازار بورس بالا و پایین می رود. علی معلم می رود روی صندلی میرحسین می نشیند و احمدی نژاد را سید سادات می خواند. دوست ندارم به صورتش حتی نگاه کنم دیگر. اما خب لحظه ها جاودانه می شوند. تنها ماشین است که می ماند. آن احساس شب بارانی من که علی معلم را روی صندلی جلو و علیرضا قزوه را روی صندلی عقب نشانده بودم و لحظه ها را می شمردم تا سر مصلی قزوه پیاده شود و من و استاد باز تنها شویم مستقل از من و معلم و قزوه به زندگی ادامه می دهد. ما هر سه درهر لحظه عوض می شویم اما آن لحظه در هر لحظه ماندگارتر می شود. آن لحظه که ما در میان کرور کرور جمعیت در آن جعبه متحرک محصور نشسته ایم بر جریده ی عالم ثبت است. ای کاش ماشین سواری را زبان سخن بود.

پ.ن: امروز باز هم بهانه ای چیدم تا زمانی را مشترک با کسی که دوست دارم در ماشین بگذرانم. بهانه شد رساندنش از فرودگاه به هتل. مهمان مان است دو روز. از واشنگتن آمده، به ایتالیا می رود. دو روزی را این میان مهمان است. فیزیک دان است که البته در علوم اعصاب شناختی سرشناس شده است:  Eb Fetz. اینجا حیف که ترافیکی نیست. زود به مقصد می رسیم. ترافیک هم گاهی غنیمت می شود. غنیمت می شود.

پ.ن: البته آدمها از سردار رانندگی شدن به نوا هم می رسند. حاج محسن رفیقدوست این را خوب می داند. بعد از همین گپ کوتاه مان اب پیشنهاد ادامه ی ارتباط و همکاری و اینها داد :) 

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

مصاحبه ای در خواب


س- استاد، شما با این همه استعداد و علاقه تان چرا موسیقی دان نشدید؟

ج-  راستش من اول تشکر کنم از تعریف تان. بگذارید کمی هم اظهار فروتنی کنم و اعتراف به این که لیاقت این تعریف ها را ندارم. اما خب حقیقت این است که من در دوره و زمانه ی بدی چشم به دنیا گشودم. نه که بخواهم تنبلی خودم را به حساب زمانه بگذارم. اما در واقع این جبر روزگار بود که من را از موسیقی دور کرد. باز هم نه که از موسیقی دور باشم. ساعات زیادی را به صورت روزانه با موسیقی می گذراندم و خب همین بود که نیاز به خلق نمی دیدم. هر چه ما می خواستیم بگوییم را دیگران گفته بودند. هر احساسی را که ما بخواهیم در شکلی از آوا تخلیه کنیم دیگران تجربه و زندگی کرده بودند و ملودی اش را نوشته بودند. و از همه فاجعه بارتر این شبکه های اجتماعی بودند که برای ما این فرصت را فراهم می کردند که غصه های مان را در لحظه به اشتراک بگذاریم.

 برای خلق چنان اثری، بایستی غصه ها و اندوه ها در وجودمان مالامال شوند. اثر هنری آن لبریز اندوه فراوان وجود ماست. خب به لطف این شبکه های در هم تنیده ی اجتماعی احساسی که آتش به سرتاسر وجود بزند اصلا به نیمه ی شکل گرفتن هم نمی رسد. من به آثار متقدمان که نگاه می کنم استادی را می بینم در زیرزمین خانه اش. فشار جکومتی توتالیتر را می بینم که رمق برایش نگذشته. استیصالی می بینم که شکل ملودی گرفته است و «دیوار» را تشکیل داده است. استیصال من از توتالیترها یا با گوش دادن به آلبوم «دیوار» ، که به یمن همین شبکه های اجتماعی بی اندازه تسهیل شده است، تسلی می یابد یا با چند خطی خواندن و به اشتراک گذاشتن کلمات احساسم از این استیصال.
با استفاده از ماشین زمان به عقب بازگردید. اینترنت را به نسل خانوم هایده بدهید، آن وقت اگر هنوز برنامه ی گلها سرجایش بود من را به تنبلی متهم کنید. تنبلی و رخوت من جرم نیست. بیماری حاشیه ای است. دنبال علت بگردید، این راهی که آمده ایم را بازگردید، درست می شویم. «جک» راست می گفت. باید به جزیره باز گردیم.


از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خیال هایی از مصاحبه

س - خب، من درگذشت عموی محترم تان را به شما تسلیت عرض می کنم و امیدوارم آخرین غم تان باشد.
ج - این که گفتید را دوست نداشتم. تسلیت خوب است و لازم. عموجان چشم و چراغ ما بود. تیمسار عمو بزرگ خاندان بود. حرفش حرف اول و آخر بود. تسلیت را نه فقط دوست که لازم هم داشتم و دارم. اما این که می گویید غم آخرتان باشد حرف خوبی نیست. این انگار که نوعی آرزوی مرگ برای من باشد. می دانید و می دانم که انسان تا زنده است در معرض هجوم غم و غصه قرار دارد. غم های زندگی یکی و دو تا نیستند. تمامی هم ندارند. مشکلات شخصی آدم که حل می شود، فقرش که برطرف می شود، درسش که تمام می شود، عشقش را که پیدا می کند و به وصال می رسند، بچه هایش را که بزرگ می کند و از خانه می روند، غم زمانه شروع می شود. بیل گیتز می شود و غم کودکانی که در آفریقا از مالاریا می میرند آزارش می دهد. آنجلینا جولی می شود و غم گرسنگی کودکان غمگینش می کند. می بخشید که مثال هایم شاید برای شما نامانوس باشند. اینها را من زندگی کرده ام. مطمئن هستم که شما می توانی جای اینها صدتا اسم دیگر و ملموس تر پیدا کنی و بگذاری.
می دانم، دهه مان گذشته است. این هم اصلاً خودش یک غم است. آدمی تلاش می کند برای از بین بردن غم ها، خودت عوض می شوی و بعد می بینی زمانه هم عوض شده است. می بینی دنیا دیگر آن دنیایی که تو دوست داشتی نیست. بگذارید باز خاطره ای بگویم که ذره ای از غم زمانه ای که می کشم را نشان دهد. شاید برای شما اصلاً لذتی که من و دوستانم از چرخیدن در کتاب فروشی می بردیم قابل درک نباشد. تفریح مان خیلی اوقات این بود که از دانشگاه می رفتیم خیابان انقلاب. میدان انقلاب که حالا نمی دانم اسمش را چه گذاشته اند. کثیف بود. شلوغ بود. مالامال از دود و انبوه بود. اما خب مرکز کتاب فروشی ها بود. لدت ما این می شد که می رفتیم در بازارچه کتاب. می رفتیم نشر قلم. می رفتیم تک تک این مغازه ها ببینیم کتاب جدید چه آمده است. حتی یادم هست یک مغازه ای بود کنار نشر قلم که بیشتر کتاب مفاتیح و دعا می فروخت. شاید اگر درست یادم باشد مربوط به سازمان تبلیغات اسلامی یا چنان چیزی بود. می رفتیم لای کتاب ها دست می کشیدیم به جلد کتاب ها. بو می کردیم. کتاب دعا که متن جدید ندارد. ما علی ای حال می رفتیم و لذت هم می بردیم. بعدترش آمدیم این جا، ابتدا در یک شهر کوچک دانشگاهی در میشیگان بودیم. یکی از لذائذ بی اندازه ی شهر کتاب فروشی دو طبقه ای بود با انبوهی از کتاب. آن قدر که یک قفسه کتاب درباره ی حضرت مولانا داشت. خوابیدیم و بیدار شدیم. خبرش آمد که مغازه را بسته اند. زمانه است. غم دارد. زندگی سراسر هجوم غم است و غم نشان زنده بودن است. پس برایم دعا کنید غم آخرم نباشد. چه می گفتیم؟ آه. غم رفتن خان عمو بود. خبرش را از من قایم نگه داشته بودند. می دانستند چقدر به عمو علاقه دارم. آخرین بار تلفنی صحبت کرده بودیم. می دانستم حالش بد است. زنگ زدم حال پرسی و عیادت. راه دور بود و من بدون ویزا و نمی توانستم بروم. گوشی تلفن را فقط باید برمی داشتم و زنگ می زدم. صدایش گرفته بود. تیمسار کاظم خان با آن ابهت همیشگی، صدایش گرفته بود. آدم غم اش می گیرد. زمانه بی وفا است. زمانه می گذرد. بگذریم. 

از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

از مصاحبه هایی خیالی

س- شما از چه چیزی بیشتر از همه بدتان می آید؟
ج- این هم از آن سوال های سخت است. جوابی که الان به این سوال می دهم ناپایدار خواهد بود. این جواب متاثر از حالات درونی من در همین لحظه می باشد. امکان دارد دو ساعت دیگر همین سوال را از من بپرسید و جوابی دیگر بشنوید. امکان دارد یک سال بعد من را ببینید و از من بپرسید از چه چیزی بیشتر از همه چیز خوشم می آید و دقیقاً همین پاسخ را بشنوید. پس خواهش می کنم، این حرف را فقط بشنوید و بگذرید. 
در این لحظه از زمان من از چیزی بیشتر از این بدم نمی آید که بخواه مخودم را برای کسی اثبات کنم. بخواهم قضاوت پیش پیش آدم ها را نسبت به خودم تغییر بدهم. بخواهم به کسی اثبات کنم که من آدم خوبی هستم. معمولاً سعی می کنم از این فرار کنم. سعی می کنم قضاوت آدم ها برایم آن قدر مهم نباشد که بخواهم تلاش خاصی برای تغییر دادن آن انجام بدهم. اما خب لحظاتی هستند و کسانی هستند که دوست ندارم پیش قضاوت راجع به من داشته باشند، دوست دارم من را بشناسند نه استریوتایپ من را. یادم می آید که در دبیرستان یک معلمی داشتم که من دوستش داشتم. دوست داشتم دوست باشیم با هم. احساسم این بود که از من بدش می آید. نمی دانم آن روزها ته ریشی هم داشتم و قیافه ام پیشنهاد عضویت در گروه سیاسی-فکری خاصی را می داد که آن وقت ها معروف بودند به رادیکالیسم. حالا دوره شان گذشته است البته. نمی دانم شاید همین بود که آن مرد از من خوشش نمی آمد و شاید هم فقط توهم من بود. برایم مهم بود و رفتم یک روز در دفترش در زدم و رم و صریح پرسیدم که آقای فلانی شما با من مشکلی دارید؟ از من خوش تان نمی آید. اگر می گفت خوشش نمی آید می رفتم و دیگر برنمی گشتم شاید. گفت نه. من اصلاً فکر خاصی راجع به تو ندارم. جوابی در مایه های اصلا نمی بینمت و اینها. رابطه را ساختم آرام آرام. آن قدر که بعدتر که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم می رفتم مدرسه تا ببینمش و بیشتر از همه می نشستیم و حرف می زدیم و صمیمی بودیم به گمان من. 
اما اینها موارد خاص هستند. بدم می آید از این که در شرایطی قرار بگیرم که بخواهم خودم را به کسی اثبات کنم. اگر خوبم خودت بفهم. اگر بد هستم به من بفهمان چرا. اگر نه بیخود می کنی به خاطر رنگ لباس و مو و پوست و ریش و اسم پشت پاسپورت و اسم مذهبی که یدک می کشم راجع به من قضاوت کنی. من زحمت اثبات خودم به تو را نمی کشم. اما بدان که از تو بدم می آید و دلیلش هم فقط همین پیش قضاوت تو است. 

از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن

از مصاحبه هایی خیالی

س- شما از کی زندگی را جدی گرفتید؟ 
ج- صبر کنید اول دو کلمه ای را که در سوال تان به کار بردید بیشتر حلاجی کنم. گفتید زندگی و هر کس مثل شما این کلمه را به کار ببرد من را به یاد آن جک تلخ می اندازد که رفیق آبادانی مان داشت برای دوستش تعریف می کرد که خلاصه کاکو یک موج سنگین آمد و زد و لنج ما شکست و همه مان غرق شدیم و مردیم. دوستش بهش نگاه می کنه و میگه اگه تو مردی پس چرا هنوز زنده ای؟ رفیق مان عینک ری-بن اش رو جابه جا می کنه و میگه کا این زندگی ما دارُم؟ زندگی برای من همواره حسی است شبیه حس برادر آبادانی ام بعد از غرق شدن لنج اش. من خیلی وقت است لنج هایم همه غرق شده اند.
و اما بعد باید برویم سر وقت کلمه ی جدی. نمی دانم چه کار دیگه ای باید می کردم که نکردم تا می گفتید زندگی را شوخی گرفته ام. 

اما خب، ممنون هستم از این سوال تان. راستش در جواب این سوال می توانم بگویم از زمانی برای تان تعریف کنم که فهمیدم دیگران زندگی شان را جدی می گیرند و طبیعتا این هم یک فرآیند بوده است تا یک کشف ناگهانی. اما خب شاید روشن ترین نقطه ی این فرآیند زمانی بود که از یکی از دوستانم درخواست کردم مسئولیت صفحه ای از نشریه ی الکترونیکی که من هم مسئولیتی در آن داشتم را به عهده بگیرد. همه مان در این نشریه بی توقع برگشت مالی کار می کردیم که از پول خبری نبود در حوزه ی هنری. دوستم روبه روی من نشست و گفت علی من باید قسط بدهم. اگر می توانی فلان قدر در ماه به صورت منظم بدهی، من هستم. وگرنه بگذار همین طور دورادور با هم دوست باشیم و من هر از گاهی مطلبی بدهم و تو منتشر کنی. خب جواب من هم این بود که حتماً و من درک می کنم موقعیت تو را و این که متاسفانه نمی توانم قولی بدهم که بتوانم حتی 50 هزار تومان را هم به صورت منظم و ماهانه برسانم و قرارمان همان دوری و دوستی شد. اما خب واقعیت اش این بود که من درک نمی کردم. برای شان زندگی جدی بود و من هنوز بی خیال بودم و شاید هنوز هم هستم. 

از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

سخت

دارم اين كتاب جديد موراكامي را مي خوانم. نه كه قبلي ها را خوانده باشم. راستش كافكا در كرانه را شروع كردم و بعد از يك فصل دلم را زد و كنار گذاشتم. اين يكي را همين طوري دست گرفته ام و دارم جلو مي روم. اسمش هست 1Q84.
بازي كرده است با كتاب ١٩٨٤ مرحوم ارول. داستان در سال ١٩٨٤ در ژاپن اتفاق مي افتد. براي من جذاب تر از سير و بالا و بلند داستان، ديالوگ ها و مونولوگ ها هستند كه خيلي اوقات بي ربط به خط سير داستان هم به نظر مي رسند.

ديشب داشتم فكر مي كردم چرا ١٩٨٤ را انتخاب كرده براي نوشتن؟ خيال كردم كه حتما سي سال پيش نوشتن از أدمها و رابطه ها آسان تر بوده است. فيس بوك نبوده است. شبكه هاي اجتماعي نبوده اند. چت نبوده است. موبايل نبوده است. نويسنده آسان تر مي توانسته رابطه ها بسازد، واقعي نشان شان دهد. امروز همه چيز پيچيده شده است و غير قابل باورتر. واي به حال نويسنده هاي فردا.