۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

یوگی و دوستان

تئوری بیگ بنگ دیگر یک نظریه علمی نیست. روایتی است از زندگی من و دوستان آکادمیسینم. می بینم و با شلدون به وحدت می رسم و می خندم، به خودم و دوستانم. تو هم ببین ما را و به مان بخند. بخند و شاد باش. دلت هم برایمان سوخت نگو. ما از حس هم دردی و ترحم بدمان می آید، بگذار خیال کنیم بهترین زندگی را داریم. بگذار خیال کنیم آدم های مهم تری هستیم.

چرا سبز شده ام؟

من سبز نمی بندم تا به دیگرانی که نمی بندند خرده بگیرم. من سبز نمی بندم چون رنگ سیدی است که درخت ها نیز سبز هستند. من سبز نمی بندم تا فردای انتخابات که موسوی برنده میدان شد، آنها که سبز نبسته بودند را غیر خودی بدانم. اگر امروز سبز بر دستان من است تلاشی است برای ایجاد تغییر و حرکت به سمت تشکیل جامعه ای که در آن آدم ها تحمل هم را بیشتر داشته باشند. پس فردای انتخابات این سبز بستن را پتک نمی کنم که بر سر این و آن بکوبم، امروز هم پتکی در دست ندارم.
من می دانم که این سبز بستن این روزها یک حربه انتخاباتی است. قرار نیست آدم ها را مرزبندی کند که شاید اشتراک من با خیلی از آن ها که سبز نمی بندند بیشتر از کسانی باشد که می بندند. برای منی که حرف هایم رسانه ای ندارند، برای منی که دوست دارم تغییری ایجاد کنم این سبز بستن فقط یک ابزار است. ابزاری که می تواند سوال ایجاد کند و آدم ها بپرسند چرا سبز؟ و من بتوانم توضیح دهم که سبز می بندم تا آن آدم های تمامیت خواه چهارسال دیگر همه ی اداره امور مملکت را به دست نگیرند، بخشی از آن را داشته باشند. سبز می بندم تا برای پیروزی آن نفری از بین این چهار نفر تلاش کنم که درک بیشتری از فرهنگ دارد و فرهنگ را می فهمد. کسی که هدفش زندگی با کرامت انسان ها باشد. اگر هم دوست داشت انقلاب را صادر کند، بگذارد برای بعد. لااقل هدف اولش این صدور باشد. انتظار زیادی از رئیس جمهور ندارم فقط بگذارد زندگی مان را بکنیم.
فردا روز که موسوی برنده شد، من می روم پی کار و زندگی ام. این دست بند سبز را هم باز می کنم. پست و مقامی هم به من نمی رسد. امید دارم که آن روز بتوانم راحت تر در این سرزمین نفس بکشم. نبینم رئیس کشورم هر روز برای این و آن شاخ و شانه می کشد. نبینم رئیس کشورم دنبال دشمن می گردد و اگر نباشد ایجادش می کند. من می روم پی کار و زندگی ام، به کسی هم فخر نمی فروشم که من موثر بوده ام در این پیروزی. تو هم فردایش دستبندت را باز کن. بگذار آنها که سبز نبسته بودند هم در این پیروزی سهیم باشند. باور کن به نفع من و تو است اگر آن رفقای احمدی نژادی هم زندگی راحت را تجربه کنند. مسخره شان نکن، اذیت شان نکن، اجازه تجربه زندگی را به آنها هم بده. اگر به کرامت انسانی و هم زیستی مسالمت آمیز اعتقاد نداری، لااقل برای راحتی خودت هم که شده بگذار آنها هم راحت باشند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

تو حیفی، نرو

من حیف نیستم. حیف، همه ی شما هستید که یکی یکی با زحمت پیدای تان کردم، دل بهتان بستم و حالا یا گذاشته اید رفته اید یا من باید بگذارمتان و بروم. حیف همه ی آن ربع قرن تجربه ی گل چین کردن رفیق بود که حالا باید از صفر شروع شود. حیف آن یاران قدیمی بودند که حالا فقط دل خوشم به یادگاری ازشان روی دیوار فیس بوک. حیف آن ویروس اعتقاد لعنتی است که فلانی و فلانی را که می توانستند رفقای جان باشند از من جدا کرد، کاری کرد که آدم های خوب زندگی ام کارهای بد بکنند. حیف شما بودی رفیق که حالا نیستی. حیف، حیف، حیف، حیف، حیف

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

فروشگاه زنجیره ای یا بقالی ساده- مساله این است

باغ بزرگ را داده ام، جایش باغچه گرفته ام. این روزها تمام حواسم پی آن چند شاخه تره و ریحانی است که در باغچه می کارم.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

دهه ات گذشته مربی!

مادر بزرگ تلویزیون را نگاه می کند. بی مروت یک کلمه هم حرف نمی زند. تلویزیون سرودهای انقلابی می خواند و مادربزرگ همین طور زل می زند به صفحه. نمی دانم به علی اش فکر می کند، به جان و هزینه ای که کرده، یا ... نمی دانم.
آقای صدا و سیمان، بس نیست دیگر؟ به خدا دهه اش گذشته است، تو را به خدا هر سال این ده روز باز آهنگ خمینی ای امام پخش نکن. من که نمی فهمم حال و هوای آن روزها را، فقط مادر بزرگ هوایی می شود، بگذار او هم فراموش کند.

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

چرا؟

حسامِ دوست داشتنی در آخرین پست از بلاگ خود مطلبی نوشته است که محمدِ عزیز نیز به آن ارجاعی داده و در همان حال و هوا قلمی زده است. قسمتی از هر کدام را این جا می گذارم:

«وقتی به این فکر می‏کنم که الان که من در کمال آرامش نشسته‏ام و از سر شکم‏سیری وبلاگ می‏نویسم و همزمان نه خیلی دورتر یک عده تا سر حد مرگ رنج می‏کشند و منتظرند تا نوبتشان برسد که به رفتگانشان بپیوندند، به شدت از عذاب می‏کشم. در عین حال خدا را شکر می‏کنم بابت اینکه وضع من آن‏گونه نیست. این‏جاست که خدا را به شدت شکر می‏کنم بابت اینکه در کشوری زندگی می‏کنم که بزرگترین دغدغه‏ام این است زندگی بهتری داشته باشم نه اینکه صبح که از خانه می‏روم بیرون شب زنده به خانه برگردم. خدا را شکر می‏کنم که موضوع بحث‏ها و سروکله زدنمان با دولتمردان و دیگر دوستان از برای این است که ایران بهتری بسازیم نه اینکه با چنگ و دندان دو وجب خاکی که به اصطلاح وطنمان است را حفظ کنیم. و خدا را صد هزار بار شاکرم از این بابت که در کشوری زندگی می‏کنم که امنیت و آرامش دارد. و امیدوارم هرگز این نعمت را از ما دریغ نکند، هر چند که هر روز هزاران بار با غر زدن‏ها و غفلت از این نعماتش، عملا آن‏ها را ناشکری کنیم.»
***
«ما درمیان تمامی کشورهای منطقه آشوب زده خاورمیانه و با توجه به آن میزان مرزآبی و موقعیت عجیب و غریب سیاسی مان، امن ترین و با ثبات ترین کشور منطقه هستیم. نام عربستان و کشور های گوگولی مگولی حاشیه خلیج فارس را بی خیال بشوید که به ضرب و زور دلارهای نفتی و خفقان دارند حکومت می کنند.ما در کشور امنی زندگی می کنیم و اگر کسی یادش باشد بیست سال پیش در این سرزمین جنگ هشت ساله تمام شد. که خیلی از رفقای روشنفکر من به شهدا و امام شهدا و خیلی چیزهای باقی مانده از آن نه تنها به دید یک پدیده عجیب و غریب و غیرعقلانی بلکه گاهی وقاحت را به حد می رسانند و به دیده تمسخر و شک و تردید به آن نگاه می کنند. خوب این دردناک است.»

خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. این را می گذارید به حساب جمهوری اسلامی؟ اشکالی ندارد. من زیاد خارج از ایران نبوده ام. یک بار مالزی رفته ام، دو سه سال پیش و دو سه باری امارات. بخواهی نخواهی مقایسه می کنم. نه که فکر کنی زرق و برق این کشورهای گوگولی چشمم را گرفت. پیرتر از این هستم این قدر زود دل ببازم. نشان به آن نشان که حالم از آن اماراتی لعنتی به هم می خورد و حاضر نیستم دیگر پایم را آنجا بگذارم حتی اگر برای دیدن حبیبم باشد، چند بار دعوت کرده باشد خوب است؟ اما داستان مالزی فرق دارد. مالزی چیزی دارد که ما نداریم و تا وقتی آقایان بر این منوال فکر کنند نخواهیم داشت. مالزی پیشرفته است، اما این مهم نیست. مالزی آرام است، آدم هایش آرام آرام زندگی می کنند. خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. اما چرا با زیمبابوه و فلسطین جنگ زده مقایسه می کنیم؟ یعنی اوضاع آن قدر خراب شده است که برای دلداری خودمان بگوییم اوضاع ما آن قدر بد نشده است؟ یادم نمی رود کلاس پنجم دبستان بودیم. درس نمی خواندم، مشق نمی نوشتم. بین هفتاد دانش آموزمدرسه شدم نفر سی ام. آقای نیکخواهی داشتیم. صدایم کرد و لیست را نشانم داد. دست روی اسم من گذاشت و نفر بالایی و پائینی لیست را نشانم داد. گفت یعنی علی محبی باید در حد فلانی و فلانی باشد؟ مهم این نیست که ما الان نفرآخر نیستیم، مهم این است که آن جایی که باید باشیم نیستیم. نمی خواهم مقایسه کنم. خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. دست خودم نیست، میشنوم دیگر و مقایسه می کنم. در این مملکت روزی روزگاری پرویز ناتل خانلری وزیر فرهنگ بوده است و امروز حسین صفار هرندی. اسم این را می شود گذاشت پیشرفت؟ روزی رئیس دانشگاهی که من در آن درس می خوانم دکتر سیاسی بوده است و امروز فرهاد رهبر که داده است در دانشگاهِ مادر گیت نصب کرده اند. اگر بتواند می دهد یکی دو دست لباس فرم برای هر کدام مان بدوزند.
آقای حسام! آقای محمد! باور کنید من هم آرزو دارم که فردا روز از خواب بیدار شوم و بگویند همه ی این ها خواب بوده است. کشور گل و بلبل است و لازم نیست جایی بروی. بعد بروم آی.پی.ام دکترایم را شروع کنم. اما چه کارکنم؟ با اساتید آی.پی.ام که صحبت می کنی آن قدر سرخورده اند که می گویند اگر امکانش را داری و می توانی بروی شک نکن. برو که اینجا چیزی نمی شوی. می گویند اگر می توانی دو تا مدرک دکترا هم بگیر که به این هوا دو روزی دورتر از این اوضاع باشی شاید این روزهای حرام بگذرد. من که از خدایم هست بمانم و همین جا درس بخوانم. اما چه کار کنم که آن دانشجوی دکترای مهندسی پزشکی، می خواهد برود انصراف بدهد، سربازی برود و برود. استاد راهنمایش هم می گوید کار خوبی می کنی، اینجا چیزی نمی شوی، برو. به چه امید بمانم.
من هم دوست دارم بروم اینجا در یک شرکتی کار کنم و پول در بیاورم. اما چه کار کنم با فلان دوستم که شرکتی دارد مشورت می کنم، می گوید اول تاآخرش دردسر است. مگر بیماری می خواهی کار کنی؟ و برایم می گوید که بزرگترین مشکل شرکتش این است که هر مهدس کاردرستی را آورده است شرکت، کار و حقوق دستش داده است الان دارد جمع می کند می رود. راست هم می گوید، می خواهد با افزایش حقوق و بهتر کردن شرایط کار شرکت نگه شان دارد اما نمی تواند بیرون شرکت شان را که تغییر دهد. از در شرکت که بیرون می روند، اگر خانم باشند به مانتویی چیزی شان گیر می دهند و اگر آقا باشند هزار و یک درگیری دیگر دارند.
من که از خدایم هست بمانم و همین جا درس بخوانم. کجا برای من بهتر از اینجاست؟ چه چیز ندارم که همه چیز دارم و می دانم اگر هر جا بروم چنین موقعیتی نخواهم داشت. اما چرا دارم تلاش می کنم بروم؟ خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است.
محمد عزیزم. وقاحت از نسل ما نیست. وقاحت را کسانی دیگر دارند. تو که می شناسی شان این ها را. وقاحت را آن آقایی دارد که مدرک دکترای تقلبی می گیرد، یک کشور را بازی می دهد، سر کلاس دانشجویانش را سرزنش می کند که ما در آکسفورد مثل شما که درس نمی خواندیم شما چه دانشجویان تنبلی هستید و فلان و فلان. بعد هم می گوید که این قضایا نقص توحید مرا کامل کرد و روضه می خواند که نمی دانم زنم برای من می ماند یا نه. بعد هم برای محکم کاری از خاطرات جنگ و شیمیایی می کوید و معامله ای که با خدا کرده است. سوار تاکسی شده بودم که از امیرآباد بروم پردیس مرکزی. پلیس جلوی تاکسی را گرفت که طرح نداری و خواست جریمه اش کند. راننده گفت نامه دارم و نامه را در آورد. خواست دست پلیس بدهد که دیدمش. نامه ای بود که گواهی می داد ایشان جانباز هستند و اجازه تردد در منطقه طرح ترافیک دارند. فهمیدم پایش مصنوعی است. لطف عظیمی که آقایان به او کرده اند این است که اجازه داده اند با ماشین وارد منطقه ی پر دود و گند مرکز شهر شود و مسافرکشی کند با ماشین خودش. دو دانشجو نشسته بودند عقب ماشین و نگران کلاس انقلاب اسلامی شان بودند که داشت دیر می شد و سر آرام رفتن این آقای راننده حرص می خوردند. اتفاقاً قیافه شان بسیجی هم می زد. من که جلو نشسته بودم حسرت را در نگاه این آقای راننده می دیدم. انقلاب زنده باید بنشیند پشت تاکسی با پای مصنوعی مسافرکشی کند و فلان درس خوانده ی امام صادق بیاید ریشه های انقلاب اسلامی در دانشگاه درس بدهد و حقوق دولت بگیرد. وقاحت را نسل ما دارند محمد جان؟
بگذریم، دوست تان دارم. هر دو تان را. بس که لطیف و دوست داشتنی و با انصاف هستید. ای کاش بتوانیم با هم زیر سقف یک کشور زندگی کنیم و روز به روز پیشرفت و شاد باشیم. ای کاش بشود. ای کاش

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

سه شنبه، چرا این همه فاصله؟


زود غریبه می شویم. هم را که می بینیم حرفی نداریم بگوئیم. با آب و تاب از چیزهایی تعریف می کنی که روزی، روزگاری برایم هیجان داشت و الان از کنارش راحت می گذرم. زاویه بین مان ثابت است، مشکل این است که هر دو پیش می رویم و لحظه لحظه این فاصله بیشتر می شود. می آیی زمین و زمان را نگه داریم؟

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

شعرهایی که در کوچه می دوند

در سنگری بی نام جسدی گریه می کند
در دستش نامه ای برای بچه هایش
در دست دیگرش
عکس سید الرئیس لبخند می زند.

----
چند روز پیش رفته بودم حوزه، موسی بیدجِ عزیز را دیدم. کتابش را «به رسم یادگار» برایم امضا کرد و کمی، کمی از دردهایش را برایم گفت. دردهایش مثل بچه ها در کوچه می دوند...

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

بازگشت همه به سوی اونیست

سایت ها در دانشگاه تهران از دیشب ساعت 7 به بعد کم کم رفع فیلتر شدند. یعتی آقایان این قدر از شانزده آذر می ترسیدند؟