<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570</id><updated>2012-02-16T21:46:31.744-05:00</updated><title type='text'>منِ دیگر</title><subtitle type='html'>نه که من دو من باشم که دیگری داشته باشم. دیگرگون می خواهم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>91</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7903787602517423748</id><published>2012-01-04T10:45:00.003-05:00</published><updated>2012-01-04T10:45:21.091-05:00</updated><title type='text'>خیال هایی از مصاحبه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;س - خب، من درگذشت عموی محترم تان را به شما تسلیت عرض می کنم و امیدوارم آخرین غم تان باشد.&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ج - این که گفتید را دوست نداشتم. تسلیت خوب است و لازم. عموجان چشم و چراغ ما بود. تیمسار عمو بزرگ خاندان بود. حرفش حرف اول و آخر بود. تسلیت را نه فقط دوست که لازم هم داشتم و دارم. اما این که می گویید غم آخرتان باشد حرف خوبی نیست. این انگار که نوعی آرزوی مرگ برای من باشد. می دانید و می دانم که انسان تا زنده است در معرض هجوم غم و غصه قرار دارد. غم های زندگی یکی و دو تا نیستند. تمامی هم ندارند. مشکلات شخصی آدم که حل می شود، فقرش که برطرف می شود، درسش که تمام می شود، عشقش را که پیدا می کند و به وصال می رسند، بچه هایش را که بزرگ می کند و از خانه می روند، غم زمانه شروع می شود. بیل گیتز می شود و غم کودکانی که در آفریقا از مالاریا می میرند آزارش می دهد. آنجلینا جولی می شود و غم گرسنگی کودکان غمگینش می کند. می بخشید که مثال هایم شاید برای شما نامانوس باشند. اینها را من زندگی کرده ام. مطمئن هستم که شما می توانی جای اینها صدتا اسم دیگر و ملموس تر پیدا کنی و بگذاری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می دانم، دهه مان گذشته است. این هم اصلاً خودش یک غم است. آدمی تلاش می کند برای از بین بردن غم ها، خودت عوض می شوی و بعد می بینی زمانه هم عوض شده است. می بینی دنیا دیگر آن دنیایی که تو دوست داشتی نیست. بگذارید باز خاطره ای بگویم که ذره ای از غم زمانه ای که می کشم را نشان دهد. شاید برای شما اصلاً لذتی که من و دوستانم از چرخیدن در کتاب فروشی می بردیم قابل درک نباشد. تفریح مان خیلی اوقات این بود که از دانشگاه می رفتیم خیابان انقلاب. میدان انقلاب که حالا نمی دانم اسمش را چه گذاشته اند. کثیف بود. شلوغ بود. مالامال از دود و انبوه بود. اما خب مرکز کتاب فروشی ها بود. لدت ما این می شد که می رفتیم در بازارچه کتاب. می رفتیم نشر قلم. می رفتیم تک تک این مغازه ها ببینیم کتاب جدید چه آمده است. حتی یادم هست یک مغازه ای بود کنار نشر قلم که بیشتر کتاب مفاتیح و دعا می فروخت. شاید اگر درست یادم باشد مربوط به سازمان تبلیغات اسلامی یا چنان چیزی بود. می رفتیم لای کتاب ها دست می کشیدیم به جلد کتاب ها. بو می کردیم. کتاب دعا که متن جدید ندارد. ما علی ای حال می رفتیم و لذت هم می بردیم. بعدترش آمدیم این جا، ابتدا در یک شهر کوچک دانشگاهی در میشیگان بودیم. یکی از لذائذ بی اندازه ی شهر کتاب فروشی دو طبقه ای بود با انبوهی از کتاب. آن قدر که یک قفسه کتاب درباره ی حضرت مولانا داشت. خوابیدیم و بیدار شدیم. خبرش آمد که مغازه را بسته اند. زمانه است. غم دارد. زندگی سراسر هجوم غم است و غم نشان زنده بودن است. پس برایم دعا کنید غم آخرم نباشد. چه می گفتیم؟ آه. غم رفتن خان عمو بود. خبرش را از من قایم نگه داشته بودند. می دانستند چقدر به عمو علاقه دارم. آخرین بار تلفنی صحبت کرده بودیم. می دانستم حالش بد است. زنگ زدم حال پرسی و عیادت. راه دور بود و من بدون ویزا و نمی توانستم بروم. گوشی تلفن را فقط باید برمی داشتم و زنگ می زدم. صدایش گرفته بود. تیمسار کاظم خان با آن ابهت همیشگی، صدایش گرفته بود. آدم غم اش می گیرد. زمانه بی وفا است. زمانه می گذرد. بگذریم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7903787602517423748?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7903787602517423748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7903787602517423748&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7903787602517423748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7903787602517423748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html' title='خیال هایی از مصاحبه'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3660562595316668399</id><published>2012-01-02T15:19:00.003-05:00</published><updated>2012-01-03T09:56:15.800-05:00</updated><title type='text'>از مصاحبه هایی خیالی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;س- شما از چه چیزی بیشتر از همه بدتان می آید؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ج- این هم از آن سوال های سخت است. جوابی که الان به این سوال می دهم ناپایدار خواهد بود. این جواب متاثر از حالات درونی من در همین لحظه می باشد. امکان دارد دو ساعت دیگر همین سوال را از من بپرسید و جوابی دیگر بشنوید. امکان دارد یک سال بعد من را ببینید و از من بپرسید از چه چیزی بیشتر از همه چیز خوشم می آید و دقیقاً همین پاسخ را بشنوید. پس خواهش می کنم، این حرف را فقط بشنوید و بگذرید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در این لحظه از زمان من از چیزی بیشتر از این بدم نمی آید که بخواه مخودم را برای کسی اثبات کنم. بخواهم قضاوت پیش پیش آدم ها را نسبت به خودم تغییر بدهم. بخواهم به کسی اثبات کنم که من آدم خوبی هستم. معمولاً سعی می کنم از این فرار کنم. سعی می کنم قضاوت آدم ها برایم آن قدر مهم نباشد که بخواهم تلاش خاصی برای تغییر دادن آن انجام بدهم. اما خب لحظاتی هستند و کسانی هستند که دوست ندارم پیش قضاوت راجع به من داشته باشند، دوست دارم من را بشناسند نه استریوتایپ من را. یادم می آید که در دبیرستان یک معلمی داشتم که من دوستش داشتم. دوست داشتم دوست باشیم با هم. احساسم این بود که از من بدش می آید. نمی دانم آن روزها ته ریشی هم داشتم و قیافه ام پیشنهاد عضویت در گروه سیاسی-فکری خاصی را می داد که آن وقت ها معروف بودند به رادیکالیسم. حالا دوره شان گذشته است البته. نمی دانم شاید همین بود که آن مرد از من خوشش نمی آمد و شاید هم فقط توهم من بود. برایم مهم بود و رفتم یک روز در دفترش در زدم و رم و صریح پرسیدم که آقای فلانی شما با من مشکلی دارید؟ از من خوش تان نمی آید. اگر می گفت خوشش نمی آید می رفتم و دیگر برنمی گشتم شاید. گفت نه. من اصلاً فکر خاصی راجع به تو ندارم. جوابی در مایه های اصلا نمی بینمت و اینها. رابطه را ساختم آرام آرام. آن قدر که بعدتر که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم می رفتم مدرسه تا ببینمش و بیشتر از همه می نشستیم و حرف می زدیم و صمیمی بودیم به گمان من.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما اینها موارد خاص هستند. بدم می آید از این که در شرایطی قرار بگیرم که بخواهم خودم را به کسی اثبات کنم. اگر خوبم خودت بفهم. اگر بد هستم به من بفهمان چرا. اگر نه بیخود می کنی به خاطر رنگ لباس و مو و پوست و ریش و اسم پشت پاسپورت و اسم مذهبی که یدک می کشم راجع به من قضاوت کنی. من زحمت اثبات خودم به تو را نمی کشم. اما بدان که از تو بدم می آید و دلیلش هم فقط همین پیش قضاوت تو است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: Arial, Tahoma, Helvetica, FreeSans, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: Arial, Tahoma, Helvetica, FreeSans, sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: 14px; line-height: 21px;"&gt;از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-size: 14px; line-height: 21px;"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: Arial, Tahoma, Helvetica, FreeSans, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3660562595316668399?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3660562595316668399/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3660562595316668399&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3660562595316668399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3660562595316668399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2012/01/blog-post_02.html' title='از مصاحبه هایی خیالی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2648905385242598318</id><published>2012-01-02T10:50:00.000-05:00</published><updated>2012-01-02T15:08:16.381-05:00</updated><title type='text'>از مصاحبه هایی خیالی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;س- شما از کی زندگی را جدی گرفتید؟&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ج- صبر کنید اول دو کلمه ای را که در سوال تان به کار بردید بیشتر حلاجی کنم. گفتید زندگی و هر کس مثل شما این کلمه را به کار ببرد من را به یاد آن جک تلخ می اندازد که رفیق آبادانی مان داشت برای دوستش تعریف می کرد که خلاصه کاکو یک موج سنگین آمد و زد و لنج ما شکست و همه مان غرق شدیم و مردیم. دوستش بهش نگاه می کنه و میگه اگه تو مردی پس چرا هنوز زنده ای؟ رفیق مان عینک ری-بن اش رو جابه جا می کنه و میگه کا این زندگی ما دارُم؟ زندگی برای من همواره حسی است شبیه حس برادر آبادانی ام بعد از غرق شدن لنج اش. من خیلی وقت است لنج هایم همه غرق شده اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و اما بعد باید برویم سر وقت کلمه ی جدی. نمی دانم چه کار دیگه ای باید می کردم که نکردم تا می گفتید زندگی را شوخی گرفته ام.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما خب، ممنون هستم از این سوال تان. راستش در جواب این سوال می توانم بگویم از زمانی برای تان تعریف کنم که فهمیدم دیگران زندگی شان را جدی می گیرند و طبیعتا این هم یک فرآیند بوده است تا یک کشف ناگهانی. اما خب شاید روشن ترین نقطه ی این فرآیند زمانی بود که از یکی از دوستانم درخواست کردم مسئولیت صفحه ای از نشریه ی الکترونیکی که من هم مسئولیتی در آن داشتم را به عهده بگیرد. همه مان در این نشریه بی توقع برگشت مالی کار می کردیم که از پول خبری نبود در حوزه ی هنری. دوستم روبه روی من نشست و گفت علی من باید قسط بدهم. اگر می توانی فلان قدر در ماه به صورت منظم بدهی، من هستم. وگرنه بگذار همین طور دورادور با هم دوست باشیم و من هر از گاهی مطلبی بدهم و تو منتشر کنی. خب جواب من هم این بود که حتماً و من درک می کنم موقعیت تو را و این که متاسفانه نمی توانم قولی بدهم که بتوانم حتی 50 هزار تومان را هم به صورت منظم و ماهانه برسانم و قرارمان همان دوری و دوستی شد. اما خب واقعیت اش این بود که من درک نمی کردم. برای شان زندگی جدی بود و من هنوز بی خیال بودم و شاید هنوز هم هستم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از کتاب «دیالوگ هایی در آینه» - نشر سخن&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2648905385242598318?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2648905385242598318/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2648905385242598318&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2648905385242598318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2648905385242598318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='از مصاحبه هایی خیالی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6194507042219771706</id><published>2011-12-16T19:33:00.001-05:00</published><updated>2011-12-16T19:33:33.815-05:00</updated><title type='text'>سخت</title><content type='html'>دارم اين كتاب جديد موراكامي را مي خوانم. نه كه قبلي ها را خوانده باشم. راستش كافكا در كرانه را شروع كردم و بعد از يك فصل دلم را زد و كنار گذاشتم. اين يكي را همين طوري دست گرفته ام و دارم جلو مي روم. اسمش هست 1Q84.&lt;br /&gt;بازي كرده است با كتاب ١٩٨٤ مرحوم ارول. داستان در سال ١٩٨٤ در ژاپن اتفاق مي افتد. براي من جذاب تر از سير و بالا و بلند داستان، ديالوگ ها و مونولوگ ها هستند كه خيلي اوقات بي ربط به خط سير داستان هم به نظر مي رسند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب داشتم فكر مي كردم چرا ١٩٨٤ را انتخاب كرده براي نوشتن؟ خيال كردم كه حتما سي سال پيش نوشتن از أدمها و رابطه ها آسان تر بوده است. فيس بوك نبوده است. شبكه هاي اجتماعي نبوده اند. چت نبوده است. موبايل نبوده است. نويسنده آسان تر مي توانسته رابطه ها بسازد، واقعي نشان شان دهد. امروز همه چيز پيچيده شده است و غير قابل باورتر. واي به حال نويسنده هاي فردا. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6194507042219771706?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6194507042219771706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6194507042219771706&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6194507042219771706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6194507042219771706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='سخت'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7354333132010565920</id><published>2011-10-15T16:49:00.002-04:00</published><updated>2011-10-15T16:49:28.746-04:00</updated><title type='text'>از درون می تراود</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن هایی هستند، لحظه هایی هستند، که آدم احساس درون اش دیگرگون است. با آن چه باید باشد یا به صورت معمول هست تفاوت دارد. کلمات معانی خودشان را ندارند. از تعبیرها چیزهایی می فهمی که خیال می کنی دیگران نمی فهمند. خودت هم نمی فهمیدی در شرایط غیر. این موقع است که احساس می کنی حرفت درون نمی گنجد. باید بازش کنی. باید بنویسی اش. باید بخوانی اش. باید آوازش کنی. باید موسیقی اش کنی. باید رمان بنویسی. باید فیلم بسازی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم های زیادی هم بوده اند که دنبال این فکرشان رفته اند. مایکل گاندری فیلم ساخته است که از رابطه هایی که باخته است بگوید. باب دیلن از جنگ خسته شده است و اواز خوانده است. ایوان کلیما از نظام توتالیتر کشورش کلافه است و مقاله نوشته است، رمان نوشته است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدمی هم هست مثل من که بلد نیست ساز به دست بگیرد. بلد نیست دوربین روی دوش بگذارد. بلد نیست کلمات را کنار هم بنشاند و متن هایی دیگر بنویسد ولی در احساسی شبیه به آن چیزی که «تصور کن» جان لنون را به وجود آورده با او شبیه است. در تردیدی که جی.جی.آبرامز در هستی داشته است و لاست ماحصل همه ی آن شک و تردیدها شده است، شریک آبرامز است. شریک احساسی است با لئونارد کوئن و محسن نامجو. و لحظه هایی هستند که احساس ها به این آدم هجوم می آورند و در تمام این لحظه ها تنها راه فرار از این همه احساس را پیاده کردن آن احساس می داند، به هر زبانی. بعد خیال می کند که می روم موسیقی یاد می گیرم و این احساس را می زنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می خواهم به این نوع آدم توصیه کنم، پیشنهاد بدهم که راه را اشتباه می رود. محسن نامجو در فیلم «دیازپام ده» یک جایی آن آخرها می گفت که ساز زدن هم مثل همان قرص است. اثر قرص شاید چهار-پنج ساعت باشد، اما اثر ساز همان پنج دقیقه است که می زنی و باز همه چیز از بین می رود، باید جستجو کنی از نو. بعد می بینی شده ای کسی خود همین نامجو. موسیقی می سازد برای رها کردن خودش، موسیقی اش می شود بازی دست چهار تا بچه مزلف. باید برود روی صحنه بایستد و آهنگ بزند و بخواند برای چهارتا بزغاله که پول داشته اند و داده اند بلیط خریده اند تا یک روز عصرشان را پر کنند. نه می فهمند نامجو چه گفته است، نه چرا گفته است و نه برای شان مهم است بفهمند. می شوی باب دیلن از این شهر به آن شهر باید تور بگذاری برای کسانی که کلمات تو را نمی فهمند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;You know brother, I hate to end up being someone like them. Join my club and let's keep it for ourselves.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7354333132010565920?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7354333132010565920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7354333132010565920&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7354333132010565920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7354333132010565920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='از درون می تراود'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7174836912905885428</id><published>2011-09-30T10:06:00.002-04:00</published><updated>2011-09-30T10:06:41.051-04:00</updated><title type='text'>چه خیال ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-2FjmWf0bVKw/ToXFif9FyCI/AAAAAAAAImA/BG5wqQuqxQs/s1600/mit.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="218" src="http://2.bp.blogspot.com/-2FjmWf0bVKw/ToXFif9FyCI/AAAAAAAAImA/BG5wqQuqxQs/s320/mit.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم آمریکا می آیم، شهر کوچک است، ترافیک نیست و فرصت بازتری خواهم داشت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم کتاب بیشتر خواهم خواند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم دانشجوی دکترا می شوم و سر از حقایق امور در خواهم آورد. رباضیات مساله ای که حل می کنم را به دقت یاد خواهم گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم وقت خواهد بود و گعده از سر خواهم گرفت. تاریخ و فلسفه خواهم خواند و فیلم خواهم دید و موسیقی گوش خواهم داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انجمن ایرانی های مقیم شهر را یافتم. از دور عضویتی داشتم در سال ورود. سال بعدش برای انتخابات کمپین کردم. وایس پرزیدنت انجمن شدم. تصویر خودم این بود که می شوم حسن حبیبی دولت هاشمی. پرزیدنت انجمن یکی از ناب ترین، اجرایی ترین و دوست داشتنی ترین دوستانم بود. ذره ای در صداقت اش شک نداشتم و ندارم، مثل چشم و مغزم. افتخار می کنم به نائب چنین رئیسی بودن، برای همیشه ی عمر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم می شوم حسن حبیبی ِ یک مدیر قوی مثل رفسنجانی، شورای عالی انقلاب فرهنگی را به دست می گیرم و طرحی در می اندازم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم شب فیلم خواهیم داشت، فیلم خوب انتخاب خواهیم کرد و دید و حرف خواهیم زد و یاد خواهیم گرفت. خیال می کردم دوستانم که همه دانشجوی دکترا هستند به من نزدیک باشند در نوع دغدغه و لذات. خیال می کردم می نشینیم صحبت می کنیم از تاریخ اسلام. از مذهب.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم قرار کتاب خوانی می گذاریم. خیال می کردم اینجا می نشینیم بررسی تطبیقی کتب آسمانی انجام می دهیم. خیال می کردم در شهرمان کنسرت ایرانی برگزار می کنیم و من می روم رایزنی می کنم، نت ورک می کنم و این کار را خوب بلد هستم که همایون شجریان بیاید، علیرضا قربانی بیاید، سالار عقیلی بیاید، محسن نامجو بیاید و به همکاران و هم صنفی های مان با افتخار نشان دهیم این موسیقی ایران است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیال می کردم می توانم دو نفر مثل حمید روزی طلب پیدا کنم که برویم برنامه ریزی کنیم و ابراهیم حاتمی کیا را به جمع مان دعوت کنیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نشد. به همین سادگی. نشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستانم بحث شان بر این بود که در جشن نوروز برای معرفی فرهنگ ایرانی توسط یک جمع از دانشجویان دکترا به مخاطبینی عمدتاً استاد یا دانشجوی دکترا و محقق، اول رقص لزگی باشد یا رقص جاهلی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستانم اصرار داشتند که ما چند تا عکس دختر خوشگل با حجاب های ناقص نشان بدهیم که اینها فکر نکنند در ایران همه چادری هستند. چند تا عکس نشان بدهیم دخترها و پسرها با هم اسکی می روند تا فکر نکنند ما امل هستیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستانم بحث شان بر این بود که موسیقی را کم کنیم، خسته کننده است. یک چیز شاد باشد. از ابهت ایران باستان بگوییم و این که کورش و داریوش بهترین آدم های تاریخ بوده اند و تاریخ بشریت مدیون ایران باستان است و منشور حقوق بشر و اینها. بگوییم و تاکید کنیم که ما عرب نیستیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دور هم جمع شدیم شعر بخوانیم، بهانه باشد. دوستانم گفتند شرابش کو؟ مستی ام از سر پرید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا خسته شده ام. دوره ی مدیریت ام در انجمن تمام شده است و هیچ هیچ هیچ رغبتی به تمدید و تلاش برای کمپین مجدد ندارم. خسته شده ام از دیدن آدم ها به طور کل. از مهمانی های شان، از دور هم جمع شدن های شان، از با هم کافی خوردن ها. از همه چیز. زمان نیاز دارم برای بازسازی خودم و آن چه با خودم کردم.ترجیح می دهم اگر وقت خالی برای کافی دارم، اگر یک ساعت می خواهم کافی بنوشم برای آرامش، بروم کافه ای که کسی من را نشناسد، لازم نباشد با کسی حرف بزنم. یک کافی بگیرم و یک کتاب دستم باشد. کتاب را بخوانم و بدون این که به لیوان کافی نگاه هم بیندازم آرام آرام بنوشمش. یک ساعتم که تمام شد کتابم را زیر بغلم بزنم و لیوان را در سطل آشغال بندازم و بروم دنبال کار دوباره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می گویند که ادامه دادن این مسیر شاید به افسردگی منجر شود. آدم را به انزوا بکشاند و روحیه شاد را از آدمی بگیرد. خیال نمی کنم این برای مثل منی صدق کند. زمان زیاد داشته ام تا به خودم نشان دهم که اگر بخواهم توانایی سوشیال بودن را دارم. می توانم دوست پیدا کنم و در جمع ها باشم و احساس غریبگی نکنم. بعضی تنهایی ها از سر ناچاری نیستند. فرصت هستند و آدم لیاقت این را دارد که بعضی اوقات به خودش فرصت بدهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوش حال هم هستم که به احتمال زیادی کسی از «آن» دوستانم این صفحه را نمی خواند و آن ها که این صفحه را می خوانند شاید این قدر درک کنند که قضاوت نکردم راجع به سطح علاقه ی آدم ها. فقط دارم می گویم چیزی که برای «آن» ها علاقه است و لذت برای من علاقه و لذت نیست و گاهی خسته کننده و حوصله سر بر و اعصاب خرد کن و انگیزه کش و نامطبوع است. و خب حداقل «خیال» می کردم که شاید این طور نباشد. خیال می کردم که شاید علاقه های مان شبیه باشد، خب نبود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7174836912905885428?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7174836912905885428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7174836912905885428&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7174836912905885428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7174836912905885428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/09/blog-post_30.html' title='چه خیال ها'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-2FjmWf0bVKw/ToXFif9FyCI/AAAAAAAAImA/BG5wqQuqxQs/s72-c/mit.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3678552974863462602</id><published>2011-09-24T01:06:00.000-04:00</published><updated>2011-09-24T17:57:21.902-04:00</updated><title type='text'>دوستی ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-fPprRELt-0g/Tn1gEmGAueI/AAAAAAAAIi0/cuVbLtsKG_U/s1600/greek.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="182" src="http://3.bp.blogspot.com/-fPprRELt-0g/Tn1gEmGAueI/AAAAAAAAIi0/cuVbLtsKG_U/s320/greek.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شبکه ای.بی.سی خانواده یک سریالی دارد به نام Greek که داستان زندگی آدم هایی است در دوره ی لیسانس در دانشگاهی فرضی در اوهایو. آدم ها عمدتا در Fraternity و Sorority زندگی می کنند. کاری به بالا بلند قصه و افتادن و در آمدن از عشق ها و مثلث های عشقی و روابطی که ساخته می شوند و نابود می شوند و رقابت ها و حسادت هایش ندارم که اگر کسی حال و حوصله ی دیدن یک سریال جوان پسند را داشته باشد، می تواند ببیند و سر در بیاورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک جایی از فیلم، کیسی یک جمله ی ساده ای می گوید که آدم ها دو دسته اند: گسانی که با تو برای همیشه می مانند و کسانی که تنها درخششی در زندگی ات هستند و می روند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستانم را می بینم که از دستم می روند. نه که در دست داشته باشم شان. من کی هستم مگر که کسی را در دست داشته باشم. آدم ها که مجسمه خیمه شب زای من نیستند. دوستانم را می بینم که روزی با هم بودیم هر روز و هر زمان. حالا فاصله ها داریم. چیزی هم بین مان خراب نشده است حتی. دوری است و گذشته زمان. ما را عوض کرده است. آدم های دیگری شده ایم. شاید هم را هم ببینیم، دست تکان دهیم و چاق سلامتی کنیم. خیال می کردیم تا ابد رفاقت های مان خواهد بود. حالا دور شده ایم. هم را می بینیم روی چت. هر از گاهی دو خطی می نویسیم. چاق سلامتی است و دیگر تمام می شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستانم هستند، گذر کزده اند، گذر کردم و از کنار هم عبور کرده ایم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;. هستند و نمی بینم شان. کاش شاد باشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اینها را دیشب نوشتم. ساعتش را یادم نیست. گشتم پیدا کنم اینجا هم ننوشته بود. خواب و بیدار بودم. دو خطی می نوشتم. بعد یک دفعه از خواب می پریدم. می دیدم دو خط نوشته ام با کلی اشتباه تایپی و خوابم برده است. باید صفحه را می بستم و مثل آدم می خوابیدم. اما خب اذیت می کرد نبودن آن همه دوستان. نمی دانم نوشتن این که دوستانی بودند روزهایی و الان نیستند چه قدر آرام می تواند بکند. اما خب شاید در آن لحظه حس می کردم باید بنویسم که روزی فکر می کردم با سیاوش تا ابد خواهم بود و حالا در پنج سال گذشته چهار-پنج بار شاید حرف زدیم. هر بار هم کلی قربان صدقه ی هم رفته ایم. کلی گفته ایم که چه قدر برای هم خاص بوده ایم. اما خب آن شیمی تمام شده است. گاهی وقت ها آدم فکر می کند که پیری اصلا یعنی زوال این شیمی رابطه ها.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3678552974863462602?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3678552974863462602/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3678552974863462602&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3678552974863462602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3678552974863462602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html' title='دوستی ها'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-fPprRELt-0g/Tn1gEmGAueI/AAAAAAAAIi0/cuVbLtsKG_U/s72-c/greek.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-189425572505876265</id><published>2011-09-17T01:00:00.001-04:00</published><updated>2011-09-17T01:02:01.217-04:00</updated><title type='text'>من از شلوغی بسیار رد پا بیزار</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نبودم. اما خب می شوم. سگ می شوم و این موس را بر می دارم و می افتم به جان فرند لیست. لیست بلند بالایی هستند همیشه این گوشه ی جی.میلم که سبز و نارنجی و خاکستری هستند. سال به سال روی مان به روی هم نمی افتد و حال نمی پرسم و نمی پرسند. پس به چه کار می آید این لیست؟ برود بگذارد در کوزه آبش را بخورد جی.میل با این تکنولوژی. موس را بر می دارم و تک تک نگاه شان می کنم. رایت کلیک. لفت کلیک و بلاک. دانه دانه حذف شان می کنم. می شوم مثل بچه ی تنبل و خسته ای که امتحان درسش را می دهد و از سر امتحانش راحت می شود و کتاب را برگ برگ جدا می کند و می سوزاند. خیالش نیست که دو سه ماه دیگر همین برگه ها به کارش می آیند و زندگی با یکی دو امتحان ثلث سوم تمام نمی شود. می سوزانم و بر باد می دهم. به دست خودم. فیس بوک را باز می کنم نوشته است فلان قدر رفیق. غلط کردی می گویی تو چهارصدتا رفیق داری. اگر رفیق من هستند پس کجا هستند؟ تعارف نداریم که. دل تنگ بشوند گوشی را بر می دارند زنگ می زنند حال بپرسند. کدام شان؟ رفاقت این طور نیست که یک تکه گچ دستت گرفته باشی و از کنار خانه ی یارو رد می شوی روی دیوارش یک خط بکشی. باید در بزنی بروی بنشینی تو دوکلمه حرف بزنید. قربان صدقه رفتن و دیوار خط خطی کردن که رفاقت نیست. خاله بازی است. جمع کنید بساط رو. من را قاطی خاله بازی تان نکنید. رفیق های من ستاره های آسمان اند. آن ها که رفیق اند فاصله شان را از من با سال نوری می سنجند و آنها که نزدیکند فقط هستند، چهره ای، دیداری، خنده ای و دیگر هیچ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: شاید برای کسی که نداند باید بگویم که عنوانی که در بالا گذاشتم از فاضل نظری است و خب با حال درونی من در این موقع از روزگار هم خوانی دارد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-189425572505876265?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/189425572505876265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=189425572505876265&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/189425572505876265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/189425572505876265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='من از شلوغی بسیار رد پا بیزار'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8633265312160078553</id><published>2011-02-02T14:08:00.001-05:00</published><updated>2011-02-02T14:12:03.706-05:00</updated><title type='text'>من ِ چند شخصیتی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نه که از سر ریا باشد آن طور که می گویند. ریا چیست اصلاً؟ پروجکشن های مختلف شخصیت هستند در ابعاد مختلف با اقتضائات مختلف در این شبکه های اجتماعی و گاهی حتی انفرادی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TUmmtkGYsfI/AAAAAAAAEm0/AjzETV3p9e4/s1600/social_networks2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TUmmtkGYsfI/AAAAAAAAEm0/AjzETV3p9e4/s320/social_networks2.jpg" width="319" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیس بوک درش به روی همه باز است. دوستان خوشه بندی نشده اند. فامیل و رفیق مدرسه ای و دانشگاهی و همکار و غیره هستند. مثل یک مال بزرگ است. همه قدم می زنیم و ویترین ها را نگاه می کنیم. بعضی کمتر و بعضی بیشتر جنسی از ویترین ها بر می داریم و دست می گیریم. چیزی برای قایم کردن هم نداریم. همه می بینند اما همه چیز را خب طبیعتا نمی بینند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به گودر که می رسم تعداد رفقا می ریزد یک هو. کمتر می شوند اما خب بیشتر می شناسم شان. احساس خانه بودن را بیشتر می کنم. همه شان دوستانی هستند که طیف دوستی مان خارج از این دنیای اینترنت هم مقادیر ویژه ای دارد. احساس هم خانگی با دوستان گودری ام دارم. از بیرون که می آیم شاید حتی بروم چند کلمه ای چغلی این و آن را بکنم. بروم پشت سر فلانی و فلانی هم حرف بزنم و دلخوش باشم که این غیبت نیست. درد دل درون خانه ای است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وبلاگ برای من مثل دفترچه یادداشت است. این یکی که الان می نویسم بیشتر شبیه سیاه مشق است. حرف حساب که کلا ندارم و اگر داشته باشم اینجا نمی زنم معمولاً. هر وقت حال و حوصله ای داشته باشم می آیم سیاه می کنم. چرک می نویسم تا فقط بتوانم بنویسم شاید. می دانم فلانی و فلانی هم می خوانند احتمالاً. ذوق و کیف و افتخار می کنم که فلانی و فلانی می خوانند. آرزو می کنم فلانی و فلانی هم بخوانند. امید دارم فلانی نخواند. نمی دانم فلانی اصلاً برایش مهم است بخواند یا نه. می دانم فلانی هایی هم شاید باشند که به اشتباه از سرچی، صفحه ای آمده باشند اینجا را ببینند و احتمالا بار اول و آخرشان است که این دفترچه را می بینند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و خب آدم قرار نیست فقط یک دفترچه یادداشت داشته باشد. دفترچه هایی دارم از رنگ های مختلف، از زبان های مختلف. هستند دفترچه هایی که یقین دارم کسی جز خودم نمی بیند و نمی خواندشان. بعضی های شان خیلی وقت است مدفون و فراموش شده اند. بعضی ها را هر از گاهی می روم دستی به سر و ری شان می کشم؛ باز می کنم و صفحه ای سیاه می کنم. بعضی ها هنوز سفید اند. این ها هنوز آن من هایی هستند که زائیده نشده اند. زائیده که شده اند هنوز صورت زبانی پیدا نکرده اند. بیشتر به خیال و وهم و آرزو می مانند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توئیتر است که با آن بیگانه ام. کلاً برای آدمی مثل من که حرف عادی اش را مزه مزه می کند و آخر از گفتن اش پشیمان می شود توئیتر کابوس است. باید حرف بزنی و کوتاه بگویی و پر تناوب بگویی. من دوست دارم دیر دیر دوستانم را ببینم اما وقتی دیدم بنشینم و دل سیر حرف بزنم. خب البته خیلی اوقات حرف زیادی هم برای گفتن نیست. هر حرفی که ما می خواهیم بزنیم را قبل تر زده اند. ایده هایی بود که روزی به ذهنم رسید از رابطه ی ذهن و بدن. امسال که کلاس فلسفه ی مدرن نشستم دیدم اسپینوزا ایده ها را خیلی قبل تر از وجود من گفته است. اما خب دوست دارم از اسپینوزا هم اگر می گویم طول بکشد. زیاد حرف بزنیم و طولانی.&amp;nbsp; توئیتر هم برای خودش دنیایی است. اکانتی دارم و گه گاهی دو خط چیزی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می دانم که در فضای ذهنی امروزی حرف زدن از مرز و خط کشی شاید مسخره به نظر برسد و من اصراری ندارم که این دنیاهای اجتماعی (گاهاً انفرادی) خودم را از هم جدا کنم. اما خب خیلی اوقات حس می کنم حرفی می خواهم بزنم و این حرف از جنس گودر است. این یکی از جنس فیس بوک است. آن یکی مال فلان وبلاگ است. اگر گاهی به نظرت آمد که منی که در فیس بوک می بینی با من گودر متفاوت است بر من خرده نگیر. دنیای این روزهای من همین طور است دیگر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8633265312160078553?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8633265312160078553/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8633265312160078553&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8633265312160078553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8633265312160078553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='من ِ چند شخصیتی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TUmmtkGYsfI/AAAAAAAAEm0/AjzETV3p9e4/s72-c/social_networks2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7766944962501605325</id><published>2010-11-20T19:24:00.000-05:00</published><updated>2010-11-20T19:24:20.942-05:00</updated><title type='text'>نباید ترک می کردیم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;dl&gt;&lt;dd dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن: برای محمد مقدسی که روزی در جزیره ای با هم به دنبال آب می گشتیم. &lt;/b&gt;&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: &lt;i&gt;[after a long pause]&lt;/i&gt; Been flying a lot.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Kate&lt;/b&gt;: What?&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: That golden pass they gave us? Been using it. Every  Friday night I fly from L.A. to Tokyo... or Singapore... or  Sydney. I get off... have a drink... fly home.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Kate&lt;/b&gt;: ...why?&lt;/dd&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TOhlf02fE-I/AAAAAAAAEHg/fR-PRg-JhrA/s1600/gal_lostbest1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="172" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TOhlf02fE-I/AAAAAAAAEHg/fR-PRg-JhrA/s320/gal_lostbest1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;dd&gt;&amp;nbsp;&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: Because I want it to crash, Kate. I don't care about  anyone else on board. Every little bump we hit, turbulence... I actually  &lt;i&gt;close&lt;/i&gt; my eyes, and I pray... I pray that I can go &lt;i&gt;back&lt;/i&gt;.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Kate&lt;/b&gt;: This is not going to change...&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: No, I'm sick of &lt;i&gt;lying&lt;/i&gt;. We made a mistake.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Kate&lt;/b&gt;: I have to go. He's going to be wondering where I am.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: We were not supposed to leave.&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Kate&lt;/b&gt;: Yes, we were. &lt;i&gt;[she begins to leave and get in the  car]&lt;/i&gt;&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;b&gt;Jack&lt;/b&gt;: We have to go back, Kate. &lt;i&gt;[the car pulls away]&lt;/i&gt;  We have to go back!&lt;/dd&gt;&lt;/dl&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7766944962501605325?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7766944962501605325/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7766944962501605325&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7766944962501605325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7766944962501605325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='نباید ترک می کردیم'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TOhlf02fE-I/AAAAAAAAEHg/fR-PRg-JhrA/s72-c/gal_lostbest1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4543697100396070768</id><published>2010-10-23T17:40:00.001-04:00</published><updated>2010-10-23T17:42:49.134-04:00</updated><title type='text'>تبعید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMMfXW_P2QI/AAAAAAAACPE/N3VBMo0bWi4/s1600/DSC02302.JPG" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="180" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMMfXW_P2QI/AAAAAAAACPE/N3VBMo0bWi4/s320/DSC02302.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با عبور از خط ویرانه مرز تو     وطن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ما به جغرافی جان وسعت دنیا دادیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خیل درناها بودیم و به یک سیر بلند &lt;br /&gt;&amp;nbsp;تن آواره به تاریکی شب ها دادیم*&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پ.ن: من- مهدی- رضا- دکتر حمید سلطانیان زاده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*از: سیاوش کسرایی &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4543697100396070768?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4543697100396070768/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4543697100396070768&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4543697100396070768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4543697100396070768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='تبعید'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMMfXW_P2QI/AAAAAAAACPE/N3VBMo0bWi4/s72-c/DSC02302.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3031189038707404348</id><published>2010-10-22T13:54:00.000-04:00</published><updated>2010-10-22T13:54:19.633-04:00</updated><title type='text'>جواب های مان در باد می دوند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMHMFJQY3CI/AAAAAAAACOQ/FGyVTSViAxk/s1600/IMG00001-20101022-0946.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMHMFJQY3CI/AAAAAAAACOQ/FGyVTSViAxk/s320/IMG00001-20101022-0946.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سوت می زدم تنهایی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدای سوت زدن دان هم می آمد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آمد پیشم گفت امیدوارم ریسرچت از این مدل نباشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حتما مثل خنگ ها نگاهش کردم کردم که پرسید احتمالا نکته ام را نفهمیدی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم اره نفهمیدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفت امیدوارم جواب ریسرچت در باد نره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خندیدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفت تو هم سوت می زنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم تنها ابزار موسیقیایی منه دیگه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خواستم بهش بگم مثل مشهد که مکه ی فقراست - سوت هم موسیقی ما بی سوادهاست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب دان نه می دونست مشهد چیه و نه لابد مکه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نگفتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باید بهش نزدیک می شدم. گفتم می دونی باب دیلن داره میاد هفته ی بعد اینجا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خوش حال شد. بیشتر شاید از این که من دوست داشتم برم گوش بدم موسیقی اش رو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفت به سن ات نمی خوره از این چیزا گوش بدی. من رو که می بینی شصت و پنج سالمه. با این آهنگها بزرگ شده ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خواستم بگم به قول شریعتی ما پیرمرد بیست و پنج ساله ایم. دیدم دان شریعتی رو هم نمی شناسه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سر گرم کارم شدم و سر گرم کارش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کارم تموم شد براش دست تکون دادم و بیرون رفتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;برام آخر هفته ی خوشی آرزو کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سوت می زدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سوتم جلوتر از خودم در باد می دوید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3031189038707404348?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3031189038707404348/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3031189038707404348&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3031189038707404348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3031189038707404348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/10/blog-post_22.html' title='جواب های مان در باد می دوند'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TMHMFJQY3CI/AAAAAAAACOQ/FGyVTSViAxk/s72-c/IMG00001-20101022-0946.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8871492420371751010</id><published>2010-10-16T20:12:00.000-04:00</published><updated>2010-10-16T20:12:33.817-04:00</updated><title type='text'>باور نمی کنم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سخته برام دیدن این که جک در فیلم دیگری- با لباس دیگری- در حالات روحی دیگری بازی کنه. جک باید همان آدم مرددی باشه که در کار خودش جلو رفته و در کار خودش مونده.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLo82wS78HI/AAAAAAAACOM/S4ohg9ep5K0/s1600/Lost-Jack-4x01-jack-shephard-3403335-1280-710.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="176" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLo82wS78HI/AAAAAAAACOM/S4ohg9ep5K0/s320/Lost-Jack-4x01-jack-shephard-3403335-1280-710.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جک باید همیشه چشم هاش قرمز باشه. جک نباید بتونه احساسی که ازش لبریز هست رو نشون بده. جک باید هر بار می خنده لبخندش هم تلخ باشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باور کردنش برایم سخت است که جک یک بازیگر باشه مثل همه ی بازیگرها. نمی خواهم باور کنم که جک پول گرفته است تا نقش بازی کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جک باید همان مرد تنهایی باشد که پشت پیانو می نشیند و آهنگ می زند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جک باید همیشه نفس نفس بزند. در زندگی واقعی اش هم. جک باید همیشه به دنبال کیت باشد و نتواند یک کیت را کنار خودش نگه دارد. جک باید نتواند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جک باید کسی چز ماتیو فاکس نباشد. راستش ماتیو فاکس باید کسی جز جک نباشد. نمی خواهم باور کنم که تاکسیدو مشکی می پوشد و دست یک مدلی- بازیگری را می گیرد و روی فرش قرمز می رود و می تواند بخورد و سرش را گرم کند برای افتر پارتی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نه. نه که نخواهد- جک اصلا نباید بتواند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بگذارید به یک چیز ایمان بیاورم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دکورها را جمع نکنید بروید سر زندگی تان. بازی تمام نشده است. من تسلیم این «صحنه آرایی تان» نمی شوم. این بار نه. باورتان کرده ام. شما حق ندارید با باور من بازی کنید. شما حق ندارید در سالن کنسرت هنرمند محبوب من با موبایل حرف بزنید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من کسی نیستم که از حق حرف بزنم. حق اصلا چیست؟ این یک خواهش است. خواهش می کنم موبایل تان را خاموش بکنید یا بروید بیرون حرف بزنید. بیرون سیگار هم می توانید بکشید اگر خواستید. فقط بروید لطفا. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8871492420371751010?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8871492420371751010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8871492420371751010&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8871492420371751010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8871492420371751010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title='باور نمی کنم'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLo82wS78HI/AAAAAAAACOM/S4ohg9ep5K0/s72-c/Lost-Jack-4x01-jack-shephard-3403335-1280-710.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7293294612716679826</id><published>2010-10-14T00:40:00.000-04:00</published><updated>2010-10-14T00:40:17.883-04:00</updated><title type='text'>قصه گو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پ.ن: این نوشتار خرد است. نوشته ای است از سر احساس و دورتر از منطق. البته نویسنده هنوز نمی داند فرق احساس و منطق چیست و مرزی بین احساس و منطق وجود دارد یا نه. اگر بتوان فرض کرد که طبق قرایت رسمی؛ دو سرطیفی قرار دارند این نوشتار به احساس متمایل تر است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLZ9qkxRLfI/AAAAAAAACN0/l9zN1xF3sFA/s1600/492.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLZ9qkxRLfI/AAAAAAAACN0/l9zN1xF3sFA/s200/492.jpg" width="167" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زمانی را یادم هست که تعصب بیشتری روی چیزهای بیشتری داشتم. ناراحت می شدم اگر کسی می گفت که آژانس شیشه ای حاتمی کیا رونویسی خوبی از بعداز ظهر سگی لومت است. ناراحت می شدم و البته سعی می کردم ظاهری حفظ کنم و ناراحتی نشان ندهم. خب حالا خیالم که این تعصب ها در کمیت و کیفیت کمتر شده باشند. حالا بعداز ظهر سگی را می بینم و بیشتر از آقای کارگردان خودمان اومت را تحسین می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باز یادم می آید که یکی از این متعصب له ها برای من علی شریعتی بود. در فضایی هم درس خواندم و بزرگ شدم که شریعتی خواندن و دوست داشتن چندان مطبوع نبود و خب شاید همین هم تشویق کننده ای بود برای متفاوت بودن و نمی دانم چه. سیزده چهارده ساله بودیم که با مدرسه رفتیم کلاردشت و شب را کنار دریاچه چادر زدیم برای خواب. همان سفری بود که معلم مان از ویلایی که اولیا جور کرده بودند بیرون آمد و گفت این خانه غصبی بوده است و مال بنیاد است و نماز خواندن ندارد و حتی نگذاشت با آب خانه وضو بگیریم و صف مان کرد رفتیم کنار جاده نماز مغرب خواندیم و صبح زدیم بیرون و کنار دریاچه چادر زدیم. چادر هم که نداشتیم. موکت پهن کردیم و آتش روشن کردیم و معلم ها تا صبح کشیک دادند که سگی شغالی گرگی بیماری مزاحم بچه های مردم نشود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب کنار دریاچه بودیم و می خواستیم برویم شنا و آب تنی. من چه می دانستم و بچه بودم. مایو پوشیده بودم و نمی دانم خیالم شاید بامزه بود که حتی در آب هم که نیستم مایو پایم باشد. یکی دو بار فهمیدم معلم ها بد نگاهم می کنند. به روی خودم نیاوردم. یکی شان بالاخره برگشت و گفت اگر مقلد شریعتی هم باشی به خدا این طور لباس پوشیدن درست نیست یا چیزی در همین مایه ها. من چه می دانستم اداب و مارودات اجتماعی را. پاستوریزه بودم خب. اما ان قدر تعصب به شریعتی داشتم که از ان همه چیز؛ این قسمت به خیال خودم تکه پراندن به دکتر برایم پر رنگ بماند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب هم کلاسی نوه ی بزرگ پسری شهید مطهری باشی و در مدرسه ی فلان درس بخوانی و حرف مرتضی مطهری برایت حجت نباشد؟ فضا طوری بود که بحث می کردیم حرفی می زدیم فصل الخطاب بحث ها مرتضی مطهری بود و من تا می خواستم از شریعتی حرف بزنم فصل الخطاب می آمد که آن کتاب اسمش اسلام شناسی نیست و اسلام سرایی است. قبل تر دقیق یادم بود حالا یادم نیست و مرجع هم در دسترس نیست. یک جایی آقای مرتضی مطهری نوشته بود که من در قطار مشهد تهران که بودم کتاب این آقا را خواندم. مثلا در ادبیات بیست بود و در جامعه شناسی مثلا پانزده بود و در فلان فلان بود و در اسلام صفر.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب آن وقت این حرف برای من لاقل سنگین بود. خفه ام می کرد. بعضی وقت ها سعی می کردم فرار به جلو کنم و بگویم از کجا معلوم که حرف های خود آقای مطهری همه اش درست باشد که فصل الخطاب بالاتری می آمد که تک تک این کلمات مورد تایید است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا- همین حالا که نه؛ مدتی است- فکر می کنم می بینم بنده ی خدا مرتضی مطهری راست می گفت ها. این شریعتی بدبخت اسلام را می سرود. شعر می گفت انگار (تعبیر خیابانی شعر). اسلام یا هر شریعت رسمی دیگری چفت و بستی دارد و متولیانی. شریعتی زور زیادی می زد. اسلام به معنی رایج و متداول آن با قرایت مرتضی مطهری و دوستان سازگاری بیشتری دارد؛ به ایشان نزدیک تر است. شریعتی فضای ایده آل ذهنی داشت و می خواست آن را در مدلی اسلامی تطبیق دهد. این را من بعدها از شرلوک هلمز یاد گرفتم و الان هم نوشته ام چسبانده ام بر درب آزمایشگاه مان که تعبیر شواهد برای این که با&amp;nbsp; مدل ها و تیوری های ما درست در بیایند اشتباه بزرگی است؛ باید تیوری ها را با مشاهدات تطبیق داد. و خب شریعتی حاضر نبود از مدلش کوتاه بیاید. محبور بود بسراید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چرا دارم این ها را می نویسم؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند روزی است همسایه های گودری مان راه افتاده اند و ژانر شریعتی راه انداخته اند و دیواری کوتاه تر انگار پیدا نکرده اند. ژانر شوهر خواهر و زن بابا اینها انگار تمام شده است و یا حالا هر چی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا البته نه من دیگر آن آدم قبلی هستم و نه شریعتی. دل لعنتی هم دیگرآشوب نمی شود. می گویند و می روند و سوژه ی جدید پیدا می کنند. مقدسات ام نیست (و بود روزی) که تهدید کنم و حالم خراب شود. تازه تهدید کنم زورم مگر به کجا می رسد؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیده ام و خوانده ام. عیب و نقصان دیده ام در آثارش. شنیده ام که به شاعری گمنام به نام استاد شاندل رجوه می دهد و گشته ام و اثری از استاد پیدا نکرده ام و مشکوک شده ام. اما خب&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اما خب دوستش دارم. مثل کودکی که بابانویل را دوست داشته باشد حتی اگر بزرگ تر شود و بفهمد که بابانویل سرکاری بوده است. خاطره ی خوش بچه گی اش وقت هدیه گرفتن و خیال و انتظار وبابانویل که دروغ نبوده است. لذت اش برده است. هنوز هم خیالش و بازسازی آن حس برایش لذت دارد. برای من هنوز کویر خواندن خاطره ی خوشی است. یادت هست ماتریکس را؟ استیک را می گذاشت در دهنش. می گفت می دانم که این احساس لذیذ بودن غذایم دروغ است. فقط سیم هایی هستند به مغز من متصل که این احساس را در من القا می کنند اما خب دوستش دارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کاش همه بابانویل من را دوست داشته باشند. بابانویلی که حالا در آن طرف پشت میله ها رها است مثل قیصر اش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پ.ن: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;۱- خسته می شود آدم گاهی وقت ها از منظم فکر کردن و مقدمه -روش- نتیجه- بحث-پیشنهاد-مرجع نوشتن. اینجا رها کمی لحظه ای&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;۲- سیستم عامل جدید است هنوز با کیبورد فارسی اش مشکل دارم. ویرگول و همزه را پیدا نکردم. ایراد تایپی عمدی یا سهوی نیست. مجبوری است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7293294612716679826?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7293294612716679826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7293294612716679826&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7293294612716679826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7293294612716679826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='قصه گو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TLZ9qkxRLfI/AAAAAAAACN0/l9zN1xF3sFA/s72-c/492.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4842391394906470335</id><published>2010-07-29T14:47:00.000-04:00</published><updated>2010-07-29T14:47:45.963-04:00</updated><title type='text'>بیزارم از جفای تو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TFHMp37EyVI/AAAAAAAACII/B63daj38X0Y/s1600/passport.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TFHMp37EyVI/AAAAAAAACII/B63daj38X0Y/s320/passport.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باید هر از گاهی یادآوری مان کنند. باید بگویند تا یادمان نرود که پشت  پاسپورت مان نوشته است جمهوری اسلامی ایران. باید بگویند که این قانون به  دلیل همین نوشته ی پشت پاسپورت برای شما اجرا نمی شود. باید بگویند که پشت  پاسپورت تان اسم رمزی نوشته است که در سرزمین فرصت ها از بعضی حقوق اولیه ی  انسانی محروم تان می کنند. باید یادمان بیاورند چه زعمای احمقی داریم.  باید بفهمانندمان روسای خودشان هم دور هستند از انسانیت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: آژانس شیشه ای رو یادته و زن عباس و گوشت قربونی؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4842391394906470335?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4842391394906470335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4842391394906470335&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4842391394906470335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4842391394906470335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/07/blog-post_29.html' title='بیزارم از جفای تو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TFHMp37EyVI/AAAAAAAACII/B63daj38X0Y/s72-c/passport.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-659818151852759376</id><published>2010-07-17T01:26:00.000-04:00</published><updated>2010-07-17T01:26:31.310-04:00</updated><title type='text'>شروع</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TEE8vmP-JyI/AAAAAAAACFo/aULdbSerdpU/s1600/inception-poster.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TEE8vmP-JyI/AAAAAAAACFo/aULdbSerdpU/s320/inception-poster.jpg" width="216" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه از خود مغزت شروع می شود. از ذهنت. از رابطه ی مغز و ذهنت. پائین می رود. به لایه های درونی می رسد. لایه لایه پائین می رود. به جایی می رسد که زمان دیر می گذرد. به جایی می رسد که یک روزش هفتاد هزار سال است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه تمام ندارد. همه چیز در مغز ما می چرخد. همه چیز.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-659818151852759376?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/659818151852759376/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=659818151852759376&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/659818151852759376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/659818151852759376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html' title='شروع'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TEE8vmP-JyI/AAAAAAAACFo/aULdbSerdpU/s72-c/inception-poster.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6809237119045971002</id><published>2010-07-11T11:02:00.000-04:00</published><updated>2010-07-11T11:02:23.011-04:00</updated><title type='text'>زندگی دیگران</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDlVeV4r86I/AAAAAAAACEM/J_JxqtaqTqE/s1600/livesothers.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDlVeV4r86I/AAAAAAAACEM/J_JxqtaqTqE/s320/livesothers.jpg" width="222" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی دیگران نیست؛ زندگی خود ماست.ببین. بی صدا؛ آرام. قطره قطره اشک از گوشه ی چشمت بریزد. سر بخورد از روی گونه هایت بچکد.&lt;br /&gt;ببین. دلت شاد باشد که روزی این دیوار هم خواهد ریخت. دیوار ترس و وحشتی که ساخته اند خواهد ریخت. آن روز، شاید روزی باشد که ما از شغل خود هم تبعید شده باشیم. آن روز، روزی است که آدم ها می توانند بی ترس بنویسند.&lt;br /&gt;*** &lt;br /&gt;پ.ن: هزار هزار غصه و اشک و درد و دیدن فیلم. کارگردان می گفت که فیلم را ساخته ام تا کسی که می بیند امید بگیرد. خب؛ مخاطب ایرانی هنوز خیلی دور از امید است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6809237119045971002?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6809237119045971002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6809237119045971002&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6809237119045971002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6809237119045971002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/07/blog-post_11.html' title='زندگی دیگران'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDlVeV4r86I/AAAAAAAACEM/J_JxqtaqTqE/s72-c/livesothers.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1397624227823455498</id><published>2010-07-09T10:53:00.000-04:00</published><updated>2010-07-09T10:53:54.643-04:00</updated><title type='text'>به سمت تو سرازیرم همیشه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDckCt_uU4I/AAAAAAAACEA/OHt23n3xqho/s1600/Caro2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDckCt_uU4I/AAAAAAAACEA/OHt23n3xqho/s400/Caro2.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر آدم ها را بتوان به دو دسته ی خوش خنده و بد اخم تقسیم کرد؛ لوکس حتما همیشه در دسته ی خوش خنده ها خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر بتوان استادهای دانشگاه را به دو دسته ی دل نشین و بد عنق تقسیم کرد؛ لوکس حتماً همیشه دل نشین بوده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر بتوان شصت سال به بالاها را به دو دسته ی جوان و پیر تقسیم کرد؛ لوکس حتماً جوان همیشه جوان است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اولین بار در شریف دیدمش. آمده بود در سمینار آشنایی با مهندسی کنترل صحبت کند. کنار حائری نشسته بود. حرف می زد. سحر می کرد حرف هایش. سحر می کرد خندیدنش. حرف هایش یادم نیست زیاد. یادم هست چه خودش حرف می زد؛ چه حائری، داشت لبخند می زد. لبخند آن روزش یادم مانده است. لبخندی که می زد و چشم هایش کوچک می شد و ریش های سفید بابانوئل اش می رفت تا توی چشمش. آن روز خنده هایش یادم ماند. یادم ماند دوره اش کردیم سمینار که تمام شد. یادم هست به شوخی می خواستیم برای افطار نگه داریمش. یادم هست هی و هی خنده هایش را.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می دانستم برای فوق لیسانس دوست ندارم شریف بمانم. می خواستم بگردم و در هوای دیگری نفس بکشم. شریف با همه ی خوبی هایش کافی بود. فرم انتخاب رشته که آمد اول کنترل را انتخاب کردم به عشق کارو لوکاس و بعد مهندسی پزشکی تهران را به عشق حمید سلطانیان زاده. کنترل قبول نشدم و مهندسی پزشکی قبول شدم و به هر دو عشق ام رسیدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید از لوکس بنویسم. باید بنویسم از همه ی لحظه هایی که از وجودش لذت بردم. باید بنویسم و جز نوشتن مگر چه ابزاری دارم؟ مگر صدایم به کجا می رسد؟ با این قلمی که این روزها آن قدر تنبل شده است؛ این روزها این قدر بی حوصله شده است. باید از لوکس بنویسم با این قلمی که این روزها در تردید فراموش کردن زبان مادری و هضم شدن در فرهنگی شلوغ و بی انتها است. باید از لوکس بنویسم با این قلمی که مدت ها است رمان خوب نخوانده است. مدت ها است اصلاً رمان نخوانده است. سطح خیال فکرش نزول کرده است به چند رابطه ی فیزیکی و شیمیایی و چند رابطه ی ریاضی. باید بنویسم از لوکس که یادم داد مخلوق می تواند از خالق ظرفیت های بیشتری داشته باشد. باید بنویسم و امید داشته باشم نوشته ی من -مخلوق من- توانایی بیشتری از من داشته باشد. می گفت؛ با خنده می گفت؛ با شیطنت می گفت که در دهه ی هشتاد این مرز که خالق حتماً توانایی بیشتری از مخلوق دارد شکسته شد. می گفت و گاهی سری می گرداند ببیند کسی می فهمد که با این حرف کدام پایه ها هستند که دارند چو بید بر سر ایمان شان می لرزند. می گفت و می گفت که شبکه های عصبی به ما این امکان را دادند که این فرضیه را آزمایش کنیم. باید از لوکس بنویسم و امید داشته باشم که این قلم خسته مخلوقی خلق کند قوی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با رافی و آریانا رفتیم در اتاقش. دو ماه بود فوق لیسانس را شروع کرده بودیم. آن قدر خوب درس نخوانده بودم در لیسانس و شاید کمتر از آنچه یک دانشجوی لیسانس باید از مهندسی برق بداند می دانستم. دو ماه بود وارد شده بودم و موضوع تحقیق گروهی درس را پردازش سیگنال های ژنتیکی انتخاب کرده بودیم. رفتیم در اتاقش. هیچ چیز از ژنتیک نمی دانستیم. استادمان هم. گفتیم می رویم از لوکس می پرسیم. رافی را فرستادیم جلو؛ گفتیم ارمنی حرف بزن بیشتر تحویل بگیرد. دم در اتاقش بود. کیفش را انداخته بود روی دوشش می خواست برود. به رافی گفتیم بپرسد که کی می توانیم برویم پیشش و سوال بپرسیم. به ارمنی پرسید. به فارسی جواب داد. بعدتر فکر کردیم حتماً نمی خواهد روابط مذهبی-قومیتی اش در کار اثر بگذارد. گفت با من کار دارید. گفتیم بله. کلید انداخت و در اتاقش را باز کرد گفت برویم داخل بنشینیم حرف بزنیم دم در نمی شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خب ما آن قدر حرف آماده نکرده بودیم. همین طور رفته بودیم فقط وقتی بگیریم ازش. بیشتر از ساعتی برای مان وقت گذاشت. خجالت زده شدیم. نه از این که وقت رفتنش را به ما اختصاص داده بود. از سواد کم مان در برابر دریای دانش اش. از این که این همه زیست شناسی می دانست. شرمنده شدیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;لوکس معلم خوبی به معنی متعارف معلم ها نبود. فاصله اش با دانشجو زیاد بود. در عوالم دیگری بود و دغدغه هایی داشت از جنس دیگر. نباید انتظار می داشتی که بروی در کلاسش بنشینی و درس را از الف تا ی یاد بگیری. باید درس را از الف تا ی بلد می بودی و می رفتی در کلاس لوکس می نشستی و زاویه دید لوکس به درس را می شنیدی؛ می دیدی؛ می آموختی؛ با زاویه دیدش مخالفت می کردی. هیچ اصراری نداشت همه به کلاس هایش بیایند. هیچ اصراری نداشت همه، همه ی مطالب کلاسش را یاد بگیرند. می گفت تو باید خودت انتخاب کنی کدام قسمت درس را دوست داری یاد بگیری. امتحان نمی گرفت. جلسه ی اول هم دلایلش را توضیح می داد. می گفت که امتحان به نظرش خلاقیت را می کشد. به یک کتاب مرجع معرفی کردن برای درس، اعتقاد نداشت. در هیچ چارچوبی نبود. می گفت و راست هم می گفت که هیچ ابایی ندارد از این که همه ی دانشجویانش بیست بگیرند. باید یک مقاله می نوشتی تا اخر ترم و تحویل می دادی. در زمینه ای مربوط به یک قسمتی از درس. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سپیده تعریف می کرد که یک بار از لوکس پرسیده است چطور دو روزه این همه مقاله را می خوانی و با این دقت نمره می دهی. خندیده بود و گفته بود پرت شان می کنم هوا. هر کدام نزدیک تر به من بر زمین افتادند نمره ی بیشتری می گیرند. هر کدام که سنگین تر بودند و باد هوا این طرف آن طرف نبردشان. و دقیق هم نمره می داد. همان چند نفری که می دانستیم درس را گرفته اند و هیچ کدام از کلاس های هشت صبح را نیامده اند و پروژه را هم یک روزه کپی کرده اند درس را می افتادند. می گفت کپی نکنید، امکان دارد من نفهمم ولی اگر بفهمم هیچ رحمی در کار نیست. راست هم می گفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این قلم تا کجا می تواند بنویسد؟ آن هم این وقت که در استرس مقاله ی استاد و موش آزمایشگاهی و کدهای کامپیوتری است؟ خواهم نوشت روزی از لوکس. خواهم نوشت روزی از لوکس که رفتم در دفترش نشستم. سیراب بیرون آمدم. برایش گفتم و او گفت. تاریخ برایم گفت. فلسفه برایم گفت. زبان شناسی برایم گفت. برایم از دانشگاه تهران گفت. برایش از داوکینز و دنت گفتم. چشم هایش برق زد. گفت یادم می ماند این. یادش مانده بود، لااقل تا چند جلسه بعد که در کلاس همین طور بی ربط گفت یکی از دوستان تان در این کلاس هست که فلان کتاب داوکینز را خوانده است. حس من است؛ چیزی نگفت اما یک ربع بعد حس کردم سه دقیقه در چشمان من زل زد و حرف زد. بعد دوباره برگشت به حرف زدن عادی اش. بار دیگری هم یادش بود شاید؛ گفت از بچه های همین کلاس هستند که کتاب دانیل دنت را خوانده باشد. نمی دانم هنوز یادش مانده ام یا نه. البته من برای او برگ بودم. یکی از برگ هایی بودم که وزیدن گرفت و من را با خودش برد. افتخار دارم که بیدی بوده ام که با باد لوکس بلرزم. بیدی بودم که باد فکر لوکس تکانم داد بر سر ایمانم. حالا باد رفته است. هوا آفتابی شده است. بید هنوز مانده است استوار. امید که سایه ای باشد برای دیگران و البته هیچ وقت این بید یادش نخواهد رفت بادی را که آمد و به گوشش قصه گفت و رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا لوکس می رود. به زودی از دانشگاه تهران تشییعش خواهند کرد. تن نازنین اش را، ریش های سفید بابانوئلش را، سلولهای خاکستری شبکه ی عصبی اش را به زیر خاک و سنگ خواهند سپرد. لوکس به چرخه ی حیات باز خواهد گشت. به همان جایی که به آن تعلق داشت. لوکس در چرخه ی حیات خواهد ماند. تا هست آدمی تا هست عالمی. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1397624227823455498?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1397624227823455498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1397624227823455498&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1397624227823455498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1397624227823455498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='به سمت تو سرازیرم همیشه'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TDckCt_uU4I/AAAAAAAACEA/OHt23n3xqho/s72-c/Caro2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3429302938722739860</id><published>2010-06-22T14:40:00.000-04:00</published><updated>2010-06-22T14:40:21.424-04:00</updated><title type='text'>درب ها را به رویت می بندند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TCD9nGlVukI/AAAAAAAACBc/LdSkFm9U-lQ/s1600/6a00e54ef84add8834010536ea5b83970b-800wi.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TCD9nGlVukI/AAAAAAAACBc/LdSkFm9U-lQ/s320/6a00e54ef84add8834010536ea5b83970b-800wi.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقاجون آدم ساده ای بود. اصالتاً اهل تبریز بود و در تبریز بزرگ شده بود، بعدتر مهاجرت کرده بود تهران و مغازه ای در تهران پارس داشت. خیلی زودتر از آن که من بتوانم خاطره ی دقیق و شفافی از او داشته باشم فوت کرد. فکر کنم چهار پنچ سالی بعد از شهادت علی خودش در آزادسازی خرمشهر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برایم نقل کرده اند که قید خاصی داشته است حتماً نمازهایش را مسجد بخواند. می گفته است و حتماً شنیده بوده است که مرد نباید نماز در خانه اش بخواند. مثال عمده ترک های قبل از انقلاب مقلد آقا بوده است. آقا &lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"&gt;سیّد  کاظم شریعتمداری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روزی بود که آقا برای خودش مرجع بود و احترام داشت و اعلی حضرت هم درخواست اش را بی جواب نمی گذاشت و اگر می نوشت آقای خمینی مجتهد است و مرجع است بی خود می کرد شاه که بخواهد اعدامش کند. روزگار عوض شد، روزگاری رسید که آقا را فحش می دادند، یک مشت بچه. یک مشت بچه که تازه داشتند ته ریشی در می آوردند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بچه ها قلدر شده بودند. جلوی آقاجون رو گرفته بودند در مسجد. می گفتند مقلدهای شریعتمداری حق ندارند تو مسجد نماز بخونند. آقاجون هیچ وقت سیاسی نبود. اصلاً ترک ها بعد دو تا انقلاب دیگه هیچ وقت سیاسی نشدند. ترک ها دیگر رفتند تو لاک خودشان. پشت دست شون رو داغ کردند که به این بچه تهرانی ها هیچ وقت اعتماد نکنند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقاجون که سیاسی نبود. آقا جون فقط آمده بود مسجد نمازش را بخواند. نگذاشتند این بچه ها. حالا باید چی کار می کرد؟ می رفت خونه نماز می خوند؟ قبول نیست که. آقاجون با خودش جا نماز می برد. می رفت تو صجن مسجد، یه گوشه پیدا می کرد. جانمازش رو پهن می کرد، نماز می خوند. باز دم بچه ها گرم که آقاجون رو از حیاط مسجد بیرون ننداختند. آقا جون ما که سیاسی نبود. اصلاً ترک ها هیچ کدوم شون سیاسی نشدند دیگه. آقا جون چقدر گفت علی نرو دنبال اینا. آخرش خودت رو به کشتن میدی ها. علی رفت. رفت و زود رفت. بچه تخس ها البته هنوز مانده اند. می روند این طرف آن طرف عربده می کشند هنوز.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt; من که یادم نمی آمد. این ها را برایم تعریف کرده اند. همیشه دلم برای آقاجون می سوخت. با این تصویر که چه دردی می کشیده است، تنها گوشه ی مسجد نماز می خوانده. حالا که &lt;a href="http://hammehan.mihanblog.com/post/77"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.akbaralami.com/Public/ContentBody.aspx?ContentID=3490"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://saanei.org/?view=01,02,04,101,0"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=K6nuMEx9TEI"&gt;این&lt;/a&gt; را دیدم نمی دانم چرا دوباره تصویر آقاجون در ذهنم آمد. شاید چون من هم سیاسی نیستم. اما خب سیاست همه چیزمان را به هم ریخته است دیگر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3429302938722739860?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3429302938722739860/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3429302938722739860&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3429302938722739860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3429302938722739860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='درب ها را به رویت می بندند'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/TCD9nGlVukI/AAAAAAAACBc/LdSkFm9U-lQ/s72-c/6a00e54ef84add8834010536ea5b83970b-800wi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4992730813687361854</id><published>2010-05-26T22:05:00.000-04:00</published><updated>2010-05-26T22:05:35.608-04:00</updated><title type='text'>ما همیشه تنهایان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S_3Q825_inI/AAAAAAAAB8I/AikY2eulz4o/s1600/Office-121809-0002.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S_3Q825_inI/AAAAAAAAB8I/AikY2eulz4o/s320/Office-121809-0002.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آفیس که این روزها می بینم قصه ی خنده دار زندگی همه ی مایی است که سعی می کنیم فضای اطراف مان را گرم کنیم. قصه ی تلاش های ما است برای فرار کردن از یکنواختی و همواری روزها. قصه ی همه آدم هایی است که می توانند عبوس و بدخلق باشند و سعی می کنند بخندند و بخندانند. سعی می کنند زمین و زمان شان را گرم کنند، نه این که شغل شان باشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما را محکوم می کنند که بی مزه، بی نمک، سرد هستیم. خیالی نیست. بد دل نیستیم. تلاش مان این است که زندگی آدم های اطراف مان را شادتر کنیم، اگر می توانیم. خب ظرفیت آدم ها محدود است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن-- این همه ی مایکل است: در یکی از قسمت ها، فیلمی از بچه های مایکل پخش می شود. مایکل در یک برنامه ی تلویزیونی شبیه خاله سارا شرکت کرده است. مجری&amp;nbsp; عروسکی برنامه از بچه ها می پرسد که بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید. نوبت مایکل که می شود، به سمت دوربین می چرخد، پائین را نگاه می کند و می گوید من بزرگ که بشوم می خواهم ازدواج کنم. می خواهم ازدواج کنم و صدتا بچه بیاورم. تا دیگر کسی نگوید با من دوست نمی شود... مجری سکوت و نکاه خیره پانزده ثانیه. خب کوچولوی بعدی&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4992730813687361854?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4992730813687361854/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4992730813687361854&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4992730813687361854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4992730813687361854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='ما همیشه تنهایان'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S_3Q825_inI/AAAAAAAAB8I/AikY2eulz4o/s72-c/Office-121809-0002.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4555422029141052929</id><published>2010-04-10T23:38:00.000-04:00</published><updated>2010-04-10T23:38:01.021-04:00</updated><title type='text'>ایکیرو (1952)</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S8E99GAxupI/AAAAAAAABz8/VbZkWHjzKEw/s1600/ikiru.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S8E99GAxupI/AAAAAAAABz8/VbZkWHjzKEw/s1600/ikiru.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S8E99GAxupI/AAAAAAAABz8/VbZkWHjzKEw/s320/ikiru.jpg" width="227" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ترجمه کرده اند &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0044741/"&gt;زندگی کردن&lt;/a&gt;. پیرمرد می گردد. می داند شش ماه دیگر تمام می شود. می گردد تا معنای زندگی را پیدا کند. می خواهد لذت زنده بودن را بچشد. لذتی که سی سال لا به لای کاغذها در اداره گم کرده است. کاغذ امضا کرده است و از این اتاق به اتاق دیگر فرستاده است. سی سال تمام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می گردد. می خواهد لذتی را تجربه کند قبل از مردن. لذتی آن قدر لذیذ که آرامش کند. بتواند با آرامش بخوابد. اول از همه می فهمد تعهد و ایثار برای پسرش، زیادی شور بوده است. زندگی را بر خودش زهر کرده است تا پسر را بزرگ کند و حالا پسر می گوید خب که چه؟ من زندگی خودم را دارم. در اتاقم را هم می بندم، بالا نیایی یک وقت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می گردد. قمار را تجربه می کند. رقص را. آواز را. دختر جوان را. قرار در رستوران را. قهوه خوردن را. کلوپ شبانه را. شراب های گران را.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هر کسی را لذتی است. لابد برای «کروساوا» اینها لذت بوده اند، اما گذشته اند. تمام شده اند. نمانده اند. برای همین است که دست «واتانابه» را می گیرد، می برد در شهر می چرخاند. همه ی لذت های شهر را به او می چشاند. می گذارد طعم لذت را هم حس کند. لذت ببرد از این که دختر جوانی بازویش را بگیرد و در خیابان قدم بزنند. سینما هم می بردشان. دختر را غرق خنده می کند و خر و پف واتانابه را در می آورد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیر می فهمد. اما می فهمد که لذت خلق کردنی نیست. لذت را باید کشف کرد. لذت همین نزدیک است. کنارش زندگی می کند. باید فقط لمسش کرد. واتانابه لذت نهایی زندگی اش را درست در لا به لای همان کاغذهایی کشف می کند که سی سال کنارش انبار کرده است. لذتی ساده و کوچک و آن قدر عمیق که ارضایش کند. آن قدر ارضا کننده که شب از خانه بیرونش بکشد. برود روی تاب. بنشیند. تاب بخورد. تاب بخورد. تاب بخورد. به درازای ابد...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4555422029141052929?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4555422029141052929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4555422029141052929&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4555422029141052929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4555422029141052929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/04/1952.html' title='ایکیرو (1952)'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S8E99GAxupI/AAAAAAAABz8/VbZkWHjzKEw/s72-c/ikiru.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5892309223779922649</id><published>2010-04-03T21:02:00.001-04:00</published><updated>2010-04-03T21:03:37.058-04:00</updated><title type='text'>لذت مضاعف</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S7fiSch-DEI/AAAAAAAABzE/v8aLMFKMG0g/s1600/IMG00188-20100331-0849.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S7fiSch-DEI/AAAAAAAABzE/v8aLMFKMG0g/s320/IMG00188-20100331-0849.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوب می فهمد. صبح شاید سه دقیقه دیر رسیدم به کلاس. تا نشستم روی صندلی، &lt;a href="http://www.amazon.com/exec/obidos/ASIN/0393317552/coera-20"&gt;کتاب &lt;/a&gt;را از کیفش در آورد . گفت «هپی بیرث دی علی». استاد داشت تنظیم هورمونی می گفت. نمی رسیدم تشکر بکنم. چه بگویم آخر؟ ثنک یو من&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بنای بچه های آزمایشگاه است. تولد هر کدام مان باشد شب جمع می شویم یک رستوران. متولد شام را مهمان بقیه است. یک هدیه هم از طرف جمع می گیرد که معمولاً گیفت کارت است، حدود پنجاه دلار.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باربکیو مغول ها بودیم آن شب. کارت پستال را دادند و گیفت کارت داخلش بود. خب من ذوق کردم. چرا نباید ذوق کنم. گیفت کارت من را از بارنز اند نوبل گرفته بودند. یعنی می توانم بروم مغازه اش در گرند ریورز یک ساعت، دو ساعت بگردم، خودم کتاب انتخاب کنم. حالا دو لذت دارم. هم غرق می شوم لای کتاب ها. هم آخرش دست خالی بیرون بر نمی گردم. شاید توانستم سه کتاب بخرم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سیف گفت. گفت که پیشنهاد، از کارل بوده است. می فهمد. خوب می فهمد. لعنتی خیلی بیشتر از من کتاب خوانده است خب.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5892309223779922649?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5892309223779922649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5892309223779922649&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5892309223779922649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5892309223779922649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='لذت مضاعف'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S7fiSch-DEI/AAAAAAAABzE/v8aLMFKMG0g/s72-c/IMG00188-20100331-0849.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5545538458124985187</id><published>2010-03-20T13:23:00.000-04:00</published><updated>2010-03-20T13:23:38.955-04:00</updated><title type='text'>این عیدو ما هستیم به یادتون</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6UDB5c6BbI/AAAAAAAABwQ/suUBMb-wLTk/s1600-h/mousaviha1.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6UDB5c6BbI/AAAAAAAABwQ/suUBMb-wLTk/s320/mousaviha1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;علی اش را کشتند که ساکت اش کنند. جایی نگفت خون علی ما رنگین است. ساکت شد اما ساکت در عزای علی اش، از حرفش ساکت نشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این عید را نشسته اند دور هم. سال را تحویل می کنند. علی دیگر نیست. «علی بالا» نیست که دستش را بگیرد روز رای با هم بروند مسجد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;علی نیست و می گوید باید صبر کرد. باید استقامت کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک ربع دیگر سال تحویل می شود. مهندس جان، علی شما&amp;nbsp; گل سر سبد سفره ی ماست. سال نویت مبارک علی جان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5545538458124985187?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5545538458124985187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5545538458124985187&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5545538458124985187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5545538458124985187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html' title='این عیدو ما هستیم به یادتون'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6UDB5c6BbI/AAAAAAAABwQ/suUBMb-wLTk/s72-c/mousaviha1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1565299934237534769</id><published>2010-03-17T22:31:00.001-04:00</published><updated>2010-06-22T16:36:13.772-04:00</updated><title type='text'>این حس مشترک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6Fjlk1kC8I/AAAAAAAABu0/VrUllUa5Nks/s1600-h/Capture.JPG" imageanchor="1" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6Fjlk1kC8I/AAAAAAAABu0/VrUllUa5Nks/s320/Capture.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم از سر چیست. از سر این است که خوب می نویسد. از سر این است که می شناسمش یا از سر این است که قصه ی همه ی آدم ها یکی است. همه ی قصه ها از یک نقطه متولد می شود و در یک نقطه می میرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه ها همان &lt;a href="http://puesoccurrences.files.wordpress.com/2009/07/dna_500.jpg"&gt;ژن&lt;/a&gt; های ما هستند شاید. به هم می پیچند و بالا می روند. یک مسیر را می رویم. دیر و زود می رسیم شاید و عبور می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;احساسی داشتم. خواستم بنویسم. یادم افتاد قبلا خوانده ام احساس را. &lt;a href="http://qbpd.blogspot.com/2008/10/blog-post_11.html"&gt;نوشته است&lt;/a&gt; و خوب هم نوشته است. بعضی وقت ها خواندن بعضی احساس ها از نوشتنش بیشتر آرامم می کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آرشیو بلاگش را زیر و رو کردم. پیدایش کردم. خواندمش. یک بار دو بار سه بار. حفظ کردم آخرش را. نوشته بود آدم احساس می کند این وسط قدرش قدر یک چوق الف هم نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;احساسش را حس کردم. خواندم. هی هی مرور کردم این چند کلمه را. الان بهترم. خیلی بهترم. باید تشکر کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کورش علیانی، برای پلی که شنبه یازده اکتبر دو هزار و هشت به احساسم ساختی ممنون هستم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1565299934237534769?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1565299934237534769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1565299934237534769&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1565299934237534769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1565299934237534769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post_17.html' title='این حس مشترک'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S6Fjlk1kC8I/AAAAAAAABu0/VrUllUa5Nks/s72-c/Capture.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4894224032207168311</id><published>2010-03-14T17:14:00.000-04:00</published><updated>2010-03-14T17:14:02.687-04:00</updated><title type='text'>کتاب قانون</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S51QvL9UJCI/AAAAAAAABuE/i_uSGW0SuRY/s1600-h/1209663318big.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="225" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S51QvL9UJCI/AAAAAAAABuE/i_uSGW0SuRY/s320/1209663318big.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با علی داودی در نمایشگاه نشسته بودیم. بی هوا. بی خیال همه چیز. گپ می زدیم. علی گفت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt; نام مرغی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی هوا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از دل مان پرید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; «ایمان» بود&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4894224032207168311?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4894224032207168311/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4894224032207168311&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4894224032207168311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4894224032207168311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post_14.html' title='کتاب قانون'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S51QvL9UJCI/AAAAAAAABuE/i_uSGW0SuRY/s72-c/1209663318big.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8177983472491678411</id><published>2010-03-12T20:54:00.000-05:00</published><updated>2010-03-12T20:54:54.684-05:00</updated><title type='text'>طبقه بندی های دو سطحی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S5rvgpp9EeI/AAAAAAAABto/4m8VMU7sr1A/s1600-h/220px-Binary-classification-labeled.svg.png" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S5rvgpp9EeI/AAAAAAAABto/4m8VMU7sr1A/s200/220px-Binary-classification-labeled.svg.png" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بلاگ ها دو دسته اند. آنهایی که مشترک شان شدی. هر وقت به روز بشوند می خوانی شان. آن هایی که هنوز ترجیح می دهی آدرسشان را تایپ کنی ببینی پست جدید به روز کرده اند یا نه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;کتاب ها دو دسته اند. آنهایی که به داشتن پی.دی.اف شان راضی هستی. آنهایی که هنوز دوست داری بخری شان، در کتاب خانه بچینی شان و هر از گاهی دستی بر جلدشان بکشی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;فیلم ها و آهنگ ها دو دسته اند. آنهایی که دانلود می کنی یا آن لاین می بینی و می شنوی شان. آنهایی که باید سی.دسی، دی.وی.دی، بلو.ری شان را بخری. داشته باشی. پیش چشمت باشد. ببینی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دوست ها هم دو دسته اند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8177983472491678411?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8177983472491678411/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8177983472491678411&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8177983472491678411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8177983472491678411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='طبقه بندی های دو سطحی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S5rvgpp9EeI/AAAAAAAABto/4m8VMU7sr1A/s72-c/220px-Binary-classification-labeled.svg.png' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6438342945033385837</id><published>2010-03-08T23:16:00.000-05:00</published><updated>2010-03-08T23:16:34.731-05:00</updated><title type='text'>زندگی را عشق است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در صورت شان دیدم. آینه در برابر آینه شدند و تکثیر. بزرگ تر می خواست بگوید همه چیز از سی سال قبل افتضاح تر شده است. کوچک تر اصرار داشت که همه چیز عالی است. اصرار از دو طرف. آینه در آینه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من اصرار به هیچ چیز ندارم. نه سی برایم عدد مقدس است، نه دو هزار و پانصد. می خواهم خوب زندگی کنم. معلم یادم داده است: تنها کسانی می توانند خوب بمیرند که خوب زندگی کرده اند. کاش بتوانم خوب مرد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6438342945033385837?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6438342945033385837/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6438342945033385837&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6438342945033385837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6438342945033385837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html' title='زندگی را عشق است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-495538023478456759</id><published>2010-03-02T22:58:00.000-05:00</published><updated>2010-03-02T22:58:02.844-05:00</updated><title type='text'>خشم خدا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S43cEXF_JoI/AAAAAAAABp0/DSIS_SCd9rg/s1600-h/quasiadam_monster1.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="181" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S43cEXF_JoI/AAAAAAAABp0/DSIS_SCd9rg/s320/quasiadam_monster1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;For the wicked themselves will perish, And the enemies of Jehovah will be like the preciousness of pastures. They must come to their end. In &lt;b&gt;smoke&lt;/b&gt; they must come to their end. (Psalms 37:20) New world translation of the Holy Scripts.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روز پایان نزدیک است. دود همه ی دشمنان را نابود خواهد کرد. یهوه سخت انتقام گیر است. همه ی آن همه فلسفه و فیزیک و پزشکی هم به کار نمی آید. هر علم و هنری که دارند را باید کنار بگذارند. یهوه با تکنیک های بشرساخت بیزار است. ده اپیزود دیگر همه چیز تمام می شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-495538023478456759?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/495538023478456759/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=495538023478456759&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/495538023478456759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/495538023478456759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='خشم خدا'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S43cEXF_JoI/AAAAAAAABp0/DSIS_SCd9rg/s72-c/quasiadam_monster1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1836824167188156144</id><published>2010-02-27T23:51:00.000-05:00</published><updated>2010-02-27T23:51:07.594-05:00</updated><title type='text'>سینما پارادیزو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4nyO5jcEwI/AAAAAAAABpk/9R3s-Q7zU5U/s1600-h/6a010536a9d902970c01156f19aa49970c-800wi.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="262" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4nyO5jcEwI/AAAAAAAABpk/9R3s-Q7zU5U/s320/6a010536a9d902970c01156f19aa49970c-800wi.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;جایی که باید باشد نیست. ایتالیایی ها شاید بیشتر بدانند چه شده است. نسخه ای که برای ما فرستاده اند چرایش را نشان نمی دهد. شاید زیاد هم مهم نباشد. قرار داشتند. زمین و زمان دست به دست هم دادند. پنج شد پنج و ربع. یکی از دریچه ها بسته شد. یکی بود، یکی نبود و خب همین آخر قصه بود. آخر هر قصه ای همان جایی هستش که قصه شروع شده: یکی بود، یکی نبود. &lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;توتو هم مثل ما بود. &lt;a href="http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post.html"&gt;یک بار گفته بودم&lt;/a&gt;. همین فیلم ها دیوانه اش کردند. همین فیلم ها را دیده بود. دل بسته بود به همه ی صحنه هایی که دو نفر که هم را دوست دارند هم را بغل کرده اند. شیخ شهر همه ی صحنه ها را بریده بود و توتو همه ی صحنه ها را برای خودش جمع کرده بود. همین فیلم ها دیوانه اش کردند. و چشم آبی پیدا شده بود. پیدا شده بود و درخشیده بود و ناپدید شده بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;توتو خواست دل بکند. توتوی دیوانه که اهل مرد موفق شدن نبود. رفت موفق شود تا یادش برود. توتو موفق شد. مرد بزرگی شد. خودش هم خیال می کرد یادش رفته است. سرش را شلوغ کرد. به رفیق. به دوست. به آشنا. به آدم های جدید. به پیشرفت. بزرگ شد. گرد سفید بر سرش نشست. پیر شد. توتویی که ما دیدیم چشم نداشت. نابینای قصه آلفردو نبود، توتوی بزرگ بود که کور شده بود. چشم هایی داشت که دیگر برق نمی زدند. متین شده بود. موقر شده بود. سی سال تلاش کرده بود یادش برود. اما&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;بعضی مزه ها سی سال زیر زبان آدم می ماند. سی سال زمان کمی نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به محمد: پسر تو چقدر از من جلوتر بودی. تازه امشب برای بار اول دیدم فیلم رو&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1836824167188156144?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1836824167188156144/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1836824167188156144&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1836824167188156144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1836824167188156144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_27.html' title='سینما پارادیزو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4nyO5jcEwI/AAAAAAAABpk/9R3s-Q7zU5U/s72-c/6a010536a9d902970c01156f19aa49970c-800wi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1419269092621816301</id><published>2010-02-25T21:41:00.000-05:00</published><updated>2010-02-25T21:41:44.025-05:00</updated><title type='text'>مردک اخته</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4ct604l4nI/AAAAAAAABpM/MWUaVn-Q4No/s1600-h/Mohammad_Khan_Qajar.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4ct604l4nI/AAAAAAAABpM/MWUaVn-Q4No/s320/Mohammad_Khan_Qajar.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;آقای رضایی معلم تاریخ راه نمایی مان تعریف می کرد. می گفت و نزدیک بود اشکش در بیاید. می گفت که به هر حقه و کلکی آغا محمدخان چشم ها را در آورد و لطفعلی خان زند را دستگیر کرد. برای این که عظمت مرد دلیر را خرد کند غل و زنجیر به پایش بست. مجلسی ترتیب داد. سفرای خارجی دعوت کرد. بزرگان قوم دعوت کرد. بالای مجلس نشست. دستور داد لطفعلی خان را با لباس های پاره بیاورند. غذایش نداده بودند، چشم هایش گود افتاده بود. کتکش زده بودند، تن و صورتش کبود بود.&amp;nbsp; قبل ترش داده بودش دست چوپان ها. چوپان ها از خجالتش در آمده بودند و از همان کارها کرده بودند که در کهریزک می کنند. خیالش از میرزا دیگر چیزی نمانده بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;همه گرد نشسته بودند که میرزا را آوردند. غل و زنجیرها به زمین کشیده می شد. پرتش کردند به پای سلطان تازه به دوران رسیده.&amp;nbsp; سلطان موذیانه خنده های فتحش بر لب. دور میرزا چرخید. می خواست قدرتش را نشان دهد. همسایه هم ببیند سلطان این سرزمین را. ببیند که توانسته رقیبش را ناکار کند. ببیند که توانسته به سقف بچسباند رقیبش را. دیدند شهریار خوش سیمای زندی را. دیدند که از زیبایی اش چیزی نمانده. مردک گردش چرخید. آقای رضایی نمی توانست بغضش را اینجا قایم کند. ما نمی فهمیدیم. حتی خنده مان هم می گرفت. یواشکی زیر میز هم می خندیدیم که پیرمرد دیوانه است ها. آن ها که مرده اند، تو چرا گریه می کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;مردک دور میرزا می چرخید. آقای رضایی نمی توانست طول دهد و مفصل تر بگوید. آقای رضایی گفت که مردک ضعف میرزا را به رخش کشید. گفت ببین به چه روزی افتاده ای لطفعلی. ببین چه بدبخت شده ای. مرگ و زندگی ات دست من است. از من خواهش کن، التماس کن تا تو را ببخشم. آقای رضایی مکث کرد. چشم هایش برق زد ناگهان. دفترش را باز کرد. گفت ببینید بچه ها لطفعلی چه جوابی داده است. یادداشت کرده ام برایتان از روی بخوانم. عین جمله اش را می خوانم تا هیچ وقت از یادتان نرود. لطفعلی در چشمانش نگاه کرد و گفت: «مردک اخته! من از تو نمی ترسم». آقای رضایی خوش حال بود. گفت که انگار آغا محمد خان زخمی باشد، لطفعلی بر زخمش نمک ریخت و فشار داد. آن قدر عصبی شد دیوانه که نفهمید. جلوی همه ی مهمان ها با دستان خودش میرزا را کور کرد و دستور داد ببریدش.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;بعد برایمان تعریف کرد. یادم هست که میرزا را می برند زندان و در زندان آواز می خوانده است و دل همه را به رحم آورده است و آخر سر مرده است در همان زندان. آقای رضایی اینجا که رسید خوش حال بود.آقای رضایی گفت که همه میرند، لطفعلی خوب مرد. آن روز کلاس را هم زودتر تمام کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;پ.ن: نمی دانم آقای رضایی کجاست. نمی دانم هنوز هم درس می دهد یا نه. نمی دانم در جلسه ی امتحان می آید تاکید بکند که با «گچ رنگی» کشیده ام نقشه را نباید یادتان برود. دوستش داشتم. برای همه ی چیزهایی که یادم داد. برای همه ی اذیت هایی که کردیم و ندید. برای این یک جمله که از دفترش خواند و حالا هنوز یادم مانده است. بعضی اوقات دوست دارم صدایم را جمع کنم، بر سر این مردک داد بزنم، مردک اخته من از تو نمی ترسم.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1419269092621816301?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1419269092621816301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1419269092621816301&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1419269092621816301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1419269092621816301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_25.html' title='مردک اخته'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4ct604l4nI/AAAAAAAABpM/MWUaVn-Q4No/s72-c/Mohammad_Khan_Qajar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6493047196577930563</id><published>2010-02-21T00:05:00.000-05:00</published><updated>2010-02-21T00:05:20.488-05:00</updated><title type='text'>قهرمان های ما نمی میرند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4C8IJl2QSI/AAAAAAAABm0/YyeKJtMvrBc/s1600-h/butch_cassidy_and_the_sundance_kid.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="253" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4C8IJl2QSI/AAAAAAAABm0/YyeKJtMvrBc/s320/butch_cassidy_and_the_sundance_kid.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تعقیب مان می کنند. هر جا برویم دنبال مان می آیند. ما آدم های بدی نیستیم. شغل مان ایجاب می کند. دزد شده ایم. کار دیگری که بلد نیستیم. بلدیم کشاورزی کنیم؟ بلد نیستیم به خدا. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثل فرشته های ناظر بر اعمال مان دنبال ما هستند. نه اصلاً این ها خود اعمال ما هستند. خود اعمال مان هستند که راه افتاده اند دنبال مان. رسماً یک جا از زبان کلانتر هم به ما می&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گویند. به ما می گویند که دوره مان گذشته است. به ما می گویند که این اعمال ما روزی پیدای مان می کنند. آن روز ما را خواهند کشت. آن روز ما مرده خواهیم بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما آدم های بدی نیستیم. بد دل هم نیستیم. زمین و زمان چرخیده است تا اینجا رسیده ایم. زمین و زمان چرخیده است تا یاد گرفته ایم باید حرف مان را با زور بزنیم. این وسط اشتباه هم کرده ایم. حالا اشتباه هامان قاطی با چند تا قلدر و زورگو و پول پرست راه افتاده اند دنبال مان. راه افتاده اند که پیدا کنندمان. دادگاهی، بیدادگاهی در کار نیست. همین که پیدای مان کنند کارمان ساخته است. بی دادگاه. حرف اول و آخرمان را گلوله می زند. پیدای مان که کنند گلوله ها را خالی می کنند در مغزمان و همه چیز تمام می شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فرار می کنیم. به سرزمینی که نمی دانیم کجا. نمی دانیم چه می گویند. نمی دانند چه می گوییم. چاره ای نداریم. باید فرار کنیم. باید برویم. شاید آنجا دست شان به ما نرسد. شاید گورشان را گم کنند و بگذارند زندگی سگی مان را بکنیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بگذار هر چه می خواهد گلوله خالی کنند. بگذار تمام یاران شان را جمع کنند. بگذار همه ی این شیاطین ما را اجاطه کنند. بگذار هر چه گلوله دارند بر سر ما خالی کنند. ما نمی میریم. ما زنده های همیشه خواهیم بود. دست هم را می گیریم می رویم استرالیا. می رویم یک جای دور. که لااقل زبان مان را می بفهمند. جایی آن قدر دور که دست شان به ما نرسد. جایی که مایل ها زمین برای پنهان شدن دارد. به قول آقای شریعتی ما زندگان همیشه ی تاریخ هستیم. کارگردان هم نتوانست ما را کشته نشان دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;*Butch Cassidy and the Sundance Kid (1969) &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6493047196577930563?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6493047196577930563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6493047196577930563&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6493047196577930563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6493047196577930563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html' title='قهرمان های ما نمی میرند'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S4C8IJl2QSI/AAAAAAAABm0/YyeKJtMvrBc/s72-c/butch_cassidy_and_the_sundance_kid.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2125426307110692640</id><published>2010-02-18T12:27:00.000-05:00</published><updated>2010-02-18T12:27:18.208-05:00</updated><title type='text'>چرا قلب؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هی می گویند عشق کار قلب است عقل کار مغز. انگار اول بار ارسطو این غلط را انداخته است در ذهن مردم و بعد شاعران هی نوشته اند و گفته اند. آدم ها هی به معشوق شان گفته اند تو در قلب من جا داری. عزیز جان. در قلب هیچ چیزی جا ندارد. در قلب فقط خون است و خون. عشق تو، عشق من در مغزمان شکل می گیرد و حیات دارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S31f7s1zsuI/AAAAAAAABms/2Pq6k3RfP1I/s1600-h/Real+Heart+with+arrow.JPG" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="187" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S31f7s1zsuI/AAAAAAAABms/2Pq6k3RfP1I/s200/Real+Heart+with+arrow.JPG" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا چرا ارسطو این را گفته است؟ ارسطو هم عاشق بوده است لابد. ارسطو هم لابد صدای عشقش را می شنیده قلبش تندتر می زده است. ارسطو هم لابد اسم عشقش را جایی می شنیده قلبش تندتر می زده است. ارسطو هم لابد مثل &lt;a href="http://www.backupflow.com/g.htm?id=49872"&gt;محسن چاوشی &lt;/a&gt;دخترش را با ناشناسی در هوای گرم بندر تو بازار خرمشهر می دیده است،&amp;nbsp; نفسش در نمی آمده است و قلب ضعیفش بوم بوم می زده است. ارسطو هم لابد مثل بعضی ها تا بین ابن سینا و سالن تالارها می دیده رفیقش را قلبش تندتر می زده است. آن قدر تند می زده است که نمی توانسته خوب حرف بزند. آن قدر قلبش تند می زده است که نمی توانسته قدم بردارد برود جلو. نمی توانسته است برود و راحت به او بگوید که دوستش دارد. نمی توانسته و همیشه فقط از دور دیده اش و او رفته است و فردا باز دوباره دیدن و تپیدن بوده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گذشته است و روزی شیرینی اش را خورده است. یک جعبه شیرینی آورده اند که فلانی و فلانی با هم خوش بخت شوند ان شاء الله. ارسطو آن وقت بود اصلاً که فیلسوف شد. کتاب های عجیب و غریب خواند. سعی کرد حرف های مهم و سخت بزند که کسی نفهمد. سعی کرد دامنه ی مطالعاتش آن قدر وسیع باشد که دهان که باز می کند و حرف می زند همه بگویند آآآآآ این آقا چقدر سواد دارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نشست و فکر کرد در عشق. یادش آمد همه ی آن روزها را. آره این همه تقصیر قلبش بود. تقصیر قلبش بود که هر بار تند می زد. اصلاً همه ی عشق از درون قلب است که بیرون می ریزد. آن مغز لعنتی که به این چیزها کاری ندارد. عین خیالش هم نیست که تو عاشق شده ای. یک بار نشده برای عشق به تپش بیفتد. این قلب، این دل هر بار تند زده است. آن قدر تند که بعضی اوقات آقای ارسطو حس کرده است الان است بیرون بپرد از سینه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خلاصه این طور بود که آقای ارسطو که بعد آن درگیری عاشقانه آدم مهمی شده بود سعی کرد همه را قانع کند که عشق کار قلب است. بعدها شاعران وطنی مانند حافظ و سعدی و مولوی و خیلی ها هم گول او را خوردند. آدم های زیادی را به گمراهی کشاند این ارسطو. خدا از سر تقصیراتش بگذرد. همه اش از این نگاه های ناپاک شروع می شود و خلقی را به گمراهی می کشانند. جتی مجبور کرده است خدا هم در قرآنش برای این که مردم فهم باشد بگوید آدم های منافق در قلبشان مرض است. بگوید این مردم قلب هایی دارند که با آن نمی فهمند. خدا که خودش خلق کرده است و می داند اما باید به زبان مردم صحبت کند دیگر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا دیگر روش های تصویربرداری کارکردی مغزی نشان داده اند که همه ی این ها زیر سر آن مغز است. این مغز بوده که عاشق می شده است، تصویر معشوق، صدای معشوق، عطر معشوق را به یادش می سپرده، تا چیزی می شده است به قلب می گفته تند بزن، به نفس می گفته حبس شو. همه اش زیر سر آن مغز لعنتی بوده است که آن بالا نشسته است. این را البته ارسطو ندید و تاریخ را به سمتی برد که امروز من به او می گویم دلم برایت تنگ شده است. می گویم در قلب من جا داری. می دانم کار، کار مغز است اما دوست دارم در این اشتباهم بمانم. بدم می آید از آن سلولهای خاکستری تو در توی پیچ خورده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: ببین چه ساده گفته، ببین چه خوب خونده این آهنگو . آخه داره میگه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عینک ری-بن اصلم، هر چی دارم مال تو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نفسم تویی تو دختر، همه دردات مال مو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می خرم سال دیگه واست النگوی طلا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تا ابد به پات می شینم بات میمونم والا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ببین بچه بندر همیشه اعتقاد داره پولش رو خوردن، میگه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگه پولامو بدن واست عروسی می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روزی صد دفعه برای چشمات می میرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2125426307110692640?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2125426307110692640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2125426307110692640&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2125426307110692640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2125426307110692640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_18.html' title='چرا قلب؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S31f7s1zsuI/AAAAAAAABms/2Pq6k3RfP1I/s72-c/Real+Heart+with+arrow.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4661973618312449756</id><published>2010-02-14T19:17:00.001-05:00</published><updated>2010-02-14T19:20:23.058-05:00</updated><title type='text'>نیش*-هزار و نهصد و هفتاد و سه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3iOLm1eQLI/AAAAAAAABmg/3txan6mXzB4/s1600-h/90692-004-36808765.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3iOLm1eQLI/AAAAAAAABmg/3txan6mXzB4/s320/90692-004-36808765.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;«هوکر» از اولش هم رفیق ماست. از همان اول باورمان نمی شود که توانسته است پول بدزدد. پول ها را مگر می خواهد چه کار کند؟ می برد خرج دختری کند که دوستش دارد. دختری که باید برای پنج دلار روی سن برود. شاید دلش یک شب شاد شود. هوکر آدم بدی نیست. هوکرِ کلاه بردار برای ما از پلیس رشوه گیر هم محبوب تر است. هر دو دزد هستند. هر دو شغل شان پول دیگری را بالا کشیدن است، اما پلیس محلی شاید سالی یک بار دزدی را هم بگیرد. اما هوکر برای ما عزیزتر است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;گاندورف و هوکر برای ما از پلیس های فدرال هم که آمده اند کلاه بردار بزرگی که می خواسته جنرال موتورز را بفروشد را دستگیر کنند هم عزیزتر هستند. همه اش خدا خدا می کنیم «فِد» ها موفق نشوند. گاندورف بتواند کلاه برداری اش را انجام دهد و پول آن مردک را بالا بکشد و فرار کند. گاندورف و هوکر حتی «رابین هود» هم نیستند. شاید هوکر اول فیلم رابین هود باشد و شاد کردن دل دخترک و خانواده ی لوتر برایش اهمیت داشته باشد، اما آخر فیلم می بینیم که هوکر دزدی نیست که از پولدار بدزدد و به فقیر بدهد. هوکر و گاندورف می دزدند و می دزدند تا دزدیده باشند. دزدیدن برایشان لذت دارد. اگر پای پول بزرگی وسط باشد می دزدند. گاندورف به هوکر یاد می دهد. یاد می دهد که وارد بازی شده است چون ارزشش را دارد. گاندورف تقلب می کند، کلاه برداری می کند اما آخر فیلم همه مان دل مان می خواهد پول های لانگان را بالا بکشد. همه مان دل مان می شکند، دل مان می ریزد تا می بینیم هوکر و گاندورف تیر خورده اند و زمین افتاده اند. چرا گاندورف را دوست داریم؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;پ.ن: هفت اسکار حلالش باشد که همین سوال خوب را طرح کرد. جوابش سخت است. نمی دانم. شاید من دلم خنک می شود یه پاپتی پول های یک سرمایه دار را بالا بکشد. حتی برایم مهم نیست که این یکی دزد است و آن سرمایه دار. همین که آ ن سرمایه دار (که البته آدم نایسی هم نیست و برای بالا بردن سرمایه اش هر کاری حاضر است بکند)پوزه اش به حاک مالیده شود کافی است. نشسته اند پوکر بازی می کنند. هر دو تقلب می کنند. من دوست دارم گاندورف تقلب اش بگیرد. من دوست دارم پوزه ی سرمایه دار به خاک مالیده شود. شاید برایم خیلی مهم هم نیست این پوزه را چه کسی به خاک می مالد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;قصه برایت شبیه نیست؟ سال هشتاد و چهار یک آدم پاپتی آدم با کلاه برداری پوزه ی یک سرمایه دار را به خاک بمالد. آن روز من هم به آن سرمایه دار رای ندادم. شاید بدم نمی آمد پوزه ی آ ن سرمایه دار (که البته آدم نایسی هم نیست و برای بالا بردن سرمایه اش هر کاری حاضر است بکند) به خاک مالیده شود. برایم مهم نبود یک متقلب را جای سرمایه دار مغرور و شاید ناسالم می نشانم. انگار این حربه هنوز قوه ی اجرایی خود را دارد.&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;* The Sting (1973), Directed by: George Roy Hill&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4661973618312449756?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4661973618312449756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4661973618312449756&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4661973618312449756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4661973618312449756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title='نیش*-هزار و نهصد و هفتاد و سه'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3iOLm1eQLI/AAAAAAAABmg/3txan6mXzB4/s72-c/90692-004-36808765.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-510970103068660117</id><published>2010-02-11T22:13:00.000-05:00</published><updated>2010-02-11T22:13:19.045-05:00</updated><title type='text'>فردا که بهار آید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلسرد شده اند رفقایم که چرا غالب نبوده ایم. چرا به چشم نیامده ایم در بیست و دوم بهمن. من غصه نمی خورم. حتی دلسرد هم نیستم. من که خودم را سبز می دانم هیچ وقت کثرت و قلت هم فکران خودم را به رخ نکشیده ام. خیالم هم نیست در مراسم رسمی هر ساله شان که اتوبوس ها هم بسیج می شوند رفقا و هم فکران من که یا در بند هستند یا به هزار ضرب و زور نشانده شده اند حضور نداشته باشند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3THPL4bLnI/AAAAAAAABlk/6A2_3f0K67k/s1600-h/Green_Grass_Blue_Sky_Bliss.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3THPL4bLnI/AAAAAAAABlk/6A2_3f0K67k/s320/Green_Grass_Blue_Sky_Bliss.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;من خیال می کنم این داستان بیست و دوم بهمن امسال و حواشی قبل و بعدش اتفاقاً برای ما مفید هم بوده است. نشانه های مفیدی هم برای همه مان داشته است. آن قسمت از سبزهایی که شبیه به من فکر می کنند می دانند که مرز سبز بودن و نبودن خیلی مرز مشخصی نیست. من راستش نمی دانم علی مطهری سبزتر است یا محسن سازگارا. علی مطهری را ستایش نمی کنم ولی به محسن مخملباف ترجیح می دهم. راستش احمد توکلی را هم به اکبر گنجی ترجیح می دهم. آن هایی هم که امروز به طرفداری نظام رفته اند راه پیمایی، شاید خیلی دل خوشی از سیستم نداشته باشند. خیلی ها شان به بندی وصل هستند برای بریدن از سیستم (محمد نوری زاد را دیدی؟) و خیلی هاشان از ترس جایگزین بدتر همین را ترجیح می دهند. مرز خودی و غیر خودی که آقا رهبر تاکید زیاد می کند و می خواهد همه بگویند این طرف خط ایستاده اند یا آن طرف خط مشخصی نیست. اتفاقاً ترس شان هم از همین است، فهمیده اند که بین سبزها و دیگران مرز مشخصی وجود ندارد. هر کسی سبز است و سبز نیست. سبز بودن سیال است، جریان دارد و مرز نمی شناسد. همه ی ما لحظاتی در زندگی داریم که سبز هستیم و لحظه هایی می شود که تیره می شویم. سبز بودن صفر و یک نیست.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;من نمی خواهم کشورم زیر و رو شود. من نمی خواهم کشورم زندگی در مرز آشوب را تجربه کند. شاید همان بیانیه هفدهم موسوی حدود مناسبی را نشان داده است. من می خواهم در حال حاضر اصول مغفول قانون اساسی فعلی درست اجرا شود، اصلاح قانون اساسی بماند برای دیگر وقت.&lt;br /&gt;به خیال من بیست و دوم بهمن ماه امسال خوب به من و خصوصاً خارج نشینان نشان داد که ماجراجویی راه به جایی نمی برد. دلخوش بودن به این که این بیست و دوم بهمن کار تمام است آفت ذهنی است. کار چی تمام است؟ می خواهی یک مسیر رفته را دوباره تا پائین دره برویم؟ باور کن چشمه ای آن پائین نیست. انقلابی که رهبر مذهبی اش یک مرجع تقلید بود و رهبران فکری اش بازرگان و یزدی و طالقانی و شریعتی بودند این است سرانجامش. دل خوش به حرف های محسن سازگارا و محسن مخملباف و کدیور بشویم؟&lt;br /&gt;برف ها آرام آرام آب می شوند. باید صبر کرد. روزهای بهاری خواهند رسید. آن روز همه سبز خواهیم شد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-510970103068660117?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/510970103068660117/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=510970103068660117&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/510970103068660117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/510970103068660117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post_11.html' title='فردا که بهار آید'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S3THPL4bLnI/AAAAAAAABlk/6A2_3f0K67k/s72-c/Green_Grass_Blue_Sky_Bliss.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-464137114813340968</id><published>2010-02-09T20:34:00.000-05:00</published><updated>2010-02-09T20:34:00.275-05:00</updated><title type='text'>یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سالینجرها هم می میرند&lt;br /&gt;باید کتاب ها را دور بریزیم&lt;br /&gt;باید کتاب های مان را بسوزانیم&lt;br /&gt;محمد&lt;br /&gt;یوسف راست می گفت&lt;br /&gt;همین کتاب ها را خواندیم من و تو&lt;br /&gt;همین فیلم ها را دیدیم من و تو&lt;br /&gt;دیوانه شدیم&lt;br /&gt;باید تصویر نمی ساختیم&lt;br /&gt;این را موسی بیدج به من گفت&lt;br /&gt;همه ی آن سال ها اشتباه کردیم ما&lt;br /&gt;باید یاد می گرفتیم مثل این دلقک ها زندگی کنیم&lt;br /&gt;اشتباه من و تو بود محمد&lt;br /&gt;همین کتاب ها را خواندیم من و تو&lt;br /&gt;همین فیلم ها را دیدیم من و تو&lt;br /&gt;دیوانه شدیم دیوانه&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-464137114813340968?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/464137114813340968/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=464137114813340968&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/464137114813340968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/464137114813340968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-928560241214186297</id><published>2010-01-24T13:29:00.000-05:00</published><updated>2010-01-24T13:29:44.716-05:00</updated><title type='text'>درخشش استعداد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;معمولش این است. شرقی ها از غربی ها دل خوشی ندارند. غربی ها مترقی تر هستند. زندگی بهتری دارند. بعضی هاشان باد هم به دماغ دارند. اصلاً نمی دانند شرق چیست و بدبختی چیست، به دستاوردهای شان افتخار می کنند: ما بودیم که به ماه رفتیم، ما بودیم که اینترنت را راه انداختیم، ما بودیم که پزشکی نوین را بنا کردیم، ما بودیم، ما غربی ها. در شرق هم این دسته بندی وجود دارد. غرب نشین های شرق از شرق نشین های چشم بادامی دل خوشی ندارند که وضع زندگی شان و پیشرفت شان بهتر است و هم زمان (می گویم هم زمان چون نمی خواهم نتیجه ی علی معلولی بگیرم، فقط مشاهده را گزارش می کنم) فخر فروشی شان بیشتر. در غربِ شرق هم داستان همین است. ببین که افغان ها دل خوشی از همسایه های غربی شان ندارند که فخر تمدن شان را می فروشند و بر افغانی که فرصت رشد نداشته است خرده می گیرند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در ایران ما هم همین است. شهرستانی ها دل خوشی از تهرانی ها ندارند. جنوب شهری ها دل خوشی از بالای شهری ها ندارند. دیپلمه ها دل خوشی از دانشگاهی ها ندارند. لیسانسه ها دل خوشی از فوق لیسانس ها ندارند. فوق لیسانس ها دل خوشی از دکتراها ندارند. دکتراها دل خوشی از اساتید ندارند. اساتید دل خوشی از رئیس دانشکده ها ندارند. رئیس دانشکده ها از رئیس دانشگاه ها و رئیس دانشگاه ها از وزیر و همین طور برو بالا.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دانشگاه آزادی ها دل خوشی از دانشگاه سراسری ها ندارند. دانشگاه سراسری های شهرستان دل خوشی از دانشگاه سراسری های تهران ندارند. دانشگاه سراسری های تهران دل خوشی از شریف ندارند. شریفی ها دل خوشی از برقی های شریف ندارند. خوابگاهی های برق شریف دل خوشی از تهرانی های برق شریف ندارند و تهرانی های برق شریف دل خوشی از سمپادی های تهرانی برق شریف ندارند و تهرانی های سمپادی برق شریف دل خوشی از تهرانی های سمپادی المپیادی برق شریف ندارند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می بینی چقدر ریز می شود این قصه و هنوز آدم ها دل خوشی از هم ندارند؟ آخرش می ماند چند المپیادی سمپادی برق شریف که انها هم اتفاقاً دل خوشی از هم ندارند. یکی طلا گرفته است و دیگری نقره و او می رود برکلی و دیگری دانشگاهی پائین تر مثل یو.سی.ال.ای.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من در این رشته ی طویل دل خوش نداشتن ها در آن قسمتی قرار دارم که دل خوشی از عموم سمپادی ها ندارم. حتماً عده ی زیادی هستند که دل خوشی از من نداشته باشند که نمونه هایش را هم دیده ام. سمپادی ها دیر می جوشند. دیر دوست می شوند. دیر باقی را آدم حساب می کنند. البته اگر خطوط بالا را درست خوانده باشی می دانی این صفت ربطی به سمپادی بودن ندارد. اما در سمپادی ها دیده می شود. از جای دیگری آمده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;همه را نمی توان با یک چوب راند. باید انصاف داشته باشم. رضای امیرخانی از سمپادی های شریفی بود که وقتی دیدمش جایگاهش خیلی هم از من بالاتر بود. آغوش باز کرد و گذاشت من یاد بگیرم از دوستی اش و بزرگ شوم. امیر حسام صلواتی و بهداد سلیمانی دو نفر از هم کلاسی های سمپادی برق شریفی بودند اگر شریف رفتن برایم هیچ، هیچ فایده دیگری جز آشنایی شان نمی داشت باز هم احساس برنده بودن داشتم و باز هم بودند شریفی های سمپادی دیگری، چه بسیار عده ی قلیلی که...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید باز هم بنویسم از دیگر سمپادی ها. از علی عبدالعالی و جواد لواسانی و مهدی کشاورز و&amp;nbsp; دیگران. خواهم نوشت. به وقتش.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1yRdVakGRI/AAAAAAAABkI/TXLTwd93Vmk/s1600-h/6414ih.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1yRdVakGRI/AAAAAAAABkI/TXLTwd93Vmk/s320/6414ih.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;این را نوشتم چون &lt;a href="http://ermia.ir/Contents.aspx?id=400"&gt;نوشته ی رضا&lt;/a&gt; را خواندم. ابتدای نوشته ام غرغر کردم از سمپادی ها تا بتوانم راحت تعریف کنم بعدتر. رضا نوشته بود که آن نوشته روضه نیست اما همه اش روضه بود. مگر روضه چیست؟ روضه خوان چه کار می کند؟ قصه را که همه مان بلدیم. همه مان از حفظ هستیم که بالا سرش جمع شده بودند و نیزه دار نیزه می زد و کمان دار تیر می زد و شمشیردار شمشیر می زد و آنی که چیزی نداشت سنگ می زد. حفظ هستیم که عصری نعل تازه انداختند بر اسب ها و از روی جنازه رد شدند، نه یک بار که بارها. حفظ هستیم که سال ها بعد به قبه و بارگاهش هم رحم نکردند و شخم زدند و تخم کاشتند بر زمینش. روضه خوانی شغل نیست. روضه خوان اصیل یکی از همین ما است که سوز بیشتری دارد. از پله های منبر هم بالا نمی رود. روی همان پله ی اول می نشیند و داستانی که همه مان حفظ هستیم را می خواند تا با هم گریه کنیم. داستان را می خواند و به عده ی قلیل مان و آرزوهای بزرگ مان گریه می کنیم. رضا خوب روضه ای خواند برای مان.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دراز و چاق را هر کدام یک بار جدا جدا دیدم، آن هم به لطف رضا و ریشو را یک بار در خانه ی مهدی کشاورز که مرخصی داده بودند و از زندان آمده بود بیرون. من سمپادی نبودم و از خیلی سمپادی ها دل خوشی ندارم. اما روضه ای که رضا خواند را روضه ی خودم می دانم. خودم را صاحب عزا می دانم. دراز و چاق و ریشو پدر من هستند. دراز و چاق و ریشو و جواد &lt;a href="http://mr-torki.blogfa.com/post-412.aspx"&gt;به قول دکتر ترکی &lt;/a&gt;آرزوهایم هستند که در باد از یاد می روند. این روزها چقدر به خاطرات خوب نگاه می کنیم و حس می کنیم فاصله مان از خاطرات خوب دور است. چقدر دور بوده اند روزهای خوب. پیر شدن مگر حز این احساس دوری است از خاطرات خوب؟ خب داریم پیر می شویم. این روزها همه مان پیر می شویم. موهای مان به رنگ موهای درازِ روضه می زند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-928560241214186297?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/928560241214186297/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=928560241214186297&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/928560241214186297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/928560241214186297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='درخشش استعداد'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1yRdVakGRI/AAAAAAAABkI/TXLTwd93Vmk/s72-c/6414ih.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6628884066794621069</id><published>2010-01-20T21:55:00.000-05:00</published><updated>2010-01-20T21:55:12.419-05:00</updated><title type='text'>آواتار</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1fB2QlGsyI/AAAAAAAABjk/6r9bRZQA5nE/s1600-h/091211_Avatar.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1fB2QlGsyI/AAAAAAAABjk/6r9bRZQA5nE/s320/091211_Avatar.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصلا حرف شرق و غرب نیست. دعوا سر زندگی است. دعوا سر این است که ما می خواهیم زندگی کنیم و سبز باشیم، یک نفری آن طرف هست که زندگی اش در پول و قدرت است. زورش هم زیاد است.توپ و تفنگ و تانک هم دارد. حاضر است همه ی میراث ما، آرامش ما را نابود کند و خیالش هم نیست.سهام دار هایش باید راضی باشند. &lt;br /&gt;ما که چیز زیادی نمی خواهیم. لباس های قشنگ و ماشین تندرو و سرعت زیاد نمی خواهیم. دل مان خوش است به همین یک درخت سبز. دل مان خوش است که دنیای مان در همین زمین است و می توانیم با تک تک عناصر این زمین حرف بزنیم. می توانیم گل را بو کنیم، می توانیم برای حیوانی هم که می میرد گریه کنیم. می توانیم غریبه باشیم و عاشق&amp;nbsp; شویم. &lt;br /&gt;آن یک نفر دیگر است که عشق نمی فهمد و از آسمان آمده است و درخت سبز ما را نابود می کند تا برای خودش توشه ای به آسمان ببرد. این درخت سبز همه چیز ما است. این سبزی و طراوت، همه ی میراث ما است که درمیلیاردها سال به دست آمده است. این سبزی حاصل تلاش برای بقای نیاکان ما است. این درخت سبز حاصل تلاش همه ی آن ژن هایی است که سخت جنگیده اند و خود را با محیط وفق داده اند تا زنده بمانند.&lt;br /&gt;می خواهد با آن صورت نخراشیده اش، با آن همه ابزار آلات پر سر و صدایش درخت ما را از ما بگیرد. می خواهد همه ی ما را کوچ دهد. برایش مهم هم نیست کجا می رویم. برایش مهم نیست آواره ی کجا می شویم&lt;br /&gt;اصلاً حرف شرق و غرب نیست. این طرف مایی هستیم که می خواهیم بر روی زمین خودمان زندگی کنیم. آن طرف آسمانی هایی هستند که آمده اند میراث ما را بگیرند و ببرند برای سهام داران. آخر قصه ی ما هم به اندازه ی قصه جیمز کامرون شیرین می شود؟&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پ.ن: آواتار سه بعدی در سینمای ایست وود. قطره، قطره اشک که لحظه لحظه از زیر عینک می چکند و باید مواظب باشم رفیقی، غریبه ای نبیند و نخندد بر منی که برای کلاه قرمزی هم گریه ام می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6628884066794621069?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6628884066794621069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6628884066794621069&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6628884066794621069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6628884066794621069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title='آواتار'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S1fB2QlGsyI/AAAAAAAABjk/6r9bRZQA5nE/s72-c/091211_Avatar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6924849879327146318</id><published>2010-01-13T23:10:00.000-05:00</published><updated>2010-01-13T23:10:48.004-05:00</updated><title type='text'>به بندی وصل است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S0TgOz5uDII/AAAAAAAABjA/R-ZFd8oxVYc/s1600-h/34_850912_L600.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S0TgOz5uDII/AAAAAAAABjA/R-ZFd8oxVYc/s320/34_850912_L600.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;دیده بودی اینها را که همه جور انتقاد می کردند و فقط نفر اول را مستثنا می کردند؟ می گفتند خیلی از خراب کاری ها را نمی داند. خیلی ها را هم می داند و می بیند و تذکر می دهد و به حرفش گوش نمی دهند. خیلی ها را هم سکوت می کند به مصلحت. ایشان هر چه می کنند درست است و اگر اشتباهی هست از پیروان است. آب از چشمه پاک است و در راه گل آلود می شود. نقل قول ها در گذر زمان و توسط افراد معاند تغییر پیدا می کنند. روح قضیه سالم است ما درست عمل نمی کنیم. رهنمودها اگر به تمامی به کار گرفته شوند جامعه بهشت می شود. ظلم و فساد ریشه کن می شوند. امان از دست آن چند مقام میانی...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;حتماً دیده بودی اینها را دیگر. از برکات فتنه ی اخیر این بود که حداقل آن چند نفر از این جنس که من می شناختم دیگر ساکت شده اند. دیگر آن ها را نمی گویند. حتی بعضی اوقات از نفر اول ایراد هم می گیرند و یک مرتبه عقب تر می روند و نفر اول را با نفر صفرم مقایسه می کنند. بعضی وقت ها که حال و حوصله داشته باشم، ایرادی به نفر صفرم می گیرم و رفیقم این بار گارد نمی گیرد، من و من می کند و می گوید خب نفر صفرم هم جایزالخطا است، نفر منفی یک را بچسب. من این را که می شنوم دیگر حرف نمی زنم. این آدم دیگر نیاز به دلیل ندارد. دیر یا زود می آید/می رود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;پ.ن: البته کس ندانست که سر منزل مقصود کجاست. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6924849879327146318?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6924849879327146318/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6924849879327146318&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6924849879327146318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6924849879327146318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='به بندی وصل است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/S0TgOz5uDII/AAAAAAAABjA/R-ZFd8oxVYc/s72-c/34_850912_L600.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2100546506766489900</id><published>2009-12-25T23:22:00.000-05:00</published><updated>2009-12-25T23:22:11.854-05:00</updated><title type='text'>بی و تن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzWHJpttGDI/AAAAAAAABi4/yLOY0rOcWTg/s1600-h/delta+northwest.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzWHJpttGDI/AAAAAAAABi4/yLOY0rOcWTg/s320/delta+northwest.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;حالا باید بگذارند همین امشب که فردا می خواهم بروم دیترویت دنبال مسعود، ترقه در هواپیما در کنند. حالا باید بگذارند حمله را در دیترویت هم انجام دهد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;تا همه چیز می رود آرام شود نمی گذراند. نمی گذراند زندگی مان را بکنیم. حالا از فردا لابد دوباره بازرسی ها را اضافه می کنند. اذیت می کنند دیگر. نمی گذارند. باید حتماً حس کنیم بی وطن هستیم. باید حس کنیم از همه جا مانده و رانده شده ایم. می خواهند بچشیم نه راه پیش داشتن و نه راه پس داشتن را. آن طرف که مردک بی شعور در خانه مان خر سواری می کند و برای این و آن شاخ و شانه می کشد. این طرف هم ما را به غلطی که سی سال پیش یک مشت بچه -اشغال سفارت- کرده اند، مجازات می کنند. کی می خواهد تمام بشود این بازی ها؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;پ.ن: نوشته بودم و غرغر کرده بودم از شریف. اینجا هم همین قصه است. کاری می کنند که ایرانی بودن، این مولفه جدی شخصیت مان را قایم کنیم. کاری می کنند خودمان را به آب و آتش بزنیم و اقامت دوم بگیریم شاید یادمان برود کجا به دنیا آمده ایم. شاید یادمان برود زاده ی آسیا هستیم. شاید این جبر جغرافیایی را فراموش کنیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2100546506766489900?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2100546506766489900/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2100546506766489900&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2100546506766489900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2100546506766489900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/12/blog-post_25.html' title='بی و تن'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzWHJpttGDI/AAAAAAAABi4/yLOY0rOcWTg/s72-c/delta+northwest.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8569233252929300974</id><published>2009-12-23T22:29:00.000-05:00</published><updated>2009-12-23T22:29:31.438-05:00</updated><title type='text'>زمانی برای بزرگ شدن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzLUlsKyrvI/AAAAAAAABiU/UrKRjKuhvnQ/s1600-h/109018_orig.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzLUlsKyrvI/AAAAAAAABiU/UrKRjKuhvnQ/s320/109018_orig.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;دیگر یاد گرفته ام. وقتی کسی از من می پرسد از کجا آمده ای می گویم از دانشگاه تهران. می گویم و سعی می کنم لیسانس را از شریف گرفته ام.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;بچه های شریف نمی فهمند چه قدر منفور هستند. نه فقط در میان آدم های عادی که در بین باقی دانشجوها و اساتید هم. بس که فخر فروخته اند. بس که رتبه ی خوب کنکورشان را به رخ کشیده اند. بس که با المپیادی بودن شان باد انداخته اند در دماغ. بس که هی گفته اند «شریف». ازش می پرسند کجا می روی. لال می شود بگوید می روم دانشگاه، می روم یونی. باید&amp;nbsp; بگوید می روم «شریف». باید نشان دهد با بقیه فرق دارد. این طرف آب هم که می آیند فرق نمی کنند. باید پذیرش گرفتن در &lt;strike&gt;استنفورد&lt;/strike&gt; را به رخ بکشند. &lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;پ.ن: بیشتر نمی نویسم. در این زمان لعنتی نمی خواهم حرف یاس بخوانم. ببخش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8569233252929300974?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8569233252929300974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8569233252929300974&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8569233252929300974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8569233252929300974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='زمانی برای بزرگ شدن'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SzLUlsKyrvI/AAAAAAAABiU/UrKRjKuhvnQ/s72-c/109018_orig.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6735520156503140063</id><published>2009-12-13T15:08:00.003-05:00</published><updated>2009-12-15T09:27:45.130-05:00</updated><title type='text'>عربده جو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SyVCVGlJTaI/AAAAAAAABiM/QMlnoy2hXIM/s1600-h/ahmad_khatami_small.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SyVCVGlJTaI/AAAAAAAABiM/QMlnoy2hXIM/s320/ahmad_khatami_small.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نه که فکر کنی این عکس کاریکاتور است، لحظه ای خاص را ثبت کرده است تا قیافه اش از آن چه هست ابله تر به نظر برسد. نه، این طور نیست. شک داری فیلم سخنرانی اش را ببین. شک داری اسمش را در گوگل بزن و عکس هایش را ببین. حرف که می زند چشم هایش از حدقه بیرون می زند، بس که با بغض حرف می زند. بس که فریاد می زند. بس که نمی تواند بنشیند، آرام صحبت کند. شاید تقصیر خودش هم نیست. بزرگ شده ی هیات است نه مدرسه. در هیات رشد کرده است جایی که با سعید حدادیان و محمد طاهری قیاس شده است. اگر نمی توانسته به اندازه ی حدادیان داد بزند، مشتری هایش را از دست می داده است -که داده است- و بچه هیاتی ها طوری تنظیم می کردند که بعد از پائین آمدنش از منبر برسند مهدیه. در مدرسه بزرگ نشده است تا مثل جوادی آملی آرام حرف بزند، حرفش آرامش دهد. یاد گرفته است داد بزند. تارهای صوتی اش، چشمانش، رنگ بر افروخته ی صورتش، همه و همه تربیت شده اند تا بتوانند در صحبت هایش فریاد بزنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زمانه بر سر جنگ است. جوادی آملی آرام باید از منبر پائین بیاید و امامی کاشانی کم رنگ شود تا هیاتی هایی مثل این و صدیقی پر رنگ شوند. باید هم فریاد بزند. اصلاً بالا آمدنش با فریاد بوده است. باید فریاد بزند. زمانه بر سر جنگ است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر می کنی بعد از پیروزی باید چه کارش کرد؟ نکند عصبانی شوی و مثل خلخالی چاقو به دست بگیری. بگذار این بدبخت هم زندگی کند. حتی زندگی اش را تامین کند. بگذار زندگی کند، شاید معنی زندگی را بفهمد. شاید بفهمد می توان داد نزد. شاید بفهمد. باید کمک اش کرد. ما روزی پیروز واقعی می شویم که بتوانیم فضایی فراهم کنیم که این هم زندگی را بچشد. باید کمک اش کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6735520156503140063?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6735520156503140063/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6735520156503140063&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6735520156503140063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6735520156503140063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html' title='عربده جو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SyVCVGlJTaI/AAAAAAAABiM/QMlnoy2hXIM/s72-c/ahmad_khatami_small.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2761326298855977677</id><published>2009-12-08T18:17:00.000-05:00</published><updated>2009-12-08T18:17:41.221-05:00</updated><title type='text'>خودت کردی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sx7ac9_aePI/AAAAAAAABiE/-F1VLbXy48c/s1600-h/Rial.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sx7ac9_aePI/AAAAAAAABiE/-F1VLbXy48c/s320/Rial.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا شاکی شده ای که دیروز در دانشگاه تهران عکس آیت الله را از اسکناس در آورده اند. چقدر به تو گفتم این کار را نکن. چه قدر گفتم مگر آن اسکناس قدیمی چه ایرادی دارد، انقلابی نیست که هست.چه قدر از تو خواهش کردم این کار را نکنی. یادت که هست؟ آن روز که عکس این بچه رزمنده ها را از اسکناس برداشتی می دانستم این روز می آید. می دانستم تو دیگر برای&amp;nbsp; تک تک ما ارزش قائل نیستی. می دانستم روزی می آید که گارد می فرستی بر روی ما چماق بکشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می دانستم که روزی می رسد که حتی عکس مدرس را هم بر اسکناس تحمل نکنی. بهت نگفتم که این قدر همه چیز خواه نباش؟&amp;nbsp; به تو نگفتم دلشان را به دست بیاور؟ اگر بر اسکناس هایی که به دست ملت می دهی علاوه بر عکس آیت الله عکس بازرگان و مصدق و طالقانی و بهشتی را هم می زدی این طور می شد؟ به تو گفتم که. این ها بچه های این مردم هستند که رفتند و مردند و مسجد خرمشهر را آزاد کردند. تا این ها بر اسکناس هستند این اسکناسِ مردم است. همه جا را پر نکن با عکس آیت الله. گفتم و گوش نکردی. دلم می سوزد که امروز هم گوش نمی دهی. امروز هم در حصار شیشه ای خودت نشسته ای و من را نمی بینی. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عوض دارد، گله ندارد. دیروز خودت عکس اعلی حضرت را از اسکناس در آوردی، امروز شاکی شده ای که عکس آیت الله را از اسکناس بیرون آورده اند؟ &lt;a href="http://www.kaleme.org/1388/09/11/klm-4689"&gt;من که گفته بودم از این روز بترس&lt;/a&gt;. امروز فاتحه ی تو خوانده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2761326298855977677?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2761326298855977677/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2761326298855977677&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2761326298855977677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2761326298855977677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html' title='خودت کردی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sx7ac9_aePI/AAAAAAAABiE/-F1VLbXy48c/s72-c/Rial.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5351345400999818974</id><published>2009-12-03T18:55:00.001-05:00</published><updated>2009-12-03T18:57:46.543-05:00</updated><title type='text'>گذر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SxhQampsEMI/AAAAAAAABh4/kYnygpEPGZs/s1600-h/IMG00020-20091203-1857.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SxhQampsEMI/AAAAAAAABh4/kYnygpEPGZs/s200/IMG00020-20091203-1857.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی باید کرد. باید خاطره های تلخ زود از خاطر آدم ها بروند. باید آدم ها یادشان برود که روزی روبه روی هم ایستاده اند و بر سر هم داد کشیده اند. باید بتوانند روزی دیگر کنار هم بنشینند و قهوه ای بخورند و با هم تجارت کنند. تجارت کنند و زندگی شان بگذرد که همه چیز زود می گذرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید یادشان برود دیروز این کشور از آن سر دنیا لشکر کشی کرده است و در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Vietnam_War"&gt;جنگی&lt;/a&gt; که هیچ ربطی به او نداشته است دخالت کرده است و آدم کشته است. باید با هم تجارت کنند تا زندگی شان بگذرد. آدم ها باید یادشان برود. دعوای پدرها، نباید دامن پسرها را بگیرد. دو پدری که با هم می جنگند پسرهای شان هم کلاسی هستند. آدم ها باید یادشان برود که سی سال پیش چهارصد و چهل و چهار روز گروگان چند دانشجو بوده اند. باید یادشان برود. زمان می گذرد، باید زندگی کنند و زندگی را به کام هم تلخ نکنند. باید یادشان برود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: می دانی که این باید باید گفتن ها از سر دستور نیست که جایگاه دستور دادن ندارم. این ها آرزو است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5351345400999818974?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5351345400999818974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5351345400999818974&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5351345400999818974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5351345400999818974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='گذر'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SxhQampsEMI/AAAAAAAABh4/kYnygpEPGZs/s72-c/IMG00020-20091203-1857.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5953532157268152703</id><published>2009-11-25T22:58:00.000-05:00</published><updated>2009-11-25T22:58:06.155-05:00</updated><title type='text'>گود ریدز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sw36bWjThZI/AAAAAAAABg4/8Er4k_nZH3g/s1600/Capture.PNG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sw36bWjThZI/AAAAAAAABg4/8Er4k_nZH3g/s320/Capture.PNG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می خواهم از تو خواهش کنم. می خواهم خواهش کنم بروی در&lt;a href="http://www.goodreads.com/"&gt; گودریدز&lt;/a&gt; اکانت باز کنی. کتاب هایی که خوانده ای را آرام آرام به یاد بیاوری و به لیست کتاب هایت اضافه کنی. کتاب هایی را که دوست داری بخوانی و هنوز نخوانده ای را به لیستت اضافه کنی. کتاب هایی را که همین روزها به دست گرفته ای و داری می خوانی به لیست اضافه کنی. می خواهم از تو خواهش کنم که بعد از همه ی اینها من را هم به لیست دوستانت اضافه کنی. بگذار در جریان کتاب هایی که می خوانی باشم. بگذار ببینمت که در کتاب خواندن از من جلو می زنی. بگذار ببینمت چه کتاب هایی می خوانی و به تو حسودی ام شود. بگذار به این خیال ساده زنده بمانم که دوستانی دارم که مثل من دلشان برای کتاب ضعف می رود. بگذار من دیوانه که این همه راه کوبیده ام و رفته ام شیکاگو و فقط سه ساعت فرصت گشتن در شهر داشته ام و همه اش را در &lt;a href="http://www.borders.com/online/store/Home"&gt;بردرز&lt;/a&gt; خیابان میشیگان گذرانده ام، و دست بر کتاب ها کشیده ام و از لذت نوازش جلد لطیفش ارضا شده ام، بیایم در صفحه ی تو در گودریدز و بر کتاب هایی که داری دست بکشم. بیایم و ساعتی فراغتم را با قدم زدن در کتاب خانه ی تو بگذرانم. از تو خواهش می کنم (این آخری را با لحن دکتر بهمن مهری)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: برایت دعوت نامه ی خودکار نفرستادم ترسیدم دعوت را هرزنامه خیال کنی و خیالش برایم ترسناک بود. گفتم بیایم اینجا روی این دیوار بنویسم. شاید&amp;nbsp; گذرت به این دیوار بیفتد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5953532157268152703?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5953532157268152703/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5953532157268152703&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5953532157268152703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5953532157268152703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html' title='گود ریدز'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sw36bWjThZI/AAAAAAAABg4/8Er4k_nZH3g/s72-c/Capture.PNG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5705581791071367094</id><published>2009-11-15T21:58:00.000-05:00</published><updated>2009-11-15T21:58:08.528-05:00</updated><title type='text'>بی همه چیز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://mlpnn.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html"&gt;گفته بودم&lt;/a&gt; حقیر است. &lt;a href="http://www.mizanews.com/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=1639:2009-11-14-16-54-52&amp;amp;catid=12:2009-05-22-06-56-16"&gt;تحویل بگیرش&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5705581791071367094?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5705581791071367094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5705581791071367094&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5705581791071367094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5705581791071367094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='بی همه چیز'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1239743930388092263</id><published>2009-10-24T21:06:00.000-04:00</published><updated>2009-10-24T21:06:18.940-04:00</updated><title type='text'>قمارباز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SuOgfjakRlI/AAAAAAAABeA/3Ld6TAjJqIo/s1600-h/hidden-tiger-chuck-brittenham.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SuOgfjakRlI/AAAAAAAABeA/3Ld6TAjJqIo/s320/hidden-tiger-chuck-brittenham.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انسان اولیه* در جنگل قدم می زند. بوته ها تکان می خورند. محل نمی گذارد. بی خیال از کنار بوته ها می گذرد. جلوتر که می رود ببری از میان بوته ها در می آید و انسان که دیده است رفیق قبلی اش را ببر خورده است فرار می کند. ببر که دیده است برای شکار به سرعتی بیشتر از سرعت اجدادش نیاز دارد طی چند هزار سال سرعتش اضافه شده است. در این رقابت ببر برنده می شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انسان بعدی که برادرش را ببر خورده است، تکان خوردن بوته که می بیند خیال نمی کند باد میان بوته ها است و این حرکت از باد است. انسان بعدی ببر پنهان لای بوته ها را می بیند. این بار بوته را از دور که می بیند راهش را کج می کند. زحمت زیاد به خودش می دهد، مسیرش را دور می کند تا از کنار بوته های باد در میان نگذرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با این کار خودش را نجات داده است. هم زمان در مم نسل های بعدش اش این را کاشته است که هر بوته ای که می جنبد، جانداری پشت اش نشسته است. در ذهن نسل های بعدش اش این را کاشته است که هر پدیده ی ساده می تواند علت های پیچیده داشته باشد. در ذهن نسل های بعدی اش ایمان به چیزهای عجیب و غریب را کاشته است. با همین کار ساده اش چند هزار سال بعد، لکه ای در آسمان را به بشقاب پرنده تبدیل کرده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انسان اولیه دو انتخاب داشته است.&amp;nbsp; می توانسته است اشتباه مثبت یا اشتباه منفی کند. یکی منجر به خورده شدنش توسط ببر می شده است یا کوتاه تر شدن راهش. دیگری منجر به در امان ماندن از خطر ببر و در عوض طولانی تر شدن راه. انسان اولیه لعنتی از همان اول هم تاجر بوده است. چرتکه انداخته است و هزینه فایده حساب کرده است. تصمیم گرفته است زحمت بیشتر را انتخاب کند گیرم هزینه جانبی اش ساختن ببر موهومی از تکان باد بوده باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از آقا امام صادق اعتقاد به ذات اقدس حق را پرسیدند. فرمود گیرم آخرتی وجود نداشته باشد، ما چه چیزی از دست داده ایم؟ گیرم آخرتی باشد شما چه چیزی از دست داده اید؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;*انسان اولیه در اینجا چیزی از جنس حضرت آدم نیست. گونه ای تکاملی است در سیر انسان شدن. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1239743930388092263?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1239743930388092263/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1239743930388092263&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1239743930388092263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1239743930388092263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/10/blog-post_24.html' title='قمارباز'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SuOgfjakRlI/AAAAAAAABeA/3Ld6TAjJqIo/s72-c/hidden-tiger-chuck-brittenham.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5713911312942428596</id><published>2009-10-01T17:58:00.003-04:00</published><updated>2009-10-03T19:03:02.554-04:00</updated><title type='text'>که چون همه کس گیر شده است وقاحت اش از یاد رفته</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.bradfordvts.co.uk/picsonpages/plagiarismbartsimpson.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 300px; height: 499px;" src="http://www.bradfordvts.co.uk/picsonpages/plagiarismbartsimpson.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در ام.اس.یو لابد مثل بقیه دانشگاه ها، قبل از شروع رسمی سال تحصیلی معمولاً جشن معارفه ای برای دانشجویان ورودی جدید بین المللی می گیرند. در مراسم امسال ما، دومین جلسه ی این معارفه اختصاص داشت به آداب و رسوم نوشتن علمی.&lt;br /&gt;مجری جلسه خانمی بود از دپارتمان رایتینگ دانشگاه. اولین سوالی که بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی کردن خودش پرسید این بود که آیا هیچ کدام از شما از کشوری آمده اید که در آن کپی برداری علمی جرم نباشد. همه خندیدند. بعد این خانم جدی شد و گفت خب نه. نخندید. فرهنگ ها فرق دارند شاید کسی از کشوری آمده باشد که در آن، استفاده از متن دیگران در لا به لای متن خود بدون استفاده از کوتیشن مارک و ذکر منبع اشکالی نداشته باشد. اصلاً شاید در فرهنگی آدم ها به گمان شان استفاده از این روش به اعتبار متن بیفزاید.&lt;br /&gt;حرف من این است که شما از کجای دنیا آمده اید بدانید که در ادبیات علمی جهان این کار جرم محسوب می شود. بدانید که اگر در تکلیف کلاسی خودتان هم متن کسی را استفاده می کنید باید در کوتیشن بگذارید و منبع ذکر کنید. سعی هم بکنید که هیچ وقت عین عبارات را به کار نبرید بلکه جمله ها را بازنویسی کنید و شاید چیزی بیشتر از نیم ساعت توضیح داد.  لا به لای حرف هایش گفت حتی ممکن است اساتید شما هم چنین اشتباهی کنند یا از شما بخواهند چنین کاری بکنید. بدانید که استادها هم اشتباه می کنند. شما اشتباه نکنید.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;آن روز من هم جزو کسانی بودم که وقتی آن خانم سوالش را پرسید خندیدم. تا به حال خیال می کردم من از کشوری آمده ام که در آنجا هم کپی برداری علمی جرم است. لااقل &lt;a href="http://profs-against-plagiarism.blogspot.com/"&gt;همت دکتر قدسی و دیگران&lt;/a&gt; که &lt;a href="http://radiologyresearch.org/hamids.htm"&gt;استاد راهنمای عزیز من&lt;/a&gt; هم در آن جمع حضور دارد این طور به من القا می کرد.  اما انگار در ایران همه چیز عوض شده است. وزیر علوم مان که مقاله تقلبی می دهد و عین خیالش نیست. بعداً یک &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=955712"&gt;متنی در می آید &lt;/a&gt;که  آقای وزیرمی گوید دانشجویم بوده است و من نبوده ام. اگر تو نبوده ای و آن قدر به خودت زحمت بازبینی نداده ای که غلط می کنی اسمت را روی مقاله می چسبانی و ارتقاء هم بابت آن مقاله می گیری. اگر هم تو بوده ای و دانسته ای و داری دانشجویت را قربانی می کنی که اشکالی ندارد، دروغ گویی را خوب یاد گرفته ای. اصلاً همین دروغ گویی رشدت داده است در این دولت و انتخابات و ... غیره.&lt;br /&gt;از این جالب تر آن یکی وزیر لات راه و ترابری است. &lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1410680"&gt;حرف هایی زده است&lt;/a&gt; از جمله تعریف جدیدی برای تقلب علمی آورده است که دوست دارم ببینم این تعریف در کجا وجود دارد: «مجددا تاكيد مي‌كنم كه به مقاله‌اي دزدي اطلاق مي‌شود كه كل مقاله با تغيير نام مصادره به مطلوب گردد.» انگار مجلات علمی و فضای آکادمیک حوزه ی وزارت حضرتش است که با این لحن می گوید مجدداً تاکید می کنم که...&lt;br /&gt;آقای دکتر بهبهانی استاد راهنما تز دکترای رئیس جمهور ایران&lt;br /&gt;این تعریف را شما از کجا استخراج کرده اید؟&lt;br /&gt;در مقاله مراجعی هم که از آن کپی برداری شده معلوم نشده است و بعد با کمال پر رویی می گوید : « لذا تعدد منابع و ماخذ موجب شده است كه اشتباها ذكر نام برخي منابع از قلم بيفتد»&lt;br /&gt;اگر کامران دانشجو پر رویی و دروغگویی را از رئیس جکهور یاد گرفته باشد، گمان کنم این استاد راهنما پر رویی و دروغ گویی را به احمدی نژاد یاد داده است.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;باید بروم آن خانم دپارتمان رایتینگ را پیدا کنم و بهش بگویم که من از کشوری آمده ام که وزیر علوم من هم کپی برداری علمی می کند. باید بروم پیدایش کنم و بگویم استاد راهنمای رئیس جمهور کشور هم کپی برداری علمی را مجاز می داند. باید بروم برایش بگویم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5713911312942428596?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5713911312942428596/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5713911312942428596&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5713911312942428596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5713911312942428596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='که چون همه کس گیر شده است وقاحت اش از یاد رفته'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1412022300138723170</id><published>2009-09-09T17:11:00.003-04:00</published><updated>2009-09-09T17:30:06.575-04:00</updated><title type='text'>بالتی هی احسن</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SqgaYlcGAxI/AAAAAAAAA8U/_P5LDXxgi60/s1600-h/IMG00179-20090909-1211.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SqgaYlcGAxI/AAAAAAAAA8U/_P5LDXxgi60/s200/IMG00179-20090909-1211.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379578764563186450" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این طرف دنیا هم هستند پس. ایستاده بود و داشت تبلیغ به دین می کرد. تنها نبود البته. دو سه نفر دوست هم داشت. یک فیلم بردار هم داشتند. اما خودش از بقیه پیرتر بود. ایستاده بود سر چهار راه و داشت قصه هایش را تعریف می کرد. جالب بود که کسی برای حرفش نمی ایستاد. خوب برای من بامزه بود دیدنش. ایستادم. گفت : «دو یو هو انی کوئزشن؟» که گفتم نه بابا فقط دارم گوش می کنم. ادامه داد با صدای بلند حرف زدن. برایم بانمک بود حرف هاش. بیشتر از حرف ها، لحن و جدیت اش خوب بود. عقب تر رفتم و فیلم گرفتم. لحن و جدیت اش را می توانی در &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Bwko2xlDiok"&gt;اینجا&lt;/a&gt; ببینی. به قول شیخ مهدی کروبی اگر هم فیلتر کرده اند، فیلتر شکن داری لابد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم را که قطع کردم بروم به کلاس حبیب صالحی برسم، دیدم یک دختری رفت سمتش. فکر کردم لابد دارند بحث می کنند. دختر را هم &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=UXTZ9F6I_TY"&gt;فیلم&lt;/a&gt; کردم. جلوتر که رفتم و وارد بحث شان شدم فهمیدم دختر هم یک مسیحی است و می خواهد از آقا دلگرمی بگیرد که او هم بتواند این گونه تبلیغات را برای اعتقادش انجام دهد. آقا می گوید دخترم اگر دوستانت تو را مسخره کردند برایت مهم نباشد، عیسی مسیح حامی تو خواهد بود. من نوزده سال است به این دانشگاه می آیم و این حرف ها را می زنم. بیشتر از نود و پنج درصد این بچه ها من را مسخره می کنند. من دلم برای آنها می سوزد. من می خواهم به جهنم نروند. من دلم می خواهد این ها گناه نکنند. اگر من را مسخره کنند مهم نیست. عیسی را هم اذیت می کردند. تو هم به دلت ترس راه نده. اگر بتوانی یک نفر را هم از گناه دور کنی ارزش دارد. دخترک خوش حال رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم خوش حال شدم. لااقل این بنده خدا برای دور نگه داشتن مردم از آتش نرفته حکومت اسلامی تاسیس کند. البته خدا نیاورد آن روز را. این ها هم پتانسیل تبدیل شدن به ا.ن را دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: شاید نوشته ی روی آن تابلو معلوم نباشد. این عکس را رفنم جلوتر با موبایل گرفتم. ببخش که کیفیت ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SqgdvJMD_-I/AAAAAAAAA8c/0TVPSQg9t8w/s1600-h/IMG00180-20090909-1211.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SqgdvJMD_-I/AAAAAAAAA8c/0TVPSQg9t8w/s200/IMG00180-20090909-1211.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379582450651627490" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1412022300138723170?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1412022300138723170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1412022300138723170&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1412022300138723170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1412022300138723170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='بالتی هی احسن'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SqgaYlcGAxI/AAAAAAAAA8U/_P5LDXxgi60/s72-c/IMG00179-20090909-1211.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4242202620835341702</id><published>2009-07-22T07:10:00.002-04:00</published><updated>2009-07-22T07:21:35.850-04:00</updated><title type='text'>چه رسمی داری ای دوره زمونه، که هر روزت یه جا عاشق کشونه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اسم هاشان را یک یک نوشته ام و شماره زده ام. یکی را زنگ می زنم، آن یکی را می روم می بینم. آن یکی را فقط به نامی دلخوشم. تمام که شد اسم را خط می زنم و باقی مانده اسامی را نگاه می کنم. تا تصمیم بگیرم فردا کدام یکیرا ببینم به صرفه است و زمان کمتری می گیرد و می توانم تا آخر سه هفته لیست را تمام کنم. &lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;تمام که بشود یعنی دیگر هیچ کسی نمانده است. یعنی دایره دوستان پر. یعنی علی مانده است و حوضش. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کتاب ها را یک یک نگاه می کنم. کدام را ببرم، کدام را نبرم، کدام را هدیه دهم. کدام را نگه دارم شاید روزی روزگاری آینده ای بود و برگشتی و کتابی و از نو کتاب خانه ای. مگر آخر سر چند تا را می توانم ببرم. دو چمدان دارم هر کدام با محتویاتش حداکثر سی و دو کیلو، باید همه زندگی را جمع کنم بریزم درونش و خانه به دوش شوم. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;تمام که بشود، چمدان ها که جمع بشود، لیست که خط خطی شده باشد، چاره ای نمی ماند برایم جز رفتن و رفتن. آن وقت است که رسماً مهاجرت (تو بخوان آوارگی) آغاز خواهد شد. آن وقت است که باید بروم و بمانم و باز به زندگی ادامه دهم. زندگی جدیدی را از صفر بسازم با دوستانی دیگر و جامعه ای دیگر.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;می گویند یکی دو سال اولش سخت است. بعدتر خودت هم در آینه، منِ قبلی را تشخیص نمی دهی. منِ قبلی ات خواهد مرد. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4242202620835341702?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4242202620835341702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4242202620835341702&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4242202620835341702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4242202620835341702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='چه رسمی داری ای دوره زمونه، که هر روزت یه جا عاشق کشونه'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1675032919704062190</id><published>2009-06-18T13:40:00.002-04:00</published><updated>2009-06-18T13:47:07.547-04:00</updated><title type='text'>دزد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sjp8LVcPvfI/AAAAAAAAAT0/CpknxYyiwWU/s1600-h/gladiator_In_Chains.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 131px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sjp8LVcPvfI/AAAAAAAAAT0/CpknxYyiwWU/s200/gladiator_In_Chains.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5348724041631907314" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آن قدر حقیر بود که نتوانست پادشاهی را از نو بسازد و خودش را به عنوان پادشاه، همان طور که هست بقبولاند. منصب را که دزدیده بود هیچ، می خواست تمام افتخارات دیگران را نیز داشته باشد. می خواست «مرد» را در یک نبرد نابرابر در برابر نگاه همه زمین بزند. نمی توانست ببیند همه استادیوم را که اسم مرد را فریاد می زنند. باور کن شنیدن نام مرد تنش را می لرزاند، آرامش نداشته اش را به هم می ریخت، خواب را از چشمانش می گرفت.  خنجر را قبل از شروع مسابقه در بدن مرد فرو کرد، خیالش می تواند افتخار مرد را هم بدزدد.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;رای بیشتر از «سید» به دست آوردی کافی ات نبود که سید بودنش را هم می خواهی تصاحب کنی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1675032919704062190?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1675032919704062190/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1675032919704062190&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1675032919704062190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1675032919704062190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html' title='دزد'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/Sjp8LVcPvfI/AAAAAAAAAT0/CpknxYyiwWU/s72-c/gladiator_In_Chains.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5179615397347128252</id><published>2009-06-13T05:53:00.003-04:00</published><updated>2009-06-13T06:11:19.760-04:00</updated><title type='text'>دستی از غیب برون آید و کاری بکند؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjN5vZ0UrdI/AAAAAAAAATc/wgggxJJ88qw/s1600-h/Glassy+Agancy.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 154px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjN5vZ0UrdI/AAAAAAAAATc/wgggxJJ88qw/s200/Glassy+Agancy.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5346751037910068690" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ماشین خط کشی دارد کار خودش را می کند. خیابان را داده اند آسفالت کرده اند. حالا دارند خط می کشند. انگار نه انگار جماعتی نمی توانند دیگر حتی نفس بکشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کاظم عباس را کول می گیرد که ببرد. حقه زده اند. ماشین و راننده گذاشته اند و کلیدش دست دیگران است. همه چیز می رود به یک تراژدی ضد نظام، ضد اخلاق و ضد انسان ختم شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوری از بالا می آید. هلی کوپتری می آید و همراهش کپی فاکسی است که سلحشور را پریشان می کند. سلحشور باور نمی کند. احمد کوهی داد می کشد سرش که دستخط آقاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن بچه موتوری ها دودشان دارد همه را خفه می کند. دست خط آقا نرسیده است هنوز؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5179615397347128252?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5179615397347128252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5179615397347128252&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5179615397347128252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5179615397347128252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html' title='دستی از غیب برون آید و کاری بکند؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjN5vZ0UrdI/AAAAAAAAATc/wgggxJJ88qw/s72-c/Glassy+Agancy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3872772727568221701</id><published>2009-06-12T07:59:00.003-04:00</published><updated>2009-06-12T08:14:06.629-04:00</updated><title type='text'>تاریخ انقضا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjJEqI6n_PI/AAAAAAAAATU/PB6IeFCMtXI/s1600-h/DSC00846.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 112px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjJEqI6n_PI/AAAAAAAAATU/PB6IeFCMtXI/s200/DSC00846.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5346411198380768498" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;رای سبزم را بر برگه ای سبز نوشتم و به صنوق انداختم. خانه که آمدم، قهوه را ریختم در قهوه جوش و شیر را در آوردم که در محفظه اش بریزم. روی جعبه شیر نوشته بود: تاریخ انقضا 88/03/22.&lt;br /&gt;چشم هایم را می بندم و خیال می کنم طرف تاریخ انقضایش فرا رسیده است. چه قدر خیال خوب است. خیال، خیال سبز.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3872772727568221701?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3872772727568221701/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3872772727568221701&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3872772727568221701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3872772727568221701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/06/blog-post_12.html' title='تاریخ انقضا'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SjJEqI6n_PI/AAAAAAAAATU/PB6IeFCMtXI/s72-c/DSC00846.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8170007170715400123</id><published>2009-06-08T06:44:00.003-04:00</published><updated>2009-06-08T06:56:29.422-04:00</updated><title type='text'>دردها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SizuVsxKyZI/AAAAAAAAATE/sLXIrDERvS0/s1600-h/4654_1159580303442_1045800982_483629_1771712_n.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 149px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SizuVsxKyZI/AAAAAAAAATE/sLXIrDERvS0/s200/4654_1159580303442_1045800982_483629_1771712_n.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344908914343987602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین مشت را که بر میز می کوبی&lt;br /&gt;همین انگشتِ کشیده را که به رخ شان می کشی&lt;br /&gt;همین طنین صدایی که دروغ گو می خواند شان&lt;br /&gt;همین گراف هایی که می ایستانی و نشان می دهی&lt;br /&gt;همین دردها، همین دردها&lt;br /&gt;همین رنج که می کشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8170007170715400123?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8170007170715400123/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8170007170715400123&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8170007170715400123'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8170007170715400123'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='دردها'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SizuVsxKyZI/AAAAAAAAATE/sLXIrDERvS0/s72-c/4654_1159580303442_1045800982_483629_1771712_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6411963960802110561</id><published>2009-05-25T06:09:00.003-04:00</published><updated>2009-05-25T06:15:26.520-04:00</updated><title type='text'>یوگی و دوستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0898266/"&gt;تئوری بیگ بنگ&lt;/a&gt; دیگر یک نظریه علمی نیست. روایتی است از زندگی من و دوستان آکادمیسینم. می بینم و با شلدون به وحدت می رسم و می خندم، به خودم و دوستانم. تو هم ببین ما را و به مان بخند. بخند و شاد باش. دلت هم برایمان سوخت نگو. ما از حس هم دردی و ترحم بدمان می آید، بگذار خیال کنیم بهترین زندگی را داریم. بگذار خیال کنیم آدم های مهم تری هستیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6411963960802110561?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6411963960802110561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6411963960802110561&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6411963960802110561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6411963960802110561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/05/blog-post_25.html' title='یوگی و دوستان'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3415852057148338557</id><published>2009-05-25T00:46:00.002-04:00</published><updated>2009-05-25T01:31:55.429-04:00</updated><title type='text'>چرا سبز شده ام؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من سبز نمی بندم تا به دیگرانی که نمی بندند خرده بگیرم. من سبز نمی بندم چون رنگ سیدی است که درخت ها نیز سبز هستند. من سبز نمی بندم تا فردای انتخابات که موسوی برنده میدان شد، آنها که سبز نبسته بودند را غیر خودی بدانم. اگر امروز سبز بر دستان من است تلاشی است برای ایجاد تغییر و حرکت به سمت تشکیل جامعه ای که در آن آدم ها تحمل هم را بیشتر داشته باشند. پس فردای انتخابات این سبز بستن را پتک نمی کنم که بر سر این و آن بکوبم، امروز هم پتکی در دست ندارم.&lt;br /&gt;من می دانم که این سبز بستن این روزها یک حربه انتخاباتی است. قرار نیست آدم ها را مرزبندی کند که شاید اشتراک من با خیلی از آن ها که سبز نمی بندند بیشتر از کسانی باشد که می بندند. برای منی که حرف هایم رسانه ای ندارند، برای منی که دوست دارم تغییری ایجاد کنم این سبز بستن فقط یک ابزار است. ابزاری که می تواند سوال ایجاد کند و آدم ها بپرسند چرا سبز؟ و من بتوانم توضیح دهم که سبز می بندم تا آن آدم های تمامیت خواه چهارسال دیگر همه ی اداره امور مملکت را به دست نگیرند، بخشی از آن را داشته باشند. سبز می بندم تا برای پیروزی آن نفری از بین این چهار نفر تلاش کنم که درک بیشتری از فرهنگ دارد و فرهنگ را می فهمد. کسی که هدفش زندگی با کرامت انسان ها باشد. اگر هم دوست داشت انقلاب را صادر کند، بگذارد برای بعد. لااقل هدف اولش این صدور باشد. انتظار زیادی از رئیس جمهور ندارم فقط بگذارد زندگی مان را بکنیم.&lt;br /&gt;فردا روز که موسوی برنده شد، من می روم پی کار و زندگی ام. این دست بند سبز را هم باز می کنم. پست و مقامی هم به من نمی رسد. امید دارم که آن روز بتوانم راحت تر در این سرزمین نفس بکشم. نبینم رئیس کشورم هر روز برای این و آن شاخ و شانه می کشد. نبینم رئیس کشورم دنبال دشمن می گردد و اگر نباشد ایجادش می کند. من می روم پی کار و زندگی ام، به کسی هم فخر نمی فروشم که من موثر بوده ام در این پیروزی. تو هم فردایش دستبندت را باز کن. بگذار آنها که سبز نبسته بودند هم در این پیروزی سهیم باشند. باور کن به نفع من و تو است اگر آن رفقای احمدی نژادی هم زندگی راحت را تجربه کنند. مسخره شان نکن، اذیت شان نکن، اجازه تجربه زندگی را به آنها هم بده. اگر به کرامت انسانی و هم زیستی مسالمت آمیز اعتقاد نداری، لااقل برای راحتی خودت هم که شده بگذار آنها هم راحت باشند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3415852057148338557?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3415852057148338557/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3415852057148338557&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3415852057148338557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3415852057148338557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='چرا سبز شده ام؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8824831748818173824</id><published>2009-04-26T02:15:00.002-04:00</published><updated>2009-04-26T02:21:06.139-04:00</updated><title type='text'>تو حیفی، نرو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من حیف نیستم. حیف، همه ی شما هستید که یکی یکی با زحمت پیدای تان کردم، دل بهتان بستم و حالا یا گذاشته اید رفته اید یا من باید بگذارمتان و بروم. حیف همه ی آن ربع قرن تجربه ی گل چین کردن رفیق بود که حالا باید از صفر شروع شود. حیف آن یاران قدیمی بودند که حالا فقط دل خوشم به یادگاری ازشان روی دیوار فیس بوک. حیف آن ویروس اعتقاد لعنتی است که فلانی و فلانی را که می توانستند رفقای جان باشند از من جدا کرد، کاری کرد که آدم های خوب زندگی ام کارهای بد بکنند. حیف شما بودی رفیق که حالا نیستی. حیف، حیف، حیف، حیف، حیف&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8824831748818173824?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8824831748818173824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8824831748818173824&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8824831748818173824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8824831748818173824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='تو حیفی، نرو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5459064306518872193</id><published>2009-03-15T16:21:00.002-04:00</published><updated>2009-03-15T16:24:04.551-04:00</updated><title type='text'>فروشگاه زنجیره ای یا بقالی ساده- مساله این است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باغ بزرگ را داده ام، جایش باغچه گرفته ام. این روزها تمام حواسم پی آن چند شاخه تره و ریحانی است که در باغچه می کارم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5459064306518872193?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5459064306518872193/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5459064306518872193&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5459064306518872193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5459064306518872193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='فروشگاه زنجیره ای یا بقالی ساده- مساله این است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5243348516527728245</id><published>2009-02-23T08:00:00.001-05:00</published><updated>2009-02-23T08:02:19.591-05:00</updated><title type='text'>لعنت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;لعنت به خاطره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5243348516527728245?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5243348516527728245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5243348516527728245&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5243348516527728245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5243348516527728245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/02/blog-post_23.html' title='لعنت'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6349206778302962070</id><published>2009-02-10T13:10:00.003-05:00</published><updated>2009-02-10T13:15:37.995-05:00</updated><title type='text'>دهه ات گذشته مربی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مادر بزرگ تلویزیون را نگاه می کند. بی مروت یک کلمه هم حرف نمی زند. تلویزیون سرودهای انقلابی می خواند و مادربزرگ همین طور زل می زند به صفحه. نمی دانم به علی اش فکر می کند، به جان و هزینه ای که کرده، یا ... نمی دانم.&lt;br /&gt;آقای صدا و سیمان، بس نیست دیگر؟ به خدا دهه اش گذشته است، تو را به خدا هر سال این ده روز باز آهنگ خمینی ای امام پخش نکن. من که نمی فهمم حال و هوای آن روزها را، فقط مادر بزرگ هوایی می شود، بگذار او هم فراموش کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6349206778302962070?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6349206778302962070/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6349206778302962070&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6349206778302962070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6349206778302962070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='دهه ات گذشته مربی!'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7430759900295638824</id><published>2009-01-03T01:12:00.004-05:00</published><updated>2009-01-03T01:53:11.796-05:00</updated><title type='text'>چرا؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حسامِ دوست داشتنی در آخرین پست از بلاگ خود مطلبی نوشته است که محمدِ عزیز نیز به آن ارجاعی داده و در همان حال و هوا قلمی زده است. قسمتی از هر کدام را این جا می گذارم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://saloot.persianblog.ir/post/629"&gt;«وقتی به این فکر می‏کنم که الان که من در کمال آرامش نشسته‏ام و از سر شکم‏سیری وبلاگ می‏نویسم و همزمان نه خیلی دورتر یک عده تا سر حد مرگ رنج می‏کشند و منتظرند تا نوبتشان برسد که به رفتگانشان بپیوندند، به شدت از عذاب می‏کشم. در عین حال خدا را شکر می‏کنم بابت اینکه وضع من آن‏گونه نیست. این‏جاست که خدا را به شدت شکر می‏کنم بابت اینکه در کشوری زندگی می‏کنم که بزرگترین دغدغه‏ام این است زندگی بهتری داشته باشم نه اینکه صبح که از خانه می‏روم بیرون شب زنده به خانه برگردم. خدا را شکر می‏کنم که موضوع بحث‏ها و سروکله زدنمان با دولتمردان و دیگر دوستان از برای این است که ایران بهتری &lt;em&gt;بسازیم&lt;/em&gt; نه اینکه با چنگ و دندان دو وجب خاکی که به اصطلاح وطنمان است را حفظ کنیم. و خدا را صد هزار بار شاکرم از این بابت که در کشوری زندگی می‏کنم که امنیت و آرامش دارد. و امیدوارم هرگز این نعمت را از ما دریغ نکند، هر چند که هر روز هزاران بار با غر زدن‏ها و غفلت از این نعماتش، عملا آن‏ها را ناشکری کنیم.»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://natouredasht.persianblog.ir/post/176"&gt;«&lt;span style="font-size: small;"&gt;ما درمیان تمامی کشورهای منطقه آشوب زده خاورمیانه و با توجه به آن میزان مرزآبی و موقعیت عجیب و غریب سیاسی مان، امن ترین و با ثبات ترین کشور منطقه هستیم. نام عربستان و کشور های گوگولی مگولی حاشیه خلیج فارس را بی خیال بشوید که به ضرب و زور دلارهای نفتی و خفقان دارند حکومت می کنند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ما در کشور امنی زندگی می کنیم و اگر کسی یادش باشد بیست سال پیش در این سرزمین جنگ هشت ساله تمام شد. که خیلی از رفقای روشنفکر من به شهدا و امام شهدا و خیلی چیزهای باقی مانده از آن نه تنها به دید یک پدیده عجیب و غریب و غیرعقلانی بلکه گاهی وقاحت را به حد می رسانند و به دیده تمسخر و شک و تردید به آن نگاه می کنند. خوب این دردناک است.&lt;/span&gt;»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. این را می گذارید به حساب جمهوری اسلامی؟ اشکالی ندارد. من زیاد خارج از ایران نبوده ام. یک بار مالزی رفته ام، دو سه سال پیش و دو سه باری امارات. بخواهی نخواهی مقایسه می کنم. نه که فکر کنی زرق و برق این کشورهای گوگولی چشمم را گرفت. پیرتر از این هستم این قدر زود دل ببازم. نشان به آن نشان که حالم از آن اماراتی لعنتی به هم می خورد و حاضر نیستم دیگر پایم را آنجا بگذارم حتی اگر برای دیدن حبیبم باشد، چند بار دعوت کرده باشد خوب است؟ اما داستان مالزی فرق دارد. مالزی چیزی دارد که ما نداریم و تا وقتی آقایان بر این منوال فکر کنند نخواهیم داشت. مالزی پیشرفته است، اما این مهم نیست. مالزی آرام است، آدم هایش آرام آرام زندگی می کنند. خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. اما چرا با زیمبابوه و فلسطین جنگ زده مقایسه می کنیم؟ یعنی اوضاع آن قدر خراب شده است که برای دلداری خودمان بگوییم اوضاع ما آن قدر بد نشده است؟ یادم نمی رود کلاس پنجم دبستان بودیم. درس نمی خواندم، مشق نمی نوشتم. بین هفتاد دانش آموزمدرسه شدم نفر سی ام. آقای نیکخواهی داشتیم. صدایم کرد و لیست را نشانم داد. دست روی اسم من گذاشت و نفر بالایی و پائینی لیست را نشانم داد. گفت یعنی علی محبی باید در حد فلانی و فلانی باشد؟ مهم این نیست که ما الان نفرآخر نیستیم، مهم این است که آن جایی که باید باشیم نیستیم. نمی خواهم مقایسه کنم. خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است. دست خودم نیست، میشنوم دیگر و مقایسه می کنم. در این مملکت روزی روزگاری پرویز ناتل خانلری وزیر فرهنگ بوده است و امروز حسین صفار هرندی. اسم این را می شود گذاشت پیشرفت؟ روزی رئیس دانشگاهی که من در آن درس می خوانم دکتر سیاسی بوده است و امروز فرهاد رهبر که داده است در دانشگاهِ مادر گیت نصب کرده اند. اگر بتواند می دهد یکی دو دست لباس فرم برای هر کدام مان بدوزند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقای حسام! آقای محمد! باور کنید من هم آرزو دارم که فردا روز از خواب بیدار شوم و بگویند همه ی این ها خواب بوده است. کشور گل و بلبل است و لازم نیست جایی بروی. بعد بروم آی.پی.ام دکترایم را شروع کنم. اما چه کارکنم؟ با اساتید آی.پی.ام که صحبت می کنی آن قدر سرخورده اند که می گویند اگر امکانش را داری و می توانی بروی شک نکن. برو که اینجا چیزی نمی شوی. می گویند اگر می توانی دو تا مدرک دکترا هم بگیر که به این هوا دو روزی دورتر از این اوضاع باشی شاید این روزهای حرام بگذرد. من که از خدایم هست بمانم و همین جا درس بخوانم. اما چه کار کنم که آن دانشجوی دکترای مهندسی پزشکی، می خواهد برود انصراف بدهد، سربازی برود و برود. استاد راهنمایش هم می گوید کار خوبی می کنی، اینجا چیزی نمی شوی، برو. به چه امید بمانم.&lt;br /&gt;من هم دوست دارم بروم اینجا در یک شرکتی کار کنم و پول در بیاورم. اما چه کار کنم با فلان دوستم که شرکتی دارد مشورت می کنم، می گوید اول تاآخرش دردسر است. مگر بیماری می خواهی کار کنی؟ و برایم می گوید که بزرگترین مشکل شرکتش این است که هر مهدس کاردرستی را آورده است شرکت، کار و حقوق دستش داده است الان دارد جمع می کند می رود.  راست هم می گوید، می خواهد با افزایش حقوق و بهتر کردن شرایط کار شرکت نگه شان دارد اما نمی تواند بیرون شرکت شان را که تغییر دهد. از در شرکت که بیرون می روند، اگر خانم باشند به مانتویی چیزی شان گیر می دهند و اگر آقا باشند هزار و یک درگیری دیگر دارند.&lt;br /&gt;من که از خدایم هست بمانم و همین جا درس بخوانم. کجا برای من بهتر از اینجاست؟ چه چیز ندارم که همه چیز دارم و می دانم اگر هر جا بروم چنین موقعیتی نخواهم داشت. اما چرا دارم تلاش می کنم بروم؟ خوب من هم قبول دارم . وضع ما الان از زیمبابوه و عراق و افغانستان بهتر است.&lt;br /&gt;محمد عزیزم. وقاحت از نسل ما نیست. وقاحت را کسانی دیگر دارند. تو که می شناسی شان این ها را. وقاحت را آن آقایی دارد که مدرک دکترای تقلبی می گیرد، یک کشور را بازی می دهد، سر کلاس دانشجویانش را سرزنش می کند که ما در آکسفورد مثل شما که درس نمی خواندیم شما چه دانشجویان تنبلی هستید و فلان و فلان. بعد هم می گوید که این قضایا نقص توحید مرا کامل کرد و روضه می خواند که نمی دانم زنم برای من می ماند یا نه. بعد هم برای محکم کاری از خاطرات جنگ و شیمیایی می کوید و معامله ای که با خدا کرده است. سوار تاکسی شده بودم که از امیرآباد بروم پردیس مرکزی. پلیس جلوی تاکسی را گرفت که طرح نداری و خواست جریمه اش کند. راننده گفت نامه دارم و نامه را در آورد. خواست دست پلیس بدهد که دیدمش. نامه ای بود که گواهی می داد ایشان جانباز هستند و اجازه تردد در منطقه طرح ترافیک دارند. فهمیدم پایش مصنوعی است. لطف عظیمی که آقایان به او کرده اند این است که اجازه داده اند با ماشین وارد منطقه ی پر دود و گند مرکز شهر شود و مسافرکشی کند با ماشین خودش. دو دانشجو نشسته بودند عقب ماشین و نگران کلاس انقلاب اسلامی شان بودند که داشت دیر می شد و سر آرام رفتن این آقای راننده حرص می خوردند. اتفاقاً قیافه شان بسیجی هم می زد. من که جلو نشسته بودم حسرت را در نگاه این آقای راننده می دیدم. انقلاب زنده باید بنشیند پشت تاکسی با پای مصنوعی مسافرکشی کند و فلان درس خوانده ی امام صادق بیاید ریشه های انقلاب اسلامی در دانشگاه درس بدهد و حقوق دولت بگیرد. وقاحت را نسل ما دارند محمد جان؟&lt;br /&gt;بگذریم، دوست تان دارم. هر دو تان را. بس که لطیف و دوست داشتنی و با انصاف هستید. ای کاش بتوانیم با هم زیر سقف یک کشور زندگی کنیم و روز به روز پیشرفت و شاد باشیم. ای کاش بشود. ای کاش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7430759900295638824?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7430759900295638824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7430759900295638824&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7430759900295638824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7430759900295638824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='چرا؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2890033699884568381</id><published>2008-12-19T23:45:00.002-05:00</published><updated>2008-12-19T23:53:48.294-05:00</updated><title type='text'>سه شنبه، چرا این همه فاصله؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SUx6OQIL7XI/AAAAAAAAAGI/SA_Z7f6uucM/s1600-h/120px-Angle_Symbol.svg.png"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 120px; height: 121px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SUx6OQIL7XI/AAAAAAAAAGI/SA_Z7f6uucM/s200/120px-Angle_Symbol.svg.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5281730848264809842" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زود غریبه می شویم. هم را که می بینیم حرفی نداریم بگوئیم. با آب و تاب از چیزهایی تعریف می کنی که روزی، روزگاری برایم هیجان داشت و الان از کنارش راحت می گذرم. زاویه بین مان ثابت است، مشکل این است که هر دو پیش می رویم و لحظه لحظه این فاصله بیشتر می شود. می آیی زمین و زمان را نگه داریم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2890033699884568381?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2890033699884568381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2890033699884568381&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2890033699884568381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2890033699884568381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html' title='سه شنبه، چرا این همه فاصله؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SUx6OQIL7XI/AAAAAAAAAGI/SA_Z7f6uucM/s72-c/120px-Angle_Symbol.svg.png' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5453733929348254126</id><published>2008-12-17T05:09:00.002-05:00</published><updated>2008-12-17T05:30:58.766-05:00</updated><title type='text'>شعرهایی که در کوچه می دوند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در سنگری بی نام جسدی گریه می کند&lt;br /&gt;در دستش نامه ای برای بچه هایش&lt;br /&gt;در دست دیگرش&lt;br /&gt;    عکس سید الرئیس لبخند می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;چند روز پیش رفته بودم حوزه، موسی بیدجِ عزیز را دیدم. کتابش را «به رسم یادگار» برایم امضا کرد و کمی، کمی از دردهایش را برایم گفت.  دردهایش مثل بچه ها در کوچه می دوند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5453733929348254126?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5453733929348254126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5453733929348254126&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5453733929348254126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5453733929348254126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/12/blog-post_17.html' title='شعرهایی که در کوچه می دوند'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5707414191107350841</id><published>2008-12-09T04:03:00.001-05:00</published><updated>2008-12-09T04:04:41.434-05:00</updated><title type='text'>بازگشت همه به سوی اونیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سایت ها در دانشگاه تهران از دیشب ساعت 7 به بعد کم کم رفع فیلتر شدند. یعتی آقایان این قدر از شانزده آذر می ترسیدند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5707414191107350841?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5707414191107350841/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5707414191107350841&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5707414191107350841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5707414191107350841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title='بازگشت همه به سوی اونیست'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4016816808061753760</id><published>2008-12-06T14:38:00.002-05:00</published><updated>2008-12-06T14:50:08.625-05:00</updated><title type='text'>دنیا عوض شده است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;لعنتی. مگر همین هفته ی قبل نبود که حسام زنگ زد و برای عروسی اش دعوت کرد؟ خودم اصرارش کردم که کارت نیاورد و این روزها به کار و بارهایش برسید. گفتم کارت لازم ندارم که، با کله می آیم. چند بار هم روی این با کله آمدن تاکید کردم؟ امروز کارهایم را در آزمایشگاه زودتر تعطیل کردم. ساعت هشت خانه بودم. ریش هایم را زدم، حمام رفتم، موهایم را خشک کردم. کت و شلوار پوشیدم و عطر زدم. خندان خندان از خانه زدم بیرون. در باشگاه که رسیدم دیدم در را بسته اند. آدرس را درست آمده بودم.رفتم دم در از سربازی که آنجا بود پرسیدم. گفت از عروسی خبری نیست. گفتم اشتباه می کنی، امشب عروسی آقای فلان است. گفت تیمسار فلان را می گویی؟ آنها که هفته ی پیش بودند. گفتم نمی فهمی آقا جان، من می گویم امروز بوده است. برو بپرس. می رویم دفترش را نشان می دهد. می بینم که یک هفته عقب هستم.&lt;br /&gt;زنگ می زنم. حسام بر می دارد. نمی دانم چه بگویم. می گویم که دم در تالار ایستاده ام و اینجا خبری نیست. می گوید کجای کاری، ما رفته ایم ماه عسل مان و برگشته ایم. دعوت می زند بروم خانه شان. می روم، با گل هم می روم تا روی گلش را ببوسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا این قدر فاصله؟ دیگر مختصات را نمی شناسم. حسام با سالروز ازدواج امیرالمومنین و فاطمه زهرا آدرس زمانی داده بود و من اصلاً نفهمیدم این روز کی آمده و کی رفته است. ندیده ام جشن های بزرگ داشت این روز را. ندیده ام، ندیده ام. این قدر از دستگاه مختصات خارج شده ام که نفهمیدم امشب، شب شهادت است و کسی عروسی نمی گیرد. چرا این همه فاصله؟ انگار دیگر پاهایم روی این زمین نیستند. انگار. انگار.انگار.انگار.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4016816808061753760?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4016816808061753760/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4016816808061753760&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4016816808061753760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4016816808061753760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/12/blog-post_06.html' title='دنیا عوض شده است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2882784856309660130</id><published>2008-12-04T01:05:00.002-05:00</published><updated>2008-12-04T01:11:38.081-05:00</updated><title type='text'>آقایون تکبیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیروز در دانشگاه تهران سایت فیس بوک فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران سایت یوتیوب فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران سایت  دانشگاه ام.آی.تی فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران سایت رپیدشر فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران سایت موسسه تکنولوژی کالیفرنیا فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران هر سایتی که راهنمایی برای نوشتن رزومه و اس.اُ.پی بهتر بود، فیلتر شد.&lt;br /&gt;دیروز در دانشگاه تهران بسیاری از صفحات شخصی اساتید دانشگاه های آمریکایی فیلتر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز دیگر قرار است این بچه ها مدارک شان را بفرستند. چند ماه دیگر هم می روند. آقایون فکری برای خود کنند. سایت ام.آی.تی را بستی، فکر می کنی تمام است؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2882784856309660130?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2882784856309660130/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2882784856309660130&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2882784856309660130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2882784856309660130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='آقایون تکبیر'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2334598197258806466</id><published>2008-11-19T12:29:00.002-05:00</published><updated>2008-11-19T12:33:24.858-05:00</updated><title type='text'>جز قلب تیره نشد هیچ حاصل و هنوز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- فکر می کنی حالا که دانشمندان علوم اعصاب شناخت فهمیده اند که دوست داشتن و خوب بودن و بد بودن و اینها ربطی به دل و قلب ندارد، برویم بگردیم در کتاب های ادبیات جای دل و قلب، مغز بگذاریم؟&lt;br /&gt;- یعنی مولوی و حافظ را هم عوض کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2334598197258806466?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2334598197258806466/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2334598197258806466&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2334598197258806466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2334598197258806466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/11/blog-post_19.html' title='جز قلب تیره نشد هیچ حاصل و هنوز'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6299622027227811695</id><published>2008-11-05T10:44:00.003-05:00</published><updated>2008-11-05T10:49:39.520-05:00</updated><title type='text'>نه به انتظار یاری</title><content type='html'>همراهم را خاموش کردم. زنگ خور زیادی داشت. یک خط ایرانسل خریدم که یک ماهی برایم کار کرد. بعد از یکماه دوباره روشنش کردم. زنگ خورش کم شده بود. آن روز فکر کردم کم شدن زنگ خور هم نعمتی است.&lt;br /&gt;می دانم با این کارها چیزی عوض نمیشود. اما نمی دانم چرا دوست دارم دوباره خاموشش کنم تا شاید زنگ خور دوباره برگردد. حتی اگر فلانی و فلانی باشند. می دانم بی فایده است، جک هم بی خود داشت هر هفته با هواپیما سفر می کرد تا شاید هواپیما سقوط کند و برگردد به جزیره. نمی شود، نمی شود آقا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6299622027227811695?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6299622027227811695/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6299622027227811695&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6299622027227811695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6299622027227811695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='نه به انتظار یاری'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3968410571445015227</id><published>2008-10-31T00:37:00.001-04:00</published><updated>2008-10-31T00:44:35.357-04:00</updated><title type='text'>دوست هایم</title><content type='html'>دیگر نمی بینم شان. ولی می دانم که آنجا هستند و همین برایم غنیمت است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3968410571445015227?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3968410571445015227/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3968410571445015227&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3968410571445015227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3968410571445015227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_31.html' title='دوست هایم'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7790584659550950167</id><published>2008-10-24T14:07:00.003-04:00</published><updated>2008-10-24T14:29:15.297-04:00</updated><title type='text'>و دل کندن...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من که ندیده ام اما چیزهایی شنیده ام از شب های عملیات! حاضران و ناظرانی هستند که می گویند -به قول خودشان- آنها که رفتنی بودند، شب های عملیات نوربالا می زدند. می گویند انگار آماده ی سفرمی شدند. رفتارشان دیگر به آدم هایی که ماندنی هستند شبیه نبود. می گویند دیگر.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://tackderakhtreloaded.persianblog.ir/post/99"&gt;بهمن&lt;/a&gt; نوشته است. با درد هم نوشته است. راست می گوید.آن روز نشسته بودیم و &lt;a href="http://reset.blogfa.com/"&gt;علی&lt;/a&gt; داشت بهمان درس می داد. غلط نکنم بحث بر سر اسیدهای آمینه بود وپروتئین های مختلفی که از آنها ساخته می شودکه علی خواست از زبان مثال بزند. گفت الفبا فقط 26 حرف است، اما می بینید چند کلمه و چند کتاب با همین 26 حرف می نویسند. بحث را گم کردیم. همه حواس مان رفت به علی که 32 را با 26 جا به جا کرد. علی رفتنی بود!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تا امروز برای خودم خیال می کردم رفتنی در کار نیست. آن روز که رفتم تافل دادم، خیال می کردم خراب کرده ام. خیالم راحت بود که با این نمره تافل جایی راهم نمی دهند. دل خوش کردم به آزمون بعدی. نمره ام آمد و همه ی آستانه ها را رد کرد. میل بازی با اساتید را شروع کردم. امروز که جوابی نسبتاً قطعی گرفتم واستاد امیدی داد به پذیرفتنم، کم کم حس رفتن پیدا کردم. حس می کنم انگار این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. انگار داریم می رویم. دیگر خیلی مهم هم نیست فردا صبح جی.آر.ای را چه کار کنم. راه ها دارند برایمان باز می شوند انگار. حالا روزها که می گذرد حس می کنم هر لحظه امکانش دارد بیشتر می شود، هر لحظه نماندنم محتمل تر می شود و به قول محمد حسین جعفریان: « و حالا که به بالا نزدیک و نزدیک تر می شوم، حس پریدن از آن بالا و برگشتن همان پائین -صفر درجه بالای گه، به قول رومن گاری- اذیتم می کن». من جدی جدی می خواهم بروم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بهمن جان، باید رفت. باید رفت. کجا؟ باور کن نمی دانم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7790584659550950167?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7790584659550950167/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7790584659550950167&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7790584659550950167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7790584659550950167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_24.html' title='و دل کندن...'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8274438035633392907</id><published>2008-10-19T06:41:00.009-04:00</published><updated>2008-10-19T07:28:37.855-04:00</updated><title type='text'>لنا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SPsZSCLaouI/AAAAAAAAAEc/eXLrQ2TgW6I/s1600-h/visit.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SPsScvhdHJI/AAAAAAAAAEE/X3hKxb0TM_I/s1600-h/len_std.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258817274887609490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SPsScvhdHJI/AAAAAAAAAEE/X3hKxb0TM_I/s200/len_std.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اگر کسی مثل من، حداقلی از پردازش تصویر خوانده باشد دست کم با تصویر لنا آشنا است. کافی است فصل ششم کتاب گونزالز را باز کند. کسی هم که ندیده است می تواند این گوشه زیارت کند.&lt;br /&gt;دیروز داشتم مقاله ای می خواندم در رابطه با کاربرد الگوریتم کلونی مورچگان در پردازش تصاویر پزشکی. مقاله در شماره اخیر یکی از نشریات الزویر چاپ شده بود. نویسندگان الگوریتم را شرح داده بودند و قبل از اعمال الگوریتم بر یک تصویر پزشکی، نمونه ای از قوت روش پیشنهاد شده شان در بخش بندی تصویر لنا (همین سرکار علیه) نشان داده بودند. آن قدر وقت داشتم که بروم ته و توی قضیه را در بیاورم که این خانم کیست و چرا این تصویر این قدر محبوب شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این تصویر مربوط به خانم لنا سودربرگ، مدل مجله ی «پلی بوی» است. این عکس برشی از تصویری است که در سال 1972 به عنوان عکس بزرگ تا شونده ی وسط مجله (سنتر فولد) چاپ شده است. اما راه یافتن آن به نشریات معتبر علمی و انتخابش به عنوان استانداردی برای سنجش کیفیت عملکرد الگوریتم های مختلفی سری دیگر دارد. در ماه جولای سال 1973، الکساندر ساوچاک، استادیار مهندسی برق در انستیتوی پردازش سیگنال و تصویر دانشگاه یو.اس.سی به همراه یکی از دانشجویان دکترای خود مشغول تهیه کردن مقاله ای برای شرکت در یک کنفرانس بودند و نیاز به تصویری داشتند که محدوده دینامیکی خروجی مناسبی داشته باشد و ترجیحاً از صورت انسان باشد. این دو نفر عکس های زیادی را امتحان کردند اما هیچ کدام مناسب نبودند. این طور که افسانه ها نقل کرده اند، انگار در همین گیر و دار یکی از دوستان آنها داخل آزمایشگاه می شود که همراه خود شماره ای از مجله ی پلی بوی را داشته است. آقای دکتر و دستیارش مجله را از او می گیرند و عکس سنتر فولدش را اسکن می کنند. برای پوشاندن برهنگی تصویر و بر حسب نیازشان قطعه ای 512 در 512 از تصویر را جدا می کنند و در مقاله استفاده می کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;این عکس محبوب و مطرح می شود. بقیه هم از این عکس برای سنجش عملکرد الگوریتم های شان استفاده می کنند. گونزالز هم در کتابش این عکس را استفاده می کند. استاد ما هم در ترم گذشته در پاورپوینت هایش از این تصویر استفاده کرد. استاد دو ترم قبل مان هم که از ما خواسته بود الگوریتم دموزائیک کردن را پیاده سازی کنیم، همین تصویر را به عنوان مرجع مقایسه در اختیارمان قرار داد. دو گروه به استفاده از این تصویر اعتراض کرده اند. اول کسانی که فکر می کرده اند استفاده از -حتی یک برش- تصویر برهنه کامل یک مدل «پلی بوی» زیبنده ی مقالات علمی نمی باشد و گروه دوم مسئولین «پلی بوی» بوده اند که دنبال کپی رایت عکس بودند و نسبت به استفاده رایگان آن اعتراض داشتند. انگار در سال های اخیر «پلی بوی» اعلام کرده است که حق استفاده از این عکس را وقف علم کرده است و عطایش را به لقایش بخشیده است. شاید هم چاره ای جز این نداشته است و روغن ریخته را نذر امام زاده کرده است.&lt;br /&gt;سال 1997 در پنجاهمین سالگرد کنفرانس «آس.ای اند تی» که در بوستون برگزار شد، از لنا دعوت شد تا به عنوان عضو مهمان در کنفرانس شرکت کند. پیشرفت هایی که در عرصه ی پردازش تصویر در این مدت رخ داده بود و در همه ی آنها از عکس او به عنوان نمونه استفاده شده بود به او نشان داده شد. دوست داشتم آنجا می بودم می دیدم حس و حالش را. دلم گرفت. گذشت زمان چه کارها که نمی کند. دختر به آن زیبایی را می بینی &lt;a href="http://www.cs.cmu.edu/~chuck/lennapg/lenna_visit.html"&gt;چه طور&lt;/a&gt; شکانده است؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;***&lt;br /&gt;پند اخلاقی: به داشتن دوستانی که وقتی به آزمایشگاه شما می آیند چنین مجلاتی به دست دارند، افتخار کنید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن: عکس کامل را می توانید در &lt;a href="http://www.lenna.org/full/len_full.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; مشاهده کنید. اگر بخواهم کاملاً ادای آمریکایی در بیاورم باید قبل تر توضیح بدهم که این لینک راهنمایی به سوی تصاویری است که در آن برهنگی موجود است. با علم به این قضیه اگر خواستید کلیک کنید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8274438035633392907?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8274438035633392907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8274438035633392907&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8274438035633392907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8274438035633392907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_19.html' title='لنا'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SPsScvhdHJI/AAAAAAAAAEE/X3hKxb0TM_I/s72-c/len_std.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7118672457127839509</id><published>2008-10-13T13:58:00.002-04:00</published><updated>2008-10-13T14:07:00.632-04:00</updated><title type='text'>معنای متن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز من در یک اتفاق کاملاً اتفاقی کتاب «معنای متن» نصر حامد ابوزید را در یک کتاب فروشی پیدا کردم. انگار تجدید چاپ شده است با حروف چینی جدید. اگر خیال می کنید که قرار است تا پنج سال آینده دوباره اجازه ی تجدید چاپ پیدا نکند و شما در طی این پنج سال علاقمند به کتاب شوید، پس بشتابید، زود است که تخمش را ملخ بخورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;راستی کتاب فروشی ققنوس، انتهای بازارچه کتاب امروز عصر ساعت یک ربع به پنج هنوز دو نسخه برایش باقی مانده بود و خودش فکر می کرد به زودی این دو نسخه هم تمام خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7118672457127839509?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7118672457127839509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7118672457127839509&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7118672457127839509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7118672457127839509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_13.html' title='معنای متن'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2562266531872045470</id><published>2008-10-11T01:32:00.002-04:00</published><updated>2008-10-11T02:05:25.561-04:00</updated><title type='text'>جانِ سگ</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;این سوسک های بزرگ سیاه را یادت هست؟ ما بهشان می گفتیم سگ جان. لا مصب ها توی سرشان می زدی، بلند می شدند و فرار می کردند. له می شدند، بلند می شدند و باز می رفتند. نه انگار که ضربه ای، دردی، لگدی، فشاری بوده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خیال می کردم ما آدم ها سگ جان نیستیم. خیال می کردم نمی توانیم فشارها را تحمل کنیم و بلند شویم. اما انگار بازی دیگری است. دوستانی د اشتم که روزی روزگاری، خیال می کردم نبودن مان با هم دیوانه مان می کند. حالا نیستند و نبودشان سخت است ولی کشنده نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آن روز که با نسیم پشت شیشه ها خداحافظی کردیم و رفت، خیال می کردیم زود بر می گردد. ماه اول می گفت خیال می کنم آمده ام مهمانی اینجا، زود بر می گردم باز هم برویم گردش. نیامد و نیامد. زندگی دارد می گذرد. گه گاهی خطی، عکسی، شکلکی رد و بدل می کنیم و زندگی می گذرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از شریف که بیرون آمدم، خوش حال بودم که آمده ام فنی تهران. قرار نبود دیگر در و دیوار آن دانشگاه را ببینم و امیر و سیاوش و سهیل و رضا ومحمد و حمید و حامد و... نباشند. خیال می کردم نمی توانم دیگر پایم را آنجا بگذارم. چند وقت پیش که برای کاری سه چهار روز در شریف بودم، دیدم آن قدرها هم سخت نیست. می گذرد دیگر. حتی تاب آوردم که تنهایی نهار هم بخورم. رفتم دفتر نقطه. خیال می کردم اگر بروم و چند تا بچه ی ورودی جدید را ببینم و از آن کرگدن های قدیمی خبری نباشد، دیوانه می شوم. رفتم، نبودند، دور زدم و آمدم بیرون.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آن یکی دوستم. سیاوش را می گویم که اینجا هست و نیست. زمانی حس می کردم که تا آخر با هم خواهیم ماند. چند شب را تا صبح با هم گذراندیم و درس خواندیم و نخواندیم؟ خارج از شهر زدیم درس بخوانیم، خواندیم و لذت بردیم و گذشت. حالا کو؟ گه گاهی زنگی، قربان صدقه ای و وعده ای به دیداری که چند سال است محقق نشده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند بار با ابراهیم لاریجانی قرار استخر گذاشتیم ونرفتیم؟ حتماً باید شماره ای عجیب و غریب روی موبایلم بیفتد، بردارم و بفهمم از ولز زنگ می زند؟ و دل ببندم به راهی برای ارتباطی مجازی از فیس بوک؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یاران قدیمی، یکی یکی می روند و ازشان عکسی، خاطره ای، نگاهی، لبخندی، اشکی باقی می ماند. «جان لاکِ» کچل اگر بود می گفت که این سرنوشتی است که جزیره ما را به آن فرا می خواند. جزیره را هستم، اما سرنوشت کلمه ای است گنده تر از دهان من. انگار این روال عالم است. دوستان می روند، ما خیال می کنیم نمی توانیم بی آن ها نفس بکشیم. سخت می گذرانیم و می گذرد. دوباره بلاگ می نویسیم. فیس بوک می رویم برای همدیگر کامنت می گذاریم. آیس پک را بی آنها دوباره مزه مزه می کنیم، از گلو پائین می رود و نمی رود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نه، انگار ما داریم بزرگ می شویم و زندگی سگی راه خودش را می رود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2562266531872045470?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2562266531872045470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2562266531872045470&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2562266531872045470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2562266531872045470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_11.html' title='جانِ سگ'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6796635123653954830</id><published>2008-10-07T05:29:00.019-04:00</published><updated>2008-10-07T15:06:21.343-04:00</updated><title type='text'>بهتر از این هم می شه؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOuuzTx7ITI/AAAAAAAAADI/OTR8Pg3r7OM/s1600-h/Caro%2520Lucas.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5254485586764046642" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOuuzTx7ITI/AAAAAAAAADI/OTR8Pg3r7OM/s320/Caro%2520Lucas.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;یعنی می شه اوضاع از این بهتر هم باشه در ایران؟ بین این همه خبر بد، بین این همه فشار و اعصاب خردی، می شه جایی وجود داشته باشه که بودن درش لذت بخش باشه؟ برای من شد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این ترم دو تا درس بیشتر ندارم. هر کدام از آن یکی بهتر. استاداش -هرچقدر دو در- واقعاً از درس دادنشان لذت می برند. آن قدر با ذوق و شوق حرف می زنند که انگار همه ی این ها را خودشان همین دیروز کشف کرده اند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;شناسایی الگو را دکتر اعرابی می گوید. از تصمیم گیری بیزی که حرف می زند آن قدر ذوق دارد که همه را به وجد می آورد . آن قدر که امسال حاضر شدم برای مرتبه ی دوم کلاس هایش را شرکت کنم. خیال می کردم شرکت کردن بار دوم خسته کننده خواهد بود ولی نبود. درس دادن دکتر عوض شده بود. انگار در فاصله ی این یک سال کلی مطلب جدید یاد گرفته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از اعرابی هم که بگذریم از«گارو لوکاس*» نمی شود.  اگر بخواهم از جذابیت هایش بگویم باید تک تک حرف هایش را مکتوب کنم. می توانی تصور کنی استادی که مهندسی خوانده باشد و بر مهندسی سوار باشد، زیست شناسی را فهمیده باشد، فلسفه بلد باشد، از زبان شناسی حرف بزند، با ادبیات مذهبی آشنا باشد،دائم بخندد، چقدر می تواند دانشجویش را ارضا کند؟ &lt;/div&gt;&lt;div&gt;جلسه ی اول گفت که درس من امتحان ندارد. اعتقاد داشت که قرار نیست در کلاس دانش منتقل شود که میزان این انتقال بعدتر با امتحان سنجیده شود. می گفت دوست دارم کلاس من فرصتی باشد برای خلق دانش در شما. برای همین هم انتظار دارد در پایان درس، دانشجویانش با استفاده از مباحث درس یک مساله ی واقعی را حل کنند. نمره هم بر حسب همین تعیین می شود. گفت و نشان هم داده است که اصلاٌ ترسی ندارد از این که همه ی کلاس نمره ی بیست بگیرند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;کتابی برای درس معرفی نکرد چون اعتقاد داشت کتاب ها اولاً قدیمی هستند و ثانیاً معمولاً حاصل تلاش یک نفر هستند. می گفت کتاب باید الکترونیک باشد، نه به شکل ای-بوک های امروز که فقط نسخه ای اسکن شده از کتاب ها هستند. می گفت دیگر امروز کتابی که هایپرلینک نداشته باشد مانند کامپیوتری است که به اینترنت متصل نباشد و وعده داد که در یکی دو سال آینده کتاب ها به این شکل در خواهند آمد. اعتقاد داشت که حتی مقالات تازه منتشر شده هم قدیمی هستند. چون اولاً حدود یک سال در صف انتشار مانده اند و ثانیاً روند تولید آنها چند سال طول کشیده است. مقاله ای که امروز چاپ می شود، نتیجه ی دانش و ابتکار چهار پنج سال قبل یک گروه محقق بوده است. راه جایگزینش شرکت در کنفرانس های علمی بود چون در آنجا آدم ها کارهایی را معرفی می کنند که قرار است در چند سال آینده انجام دهند و این طریق بهتری برای به روز ماندن است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگر همین طور ادامه دهم باید بنویسم و بنویسم. اگر کسی مایل بود خودش بیاید دست اول بشنود: یک شنبه و سه شنبه ها صبح- ساعت هشت تا نه و نیم. امیرآباد شمالی-پردیس دانشکده های فنی-دانشکده مهندسی برق و کامپیوتر-کلاس شماره نه- ورود برای عموم آزاد است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div&gt;* رافی گفت که در ارمنی به کارو می گویند گارو.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6796635123653954830?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6796635123653954830/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6796635123653954830&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6796635123653954830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6796635123653954830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post_07.html' title='بهتر از این هم می شه؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOuuzTx7ITI/AAAAAAAAADI/OTR8Pg3r7OM/s72-c/Caro%2520Lucas.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-6685828660168741938</id><published>2008-10-05T14:03:00.004-04:00</published><updated>2008-10-05T14:15:03.809-04:00</updated><title type='text'>شما به روح اعتقاد داری؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOkCSUuSuoI/AAAAAAAAADA/pFIkfnLQI9U/s1600-h/Ali+(1).jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5253732954128169602" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOkCSUuSuoI/AAAAAAAAADA/pFIkfnLQI9U/s320/Ali+(1).jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دو سالی می شد که خبری ازش نداشتم. نمی دانم معلمم بوده یا دوستم. دبیرستان که بودم دو سه جلسه ای سر کلاسی که درس می داد نشستم. دور بودیم از هم، اما خیلی نزدیک بود. دیشب داشتم یک فولدر از عکس های قدیمی را نگاه می کردم. دیدمش. ایستاده بودیم، صفحه ی لپ تاپی را نگاه می کردیم و عکسی که اگر غلط نکنم امیرعلی ازمان گرفت. بعدتر دیگر ندیدمش. همان موقع دلم برایش تنگ شد. آن نت بالا سمت راست همان وقت گوشه ی عکس نشست. حالا دیگر نسخه ی اصلی تصویر را ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ندیدمش تا شب عروسی اش. باز هم ندیدمش تا دو سال پیش که در پارسه صدایش را شنیدم از کلاسی بیرون می آمد. رفتم پشت در کلاس ایستادم و زل زدم بهش. دید و بیرون آمد. بغل کشیدیم هم را. کلاسش ده دقیقه ای تعطیل شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیگر ندیدمش تا دیشب. امروز اس.ام.اس زد - بعد از دو سال- که دلش هوایم را کرده است. انگار نه انگار من دیشب هوایش کرده بودم. دوست دارم شده نیم ساعت ببینمش. یعنی می شود؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن: شما به روح اعتقاد داری؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-6685828660168741938?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/6685828660168741938/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=6685828660168741938&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6685828660168741938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/6685828660168741938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='شما به روح اعتقاد داری؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOkCSUuSuoI/AAAAAAAAADA/pFIkfnLQI9U/s72-c/Ali+(1).jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7137614604960479277</id><published>2008-09-30T09:46:00.002-04:00</published><updated>2008-09-30T09:47:39.302-04:00</updated><title type='text'>شباهت</title><content type='html'>کسی تا به حال به شباهت «حوری» و "whore" فکر کرده است؟ من امروز فهمیدم و ذوق کردم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7137614604960479277?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7137614604960479277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7137614604960479277&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7137614604960479277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7137614604960479277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_3071.html' title='شباهت'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7121988542200101605</id><published>2008-09-30T07:08:00.001-04:00</published><updated>2008-09-30T07:10:06.296-04:00</updated><title type='text'>کدام عیار؟</title><content type='html'>گر آن عیار شهر آشوب&lt;br /&gt;روزی حال من پرسد&lt;br /&gt;بگو خوابش نمی گیرد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7121988542200101605?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7121988542200101605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7121988542200101605&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7121988542200101605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7121988542200101605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='کدام عیار؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8361168456232230023</id><published>2008-09-29T02:36:00.004-04:00</published><updated>2008-09-29T02:51:41.008-04:00</updated><title type='text'>آغاز فصل سرد</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOB6Y8gaNsI/AAAAAAAAAC4/mtClLbiS-t4/s1600-h/fallTree.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5251331734491510466" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOB6Y8gaNsI/AAAAAAAAAC4/mtClLbiS-t4/s320/fallTree.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برگ ها هم دارند می ریزند. نمی دانم تعریف و معنی حیات چیست. اما انگار دارد می رود. انگار حیات نوعی جنب و جوش باشد که دارد با سرما کم و کم تر می شود. درخت که این است، از من چه توقعی؟ باید می رفتم. بازی به آن جایی رسیده بود که بودنم همه را آزار می داد و رفتنم بیشتر از همه خودم را. باید انتخاب می کردم. باید می رفتم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا دل بسته ام به پوست انداختنی و آغاز فصلی دیگر و این زندگی من است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8361168456232230023?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8361168456232230023/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8361168456232230023&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8361168456232230023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8361168456232230023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_29.html' title='آغاز فصل سرد'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5qIVsImzgEw/SOB6Y8gaNsI/AAAAAAAAAC4/mtClLbiS-t4/s72-c/fallTree.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1315195948236991988</id><published>2008-09-24T00:56:00.002-04:00</published><updated>2008-09-24T01:02:52.351-04:00</updated><title type='text'>استدلال روائی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پشت این خمینی های زرد، روایتی آمده است که اگر این راویان پدر سوخته این یکی را به حضرتش نبسته باشند، می تواند راه گشا باشد حتماً دیده اید:&lt;br /&gt;«دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت»&lt;br /&gt;حالا شما بیا این را بگذار کنار «اطلبوا العلم ولو بالصین»&lt;br /&gt;دیگر به «کنا مستضعفین فی الارض » و «ارض الله واسعه» کاری ندارم که آیه مصحف است و برای آقایان احتمالاً روایت معتبر تر می زند. همین دو نقل قول بالا نمی تواند از فحش و لعن و نفرین به مغزهای فراری بکاهد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1315195948236991988?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1315195948236991988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1315195948236991988&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1315195948236991988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1315195948236991988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_24.html' title='استدلال روائی'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8703065520133677517</id><published>2008-09-17T08:04:00.003-04:00</published><updated>2008-09-17T08:13:46.478-04:00</updated><title type='text'>نه تاب دوری و نه تاب دیدار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;«دایالد نامبرز» را نگاه می کنم. همیشه جزو «تاپ فایو» بوده ای و حالا در بیست تماس آخر هم خبری ازت نیست. «کانتکت لیست» را پائین می آورم تا به نامت برسم. دکمه ی سبز را فشار می دهم. اول شماره ات را می نویسد و بعد نامت را. قبل از وصل شدن تماس قرمز را فشار می دهم و قطع می شود. آن قدر هر روز این کار را انجام می دهم تا همیشه در «تاپ فایو» بمانی. اما از من نخواه که دکمه ی قرمز را فشار ندهم که نمی توانم. جای تو همان جا خوب است. شبنم را دیده ای؟ تا وقتی آفتاب نباشد می ماند. آفتاب که در آمد حذف می شود. بی چاره دلش طاقت دوری را هم ندارد. هر روز می آید و می رود.هر روز:&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;for i=1:20&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Press Green Button&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;wait for 5 seconds&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Press Red Button&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;end&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پایان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8703065520133677517?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8703065520133677517/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8703065520133677517&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8703065520133677517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8703065520133677517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_2613.html' title='نه تاب دوری و نه تاب دیدار'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-4337168214591686971</id><published>2008-09-17T02:18:00.004-04:00</published><updated>2008-09-17T02:40:41.508-04:00</updated><title type='text'>نوک تیز، ته کفشم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;هم دیگر را می بینیم. دست تکان می دهیم. جلو می آید. رو بوسی می کنیم. دلم برایت تنگ شده است می گوئیم. می رویم می نشینیم روی صندلی زیر درخت. از حال و احوال هم می پرسیم. اذان که می گویند بلند می شود که برود نماز بخواند. خداحافظی می کنیم. او می رود پی کارش و من پی بیکاریم. انگار نه انگار خاطره ای ، گذشته ای، علاقه ای، سرسپردنی، دوست داشتنی بوده است. حالا فقط پروتکل ها بین ما باقی مانده اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-4337168214591686971?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/4337168214591686971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=4337168214591686971&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4337168214591686971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/4337168214591686971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_17.html' title='نوک تیز، ته کفشم'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7369303477326678445</id><published>2008-09-16T09:37:00.003-04:00</published><updated>2008-09-17T02:40:59.134-04:00</updated><title type='text'>عوض شده است</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بی خود و بی جهت آمون &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0461770/"&gt;شیدا&lt;/a&gt; را ریخت روی فلش مِموری ام. دیدیمش. ایده که عالی بود. شاید بی ربط باشد ولی یاد قسمتی از کتاب ذاکرمن افتادم که کورش برایم نقل کرد. آنجا که ذاکرمن انگار می گوید خوش حال است که به بچه اش قصه ی شاه و پری یاد می دهد.بچه که بزرگ می شود خود به خود خواهد فهمید که این قصه ها دروغ است. قصه ی شاه و پری در دنیای واقع وجود ندارد.&lt;br /&gt;البته آخر فیلم/قصه برایم لذت بخش بود. آخر داستان راهی باز شد برای فرار کردن به سرزمین قصه ها. آن جا که آدم های برای ابد به خوبی و خوشی زندگی می کنند.&lt;br /&gt;بی کار شدی ببین، یک بار دیدنش می ارزد. شرمنده هم نشو که این فیلمِ گروه سنی الف است. با لذت ببین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7369303477326678445?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7369303477326678445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7369303477326678445&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7369303477326678445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7369303477326678445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_16.html' title='عوض شده است'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8703572641737992986</id><published>2008-09-15T06:28:00.003-04:00</published><updated>2008-09-17T02:41:52.376-04:00</updated><title type='text'>این کنم یا آن کنم؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;جان لاک: «چرا ایمان آوردن برای تو این قدر سخت است؟»&lt;br /&gt;جک شپرد: «چرا ایمان آوردن برای تو این قدر آسان است؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[روزی صد دفعه فرشته ای که روی شانه ی راستم نشسته است می شود جان لاک و فرشته ی سمت چپی می شود جک ]&lt;br /&gt;[روزی صد دفعه نیمه ی سنتی ام می شود جان لاک و نیمه ی مدرنم می شود جک ]&lt;br /&gt;[روزی صد دفعه نیمکره ی راست مغزم می شود جان لاک و نیمکره ی سمت چپی می شود جک ]&lt;br /&gt;[روزی صد دفعه آبا و اجدادم می شوند جان لاک و فرزندانم می شوند جک ]&lt;br /&gt;[روزی صد دفعه موسی می شود جان لاک و سامری می شود جک ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... و خودِ من در مرحله ی شدن.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8703572641737992986?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8703572641737992986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8703572641737992986&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8703572641737992986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8703572641737992986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_15.html' title='این کنم یا آن کنم؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-1055679161296920922</id><published>2008-09-14T02:07:00.005-04:00</published><updated>2008-09-17T02:41:14.472-04:00</updated><title type='text'>نوستول</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دیروز به اجبار از سر علاقه رفتم حوزه هنری. زمان و مکان برایم نوستالژیک بود. شنبه بعد از ظهر بود و من داشتم ساعت 6 تا 8 در همان اتاقی می نشستم که گعده ی بیقهی/زبان شناسی/نگارش/... درش برگزار می شد.خودم را می کشیدم تا بتوانم داخل بروم. دیروز هیچ کدام از آن بچه ها نبودند. هیچ کدام مان (و در بدترین حالت خودم) آن قبلی مان نبودیم و چقدر قبلی ها را دوست داشتم.&lt;br /&gt;کاش جزیره ای وجود داشت که در آن «گم» می شدیم و زمان در یک لوپ بی نهایت می افتاد. کاش دسته ای وجود داشت، می رفتم مثل بنجامین با سختی می چرخاندمش و حوزه هنری ناپدید می شد، لااقل آن کلاس ناپدید می شد.&lt;br /&gt;بی مروت یک جا که نیست، اگر بود حذفش می کردم...&lt;br /&gt;آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-1055679161296920922?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/1055679161296920922/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=1055679161296920922&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1055679161296920922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/1055679161296920922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_14.html' title='نوستول'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-3960110633625996539</id><published>2008-09-11T05:08:00.004-04:00</published><updated>2008-09-17T02:43:21.429-04:00</updated><title type='text'>ز باد صبا مپرس</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دیشب محسن زنگ زده بود. لا به لای حرفای مان غزلی جدید گفت. یک بیتش برایم خیلی خوب بود. می دانم شاید تاریخ دانان و افسانه خوانان ایرادی بر آن بگیرند که فرعون نبود و آسیه بود. خیالی نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;غرق می شد در میان نیل و آهی می کشید&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;آن که با دستان خود از نیل موسی را گرفت&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;حس می کنم بنجامین در اپیزود آخر فصل سوم لاست هم چنین حسی داشت&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-3960110633625996539?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/3960110633625996539/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=3960110633625996539&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3960110633625996539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/3960110633625996539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post_11.html' title='ز باد صبا مپرس'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5515037030696066289</id><published>2008-09-06T03:24:00.002-04:00</published><updated>2008-09-17T02:44:05.039-04:00</updated><title type='text'>طعم تلخ کاپوچینو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سکه دو رو بیشتر ندارد. یا شیر است یا خط. بالا که می اندازی، می چرخد و می چرخد و می چرخد. آن قدر تند می چرخد که هیچ رویش را نمی بینی. در هوا می قاپیش و می خوابانیش پشت دست. دستت را که بر می داری، معلوم میشود شیر بوده است یا خط. حالا دیگر حرفی از شانس و احتمال نیست. هنوز هم احتمال شیر و خط آمدن با هم برابر است اما وقت حرف زدن از احتمال تمام شده است. دستت را که بر میداری رخداد است که خودش را نشان می دهد. حالا آن چیزی که باید یا نباید اتفاق افتاده است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5515037030696066289?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5515037030696066289/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5515037030696066289&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5515037030696066289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5515037030696066289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='طعم تلخ کاپوچینو'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8685613143694933826</id><published>2008-08-28T00:08:00.005-04:00</published><updated>2008-09-17T02:46:33.529-04:00</updated><title type='text'>با مردم باش و نباش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;شریعتی می گفت که این جمله پیغمبرانه است. این روزها که تافل می خوانم پیغمبرانه را نوشته اند پرافتیک و معنی کرده اند مبتنی بر پیشگویی.والله قسم که شریعتی راست گفته است. این حرف توصیه ای است مبتنی بر پیشگویی. پیشگویی از سرنوشت محتوم آدم ها. نباید دل بست به آدم ها ، به مردم. باید پناه برد از دست آدم ها، از دست مردم.باید رفت، باید رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل ترها خیلی اوقات سعی می کردم عبارت انسان، حیوانِ ... است را با واژه ای مناسب پر کنم. بهترین چیزی که پیدا کرده بودم، «غافل» بود، «فراموش کار» بود. دوست دارم از امروز «تنها» را هم به این مجموعه اضافه کنم . مردم «غافل» هستند از این که «تنها» هستند.&lt;br /&gt;من غافل بودم، دیگر بس است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8685613143694933826?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8685613143694933826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8685613143694933826&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8685613143694933826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8685613143694933826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/08/blog-post_7383.html' title='با مردم باش و نباش'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-9113556641185485315</id><published>2008-08-27T23:54:00.007-04:00</published><updated>2008-09-17T02:43:33.045-04:00</updated><title type='text'>چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بعد از مدت ها دوباره شریعتی خواندم. این بار بی ایمان. ایمانی که خود شریعتی برایم ایجاد کرده بود این بار در رگ های من جاری نبود، مرا احاطه نمی کرد. شریعتی نوشته بود که نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن&lt;br /&gt;ای کاش می شد نوشت و فراموش کرد.نوشت و رفت.رفت دنبال زندگی و بدبختی هایش&lt;br /&gt;باز هم باید بگویم: «گاهی اوقات جهل غنیمت است»&lt;br /&gt;شریعتی توان این را داشت که سیگار دود کند، نیکوتین وارد رگ هایش کند، بنویسد و فراموش کند. طاقتش را ندارم به خودم لطمه بزنم. اما مگر این فراموش نکردن خودش ضربه نیست؟ نمی دانم.باید رفت.باید رفت. بایدرفت.باید رفت.باید رفت. باید رفت.باید رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: محسن نامجو بعضی و اوقات می دود روی اعصابِ نداشته: «ای کاش... ای کاش... ای کاش... ای کاش قضاوتی در کار بود....ای کاش....ای کاش....ای کاش.....قیامتی در کار،درکار،درکار بود»و شک دارم که باشد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-9113556641185485315?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/9113556641185485315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=9113556641185485315&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/9113556641185485315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/9113556641185485315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/08/blog-post_28.html' title='چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟'/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-5328395013434515978</id><published>2008-08-03T05:47:00.001-04:00</published><updated>2008-08-03T05:49:15.458-04:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانم های محترم می شود این بچه های کوچک را با وضو شیر ندهند تا وقتی بزرگ شدند خودشان تصمیم بگیرند چه غلطی می خواهند بکنند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-5328395013434515978?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/5328395013434515978/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=5328395013434515978&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5328395013434515978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/5328395013434515978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-2655543281657493976</id><published>2008-07-25T13:41:00.001-04:00</published><updated>2008-07-25T13:46:05.674-04:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گاهی اوقات جهل غنیمت است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-2655543281657493976?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/2655543281657493976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=2655543281657493976&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2655543281657493976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/2655543281657493976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/07/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-7191017442526896454</id><published>2008-07-22T04:54:00.003-04:00</published><updated>2008-09-17T02:45:04.498-04:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز یک هفته اش تمام میشود. نسیم را می گویم. صبح کله سحر،دو تایی رفتیم جاده قم برای بدرقه اش. رفت پشت شیشه ها دست تکان داد و دیگر ندیدیمش. حالا کجاست؟ جایش خالی است اما زندگی دارد همان طور می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک ماهش تمام شد. دور هم نشستن شنبه بعد از ظهرها را می گویم. دوتایی دلمان را می بستیم به این که قرار است عزیزی را ببینیم و چهار کلمه حرف بزنیم. حالا شنبه بعد از ظهرهایمان می آیند و می روند و آن عزیز دیگر آن جا نیست. جایش خالی است و زندگی دارد همان طور می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک سالش تمام شد. امیر را می گویم. همین وقتا بود پارسال که آمد دنبالم. رفتیم لاوین غذا بخوریم و خداحافظی کنیم. دیگر ندیدمش تا رفت. حالا هر از گاهی ای-میل می زند، اما دیگر نیست. جایش خالی است و زندگی دارد می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دو سالش هم تمام شد. رضا و بقیه ی هشتاد و یکی های شریف را می گویم. حالا سعی می کنم گذرم به همکف دانشکده نیفتد. با تک تک شان، در جای جای دانشکده خاطره دارم. حالا جایشان خالی است و زندگی دارد می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چهار سالش هم تمام شد. محمدِ همکلاسی را می گویم که الان زیر خاک های قطعه 22 باید باشد. کنار مقبره شهدای هفت تیر. حالا نیست که بنشیند کنارم و مساله المپیاد حل کند.جایش خالی است و زندگی دارد می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هشت سالش هم تمام شد. محمدعلی را می گویم که تا پانزده سالگی مهم ترین آدم زندگی من بود. حالا در آن سوی کره ای زندگی می کند که حتی فصل هایش با من نمی خواند. حالا خیلی وقت است که دیگر نیست. جایش خالی است و زندگی دارد می گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اگر نبود این گذر زندگی چه کار می توانستیم بکنیم با این غم که دور و برمان روز به روز دارد از آنها که دوست شان خالی می شود و آنها که نباید باشند، همیشه هستند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به قول رضا آمری: «این نیز می گذرد، خوش باشید»و&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-7191017442526896454?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/7191017442526896454/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=7191017442526896454&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7191017442526896454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/7191017442526896454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8990295485555753570.post-8471577322286412529</id><published>2008-07-17T12:15:00.003-04:00</published><updated>2008-09-17T02:45:26.870-04:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;ریش نداشت پیرمرده. گفت: «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار» بعد رو کرد به من گفت ما این همه دعا کردیم. چرا خدا گوش نکرد و این بدبختی اومد سرمون؟ پیاده که شدم گفت : جوان تا می توانی امام را دعا کن. امام همه چیز ما بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8990295485555753570-8471577322286412529?l=mlpnn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mlpnn.blogspot.com/feeds/8471577322286412529/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8990295485555753570&amp;postID=8471577322286412529&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8471577322286412529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8990295485555753570/posts/default/8471577322286412529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mlpnn.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
